Iranian Online Network
Welcome
Login / Register

به شبکه ایرانیان خوش امدید - با هم و برای هم برای فردای بهتر- پاینده ایران و ایرانی‌

پاینده کشور پادشاهی مشروطه ایران
در این خاک زر خیز ایران زمین, نبودند جز مردمی پاک دین, همه دینشان مردی و داد بود, وزآن کشور آزاد و آباد بود
مقاله برگزیده این هفته

Politic


  • مصدق آخرین کسی بود که به نهضت ملی نفت پیوست

     

     

    نهضت ملی شدن صنعت نفت، نمونه‌ای از جنبش‌های ضداستعماری ملت ایران بود که توانست مراحل بالایی از موفقیت را به شکلی خیره‌کننده طی کند. با این همه، این صعود ناگهانی و شتابان، سقوطی عجیب‌تر و ناگهانی‌تر در پی داشت که تا همین حالا هم ذهن بسیاری از اندیشمندان تاریخ معاصر را درگیر خود کرده است. محمدرضا کائینی، پژوهشگر تاریخ، در ادامه پرونده ملی شدن صنعت نفت، درباره علل سقوط نهضت ملی با محجوریت نقش دکتر محمد مصدق پای گفتگوی با مشرق نشسته است که این گفتگوی خواندنی را از نظر می‌گذرانید.

    * به نظر شما دکتر مصدق چه نقشی در به شکست کشاندن یک نهضت موفق و پیشرو داشت؟
    مصدق دو اشتباه کرد که موجب شد نهضت ملی به چنین سرنوشتی بیفتد. این به آن معنا نیست که در زمینه‌سازی یا در افتادن دکتر مصدق به ورطه این اشتباه‌های بزرگ دیگران هیچ نقشی نداشتند؛ به هر حال عرصه سیاست و اجتماع، عرصه تعامل است اما نقش اصلی را در این باره باید به شخص دکتر مصدق داد. اشتباه اول این بود که او به مرور زمان و پس از رسیدن به نخست وزیری، تقریبا تمام هم‌پیمانان سیاسی خودش را رنجاند و آن‌ها را به موجوداتی منفعل و بی‌اثر مبدل کرد که صرفا در موضع دفاعی قرار گرفتند و درصدد پاسخگویی به اتهاماتی برآمدند که دکتر مصدق و اطرافیانش به آن‌ها می‌زدند.از مهم‌ترین مصادیق این نوع طرد‌ها، فاصله گرفتن دکتر مصدق از جناح مذهبی نهضت ملی بود. چهره شاخص و نامدار این جریان آیت‌الله ابوالقاسم کاشانی بود. هم‌چنین علمایی که فتوا به جواز و حتی وجوب ملی‌شدن نفت دادند، مثل مرحوم آیت‌الله‌العظمی سید محمدتقی خوانساری، مرحوم آیت‌الله میرزا محمود روحانی و مرحوم آیت‌الله اردبیلی، که این سه نفر اساسا فتوا دادند به نهضت ملی شدند نفت. این حضرات به اعتبار وجود جریان مذهبی نهضت بود که این فرآیند را تایید کردند. به عبارت روشن‌تر، اگر نیروی مذهبی که یکی از اصلی‌ترین محرک‌های حضور ملت در عرصه بود منتفی می‌شد اساسا کسی به آن شکلی که اتفاق افتاد به صحنه نمی‌آمد. در اعلامیه این حضرات هم هست، مخصوصا آیت‌الله خوانساری که در مبارزه با انگلیسی‌ها همراه با آیت‌الله کاشانی در عراق سابقه دیرینه‌ای داشت، ایشان تصریح می‌کند که به‌واسطه حضور شخصیتی مانند آیت‌الله کاشانی مومنین موظف‌اند که همگی در این فرآیند کمک کنند  و در صحنه حضور داشته باشند.

     


    دکتر مصدق با دست خودش ساقط شد/ آیت‌الله کاشانی هیچگاه رابطه‌ای با شاه نداشت/ مصدق یک الاغ در کنار چادر مخالفان گذاشته بود که هر کس اینجا رای بدهد خر است
    علمای حامی نهضت ملی، به خاطر حضور مذهبی‌ها
     و تایید آیت‌الله کاشانی از دکتر مصدق حمایت می‌کردند

    * خود مردم هم اصلا به‌واسطه آیت‌لله کاشانی مصدق را می‌شناسند و از او حمایت می‌کنند. گویا آن‌چنان در میان عامه مردم شناخته شده نبود. این طور نیست؟
    دکتر مصدق، آخرین کسی بود که به فرآیند نهضت ملی پیوست. واقعیت این است که ریشه‌های مبارزاتِ منتهی به نهضت ملی در مجلس پانزدهم و به طور مشخص در مبارزات اقلیت مجلس پانزدهم -کسانی مانند ابوالحسن حائری زاده، دکتر مظفر بقایی، حسین مکی- و آن استیضاح تاریخی که از محمد ساعد مراغه‌ای در مورد مساله نفت و قرارداد گس-گلشئیان داشتند، است. با آن استیضاح، جریان ملی شدن وارد مرحله جدیدی شد و این‌ها صحنه‌گردانان اصلی بودند. این در شرایطی بود که دکتر مصدق بعد از اتمام وکالت مجلس چهاردهم خودش را بازنشسته سیاسی اعلام کرد و رفته بود احمدآباد و مشغول فعالیت‌های زراعی بود. در یک نوبت، حسین مکی و مظفر بقایی به احمدآباد رفتند تا ایشان را متقاعد کنند که به این عرصه بیاید، چون معتقد بودند که خودشان هنوز جوانند و یک پیرمرد اگر سمبل این مبارزات باشد در میان سیاسیون می‌تواند موفق‌تر باشد. لذا به دنبال دکتر مصدق رفتند و این در حالی بود که زمینه را همین آقایان برای بیرون آمدن دکتر مصدق از بازنشستگی سیاسی فراهم کرده بودند که البته دکتر مصدق در پاسخ به این دعوت آقایان نیامد و بعد که مبارزات اوج گرفت، قبول کرد و به تهران برگشت و به این فرآیند پیوست. بنابراین، می‌توان به جرات گفت که دکتر مصدق آخرین نفری بود که به فرآیند مبارزات منتهی به نهضت ملی ملحق شد. 

    اگر زدن هژیر نبود، اقلیت مجلس شانزدهم به رهبری مصدق و آیت‌الله کاشانی هرگز به مجلس راه پیدا نمی‌کردند و اگر زدن رزم‌آرا نبود نه نفت ملی می‌شد و نه دکتر مصدق نخست وزیر می‌شد؛ چون رزم‌آرا سد بزرگی بود که در برابر نهضت ظهور کرده بود. این مساله، یعنی نقش مهم فدائیان اسلام در نهضت، حتی مورد اذعان بسیاری از حامیان دکتر مصدق است. برای نمونه، مرحوم آیت‌الله طالقانی که خودش از علاقه‌مندان به دکتر مصدق بود، در  اسفند 57، در احمدآباد و بر سر مزار مصدق تاکید کرد که فدائیان اسلام ضربه‌ای زدند و وکلای واقعی مردم را به مجلس فرستادند و آن‌ها ضربه دیگری زدند و نفت ملی شد. این یک اعتراف تاریخی‌ بود در شرایطی که بعد از انقلاب، فدائیان به علت حضور پررنگ مصدقی‌ها در دولت موقت جرات نمی‌کردند خیلی در صحنه حضور پیدا کنند که با این حرف آیت‌الله طالقانی روحیه گرفتند. 

    دکتر مصدق با دست خودش ساقط شد/ آیت‌الله کاشانی هیچگاه رابطه‌ای با شاه نداشت/ مصدق یک الاغ در کنار چادر مخالفان گذاشته بود که هر کس اینجا رای بدهد خر است

    ار چپ: مظفر بقایی، حائری زاده، مصدق، مکی، آزاد
    مصدق با هم‌پیمانان خود هم مشورت نمی‌کرد

    * رابطه مصدق با افرادی مثل بقایی و مکی چرا بهم خورد؟

    بله، از مصادیق اشتباه دکتر مصدق در طرد یاران و حامیان قدیمی خود، رابطه تیره‌اش با اعضای اولیه جبهه ملی و کسانی بود که او را از بازنشستگی به عرصه آورده بود. چهره‌هایی مانند حائری‌زاده، مکی و بقایی. برخی علت ایجاد اختلافات را به این سه نفر ربط می‌دهند. من منکر آن نیستم که به این افراد هم ممکن است در مرور کار و فعالیت سیاسی‌شان در آن دوره،نقدی وارد کرد اما واقعیت این است که ما در عرصه همپیمانی و شراکت باید این شجاعت را داشته باشیم که برای حفظ وحدت از بخشی از خواسته‌هایمان صرف نظر کنیم. چگونه آقای دکتر مصدق توقع دارد کسانی که با او در آغاز نهضت هم‌پیمان بودند، از همه خواسته‌های خود چشم بپوشند و کورکورانه دنبال مصدق راه بیفتند. آن‌ها در شرایطی استیضاح دولت ساعد در مجلس پانزدهم را انجام داده بودند که دکتر مصدق در احمدآباد مشغول استحصال محصول قند و چغندر بود و اصلا حضور نداشت. آن‌وقت چگونه توقع دارد که این‌ها چشم و گوش بسته دنبال او راه بیفتند. دکتر مصدق اهل مشورت با دوستان قدیمی خودش هم نبود. کارهایش را بدون مشورت و حتی اطلاع انجام می‌داد و آن خانه‌نشینی که به قیام 30 تیر انجامید دقیقا این رفتار مصدق را نشان می‌دهد. اساسا نزدیک‌ترین دوستانش نه از استعفای او و نه از خانه‌نشینی‌اش و اینکه کجا است مطلع نبودند. مبارزات را در بیرون آیت‌الله کاشانی و دکتر مظفر بقایی و این‌ها می‌گرداندند و مصدق را به قدرت آوردند. ایشان به تعامل مثبت با هم‌پیمانان خود هم هیچ اعتقادی نداشت. پس این اشتباه اول بود که هم‌پیمانان خود را از دست داد و این باعث شد اتفاقا روزی که به کمک این‌ها نیاز داشت هیچ‌کدام به حمایت از او نیایند.

    * شما می‌فرمایید که مصدق هم‌پیمانانش را «طرد» کرد. یک روایت هم –هواداران مصدق- می‌گوید که این‌ها به مصدق «خیانت» کردند و اشاره می‌کنند به اینکه این‌ها حتی در آخر از حامیان شاه شدند. چه جوابی برای این ادعا دارید؟
    ارتباط آیت‌الله کاشانی با شاه و سلطنت اساسا به هیچ روی قابل اثبات نیست. مرحوم آیت‌الله کاشانی در شرایطی که تمام سیاسیون آن روز با شاه رابطه نسبتا صمیمی داشتند، به هیچ وجه حاضر نشد با شاه ملاقات کند. ایشان تنها یک ملاقات با شاه داشت و آن هم در روزهای آخر عمرش –و حتی به روایتی روز قبل از فوت ایشان- بود که شاه سرزده وارد منزل محقر ایشان شد و بسیار هم تحت تاثیر قرار گرفت که آیت‌الله کاشانی که این همه اسم و رسم دارد در چنین خانه‌ای زندگی می‌کند. به این ترتیب آیت‌الله کاشانی هیچگاه با شاه ملاقات نداشت، فقط یکبار تلفنی با شاه صحبت کرد که داستان خیلی جالبی هم دارد. در شرایط پس از کودتای 28 مرداد، وقتی که گروه اول افسران توده‌ای اعدام شدند، خانواده گروه دوم به آیت‌الله کاشانی پناه آوردند که ایشان وساطت کند. فراموش نکنید که توده‌ای‌ها یکی از گروه‌های شاخص جریان مذموم ترور شخصیت آیت‌الله کاشانی بودند. ایشان همین یکبار با شاه صحبت کرد و در آنجا هم از موضع آمرانه از شاه خواست که این‌ها را آزاد کند و این گروه هم آزاد شدند و بسیاری از آن‌ها هم بعدا نزد آیت‌الله کاشانی رفتند و تشکر کردند و برای توهین‌هایی که قبلا کرده بودند عذرخواهی کردند. لذا آیت‌الله کاشانی رابطه‌ای با شاه نداشت. 

    * تیم دکتر بقایی چه‌طور؟ آن‌ها خیانتی نکردند؟
    دکتر بقایی، صرف نظر از همه سیئاتش که در جای خود محفوظ است، نسبت به آرمان‌های نهضت ملی کاملا پایبند بود. البته این به آن معنا نیست که دکتر بقایی اصلا با شاه رابطه‌ای نداشت یا نمی‌خواست داشته باشد. ببینید، شاه آن زمان را با شاه بعد از 28 مرداد مقایسه نکنید. شاه در آن زمان محبوبیت قابل ملاحظه‌ای داشت. آقای مهندس بازرگان که خودش از طرفداران دکتر مصدق است می‌گفت وقتی که ما برای خلع ید به آبادان رفتیم، اسم سه نفر را که می‌یردیم مردم کف می‌زدند؛ یکی آیت‌الله کاشانی، یکی دکتر مصدق و یکی هم خود شاه. یعنی اساسا در آن زمان، شاه یکی از حامیان نهضت ملی به شمار می‌آمد و طبیعی هم بود. شاه می‌خواست که ملی شدن در زمان سلطنت خودش اجرا شود و مردم بگویند که در زمان محمدرضاشاه، نفت ملی شد. از یک سو هم، نهضت، ضد انگلیسی بود و شاه هم از این جنبه که پدرش را انگلیسی‌ها برده بودند نسبت به آن‌ها بدبین بود و دوست داشت که خودش به این جریان کمک کند. نزدیکان آیت‌الله کاشانی نقل می‌کنند که «شاه تا یک مقطعی، واقعا با ما در نهضت ملی همراهی می‌کرد.» از یاد نبرید وقتی که دولت مصدق به دلیل تنگناهای مالی، اوراق قرضه ملی منتشر کرد، بخش عمده‌ای از این اوراق قرضه را خود شاه برای کمک به دولت خرید. 

    * پس چه اتفاقی افتاد که شاه به مخالفت با نهضت برخاست؟
    مشکل از آنجا شروع شد که دکتر مصدق مدام با تعرض‌های بی‌معنا و بی‌فایده، محمدرضاشاه را به این باور رساند که درصدد است سلطنت را از او بگیرد. یک روز فشار آورد که اشرف باید از کشور برود. یک روز به شاه گفت مادرت باید برود. آخر هم گفت که خودت باید بروی، خب هر شاهی باشد مقابله می‌کند. ضمن اینکه دکتر مصدق خودش هم از نوادگان خانواده قاجار بود و شاه اصلا به این فکر افتاد که مصدق می‌خواهد انتقام قاجارها را از پهلوی بگیرد.

    * یعنی مصدق در نوع ارتباط با شاه اشتباه کرد می‌شد؟
    بله، یکی از اشتباهات مصدق عدم تعامل درست با دربار بود. در شرایطی که دربار آمادگی داشت با نهضت همراهی کند، دکتر مصدق با رفتارهای غیرمنطقی و بی‌فایده با دربار آن‌ها را از خودش جدا کرد. در مورد دکتر بقایی هم، رابطه او با شاه امر مذمومی به حساب نمی‌آید چرا که شاه با نهضت ملی همراهی می‌کرد. خیلی جالب است که حتی در جریان استعفای دکتر مصدق، شاه به جبهه ملی گفته بود من که از مصدق نخواستم استعفا بدهد، ایشان خودش آمده وزارت جنگ را بهانه کرده و استعفا داده است. حالا آقایان جبهه ملی خودشان یکی را برای جانشینی مصدق انتخاب کنند من آن را تایید می‌کنم و به قدرت می‌رسانم. یعنی با وجودی که مصدق رفت، شاه پیشنهاد داد که نخست‌وزیر بعدی از میان جبهه ملی انتخاب شود که با تاکید آیت‌الله کاشانی و دکتر بقایی بنا بر این شد که همان دکتر مصدق، الا و لابد باید به نخست وزیری برگردد. همین الآن هم بسیاری از محققان موشکاف و دقیق‌النظر تاریخ معتقدند که این‌ها در آن برهه اشتباه کردند که مصدق را برگرداندند و او نهضت را به باد داد. شاید اگر یک آدم بهتری پیدا می‌کردند این سیر نهضت، منطقی‌تر و مفیذتر پیش می‌رفت. 

    * اگر شاه می‌خواست عضو دیگری از جبهه ملی نخست وزیر شود، پس چرا قوام بر سر کار آمد؟
    قوام‌السلطنه از رجال پرسابقه و استخوان‌دار بود. صرف نظر از بعضی معایبش در جریان قرارداد قوام-سادچیکف و بعد هم در بازپس‌گیری آذربایجان از فرقه پیشه‌وری نقش مثبتی داشت. آدم قوی‌ای هم به حساب می‌آمد. البته معتقد به ملی شدن نفت نبود ولی به تعیین سهم عادلانه‌ ایران از نفت اعتقاد داشت. طبیعی است وقتی که مصدق استعفا داد، مجلس به قوام ابراز تمایل کرد و شاه هم حکم نخست‌وزیری را امضا کرد. البته حوادث بعدی نشان داد که قوام و مصدق، خیلی هم از هم دور نیستند. دکتر مصدق با دست خودش ساقط شد/ آیت‌الله کاشانی هیچگاه رابطه‌ای با شاه نداشت/ مصدق یک الاغ در کنار چادر مخالفان گذاشته بود که هر کس اینجا رای بدهد خر است

    دکتر مصدق با دست خودش ساقط شد/ آیت‌الله کاشانی هیچگاه رابطه‌ای با شاه نداشت/ مصدق یک الاغ در کنار چادر مخالفان گذاشته بود که هر کس اینجا رای بدهد خر است

     

    مصدق با تضعیف مجلس و بعد انحلال آن
    مقدمات سقوط خود را فراهم کرد

    * توجیه مصدق برای درخواست اختیارات بیشتر برای نخست‌وزیری که خیلی هم سروصدا کرد و میان حامیانش شکاف انداخت، چه بود؟

    اشتباه دوم مصدق، از اثر انداختن مجلس با گرفتن اختیارات و همچنین انحلال مجلس هفدهم بود که این دیگر، ضربه کاری را به نهضت زد. دکتر مصدق از همان آغاز روی‌کار آمدنش به این نیت یا بهانه که تحقق فرآیند نهضت ملی به نوعی اختیارات فوق‌العاده نیازمند است تا نخست‌وزیر بتواند در شرایط بحرانی از آن‌ها استفاده کند، حتی قبل از حریانات منجر به 30 تیر در پی گرفتن اختیارات از مجلس بود؛ منتهی 30 تیر شرایط را فراهم‌تر کرد. مرحوم آیت‌الله کاشانی که در همان چند روز بعد از 30 تیر، رئیس مجلس شده بود، با آن اختیارات 6ماهه –که مصدق تقاضای 6ماه حق قانون‌گذاری کرده بود-  هم موافق نبود؛ یعنی اینکه قوه مقننه و قوه مجریه در دست یک نفر باشد که کاملا برخلاف تفکیک قوا است و حرف مخالفان کاملا درست بود. با این وجود، در آن شرایط آیت‌الله کاشانی مخالفت خود را خیلی علنی و جدی نکرد. اما پس از گذشت 6 ماه، مصدق لایحه‌ای دیگر آورد که من اختیارات یک‌ساله می‌خواهم. در اینجا بود که مرحوم آیت‌الله کاشانی قبول نکرد و خیلی قاطع ایستاد. گفت این برخلاف قانون است و مجلس اصلا حق ندارد که چنین اختیاراتی را به نخست وزیر بدهد و معنایش این است که مجلس، با دست خود، خودش را ساقط کند. نمایندگان مردم در مجلس، وکیل مردم هستند اما وکیل در توکیل نیستند. اما به دلیل فشارهایی که بر مخالفان مصدق وجود داشت، این اختیارات یک ساله هم تصویب شد و مجلس عملا از نظر قانون‌گذاری بی‌اختیار شد. اما دکتر مصدق حتی تاب دیگر اقدامات و انتقادات مجلسی که اختیار قانون‌گذاری را هم از آن گرفته بود نداشت و به این سمت رفت که مجلس را منحل کند. آن هم با یک انتخابات غیرقابل قبول و غیر دموکراتیک. از اصول اولیه انتخابات این است که رای باید مخفی باشد. ایشان یک چادر برای مخالفان گذاشته بود که هر که مخالف بود باید می‌رفت آنجا رای بدهد و یک چادر هم برای موافقان. بعد هم یک الاغ در کنار چادر مخالفان گذاشته بود که هر کس اینجا رای بدهد خر است. یک چنین کار رسوا و بی‌مزه‌ای انجام داد. به این ترتیب مجلس منحل شد. در قانون اساسی آمده بود که در غیاب مجلس، حق انتخاب نخست‌وزیر با شاه است. مسلم است، وقتی که در نبود مجلس هفدهم، شاه می‌توانست با یک دست‌خط، نخست‌وزیر را برکنار کند، خطر جدی نهضت را تهدید می‌کرد. سوال اینجاست که آیا دکتر مصدق این را می‌دانست یا نمی‌دانست؟ اگر بگوییم نمی‌دانسته که محال است. مگر می‌شود دکتر مصدق با آن سابقه سیاسی و آن هوشمندی نداند که در غیاب مجلس –که اصطلاحا می‌گویند دوره فترت- نصب نخست‌وزیر با شاه است. پس می‌دانسته است. عده‌ای نقل می‌کنند که مصدق معتقد بوده شاه جرات برداشتن او را ندارد. سوالی که پیش می‌آید این است که آیا واقعا آنجا فقط خود شاه بود که نقش‌آفرینی می‌کرد یا نه؟ تمام گروه‌ها و دشمنانی که از نهضت ملی زخم خورده بودند مثل دولت انگلیس و آمریکا که درصدد به دست آوردن نفت ایران بود، خیلی راحت می‌توانستند کاری کنند که شاه حکم عزل دکتر مصدق را بدهد. سفیر آمریکا در این قضیه نقش اساسی داشت. بنابراین، دکتر مصدق با دست خودش ساقط شد. واقعا یک تراژدی عجیب و غریب است که یک نهضت پیروزی که مثلا در 30 تیر و در یک نیمه روز، شاه و دربار و انگلستان را به عقب راند، با یک نیمه‌خط شاه، به این شکل مبتذل ساقط شود و در 28 مرداد هیچ کس به حمایت از دکتر مصدق برنخاست. 
     
    Read more »
  • انقلاب، ۱۷ شهریور، ساواک، چریک‌های فلسطینی و حماقتی تاریخی‌ و ویرانگار

     

    Gole Naz's photo.

    از اونجایی‌ که مجاهدین و برخی‌ گروه‌های دیگر در زمان شاه و در جریان انقلاب و پس از آن همچنین در دوران جنگ تحمیلی به خشونت و کارهای تروریستی اقدام می‌‌کردند و تلویزیون بی‌بی‌سی همیشه در جهت تخریب امنیت و یکپارچگی ایران برآمده ,جوانان ایرانی‌ بیشتر مایل به دانستن اصل ماجرا در مورد وطن از گذشته تا کنون هستند; این میشود که دوباره تحقیقات و پرس و جوهای شخصی‌ جهت دانستن بیشتر در بین عزیزان رخ میدهد من هم به نوبه خودم هر خاطرات و مطالبی به دستم رسیده در اختیاردوستان خواهم گذاشت و اما یکی‌ از خاطرات دریافت شده که هیچ دخل و تصرفی در نوشته ندارم و تمام و کمال خاطرات نویسنده منتقل شده :

    ادامه قسمت پیش

    قسمت ششم ....ساواک منحل شد
    (توضیح ) اگر من بخواهم در این مقاله به ذکر تمام وقایع و حوادثی که اتفاق افتاده است بپردازم هر کدام خود کتابی میشود که برای نویسنده و خواننده این مقاله میسر نیست پس اجازه میخواهم که فقط اشاره ای داشته باشم چون حوادث و اتفاقاتی که منجر به انقلاب شد نیاز به باز خوانی صدها کتاب دارد ...متشکرم .
    فاجعه سینما رکس آبادان آنقدر تاسف بار بود که همان شب ساعت 2 صبح پرویز ثابتی تلفنی تمام روسای اداره سوم را فرا خواند چون این حادثه مستقیما به امنیت داخلی ایران مربوط بود ساعت 7.40 دقیقه بامداد روز 29 مرداد یک هواپیما با 8نفر به سرپرستی تیمسار جعفری رئیس اداره ضد خرابکاری از فرودگاه مهر آباد بسمت فرودگاه آبادان حرکت کرد وقرار شد تمام گزارش این حادپه دلخراش تا ساعت 4 بعداظهر روی میز ایشان باشد ساعت 10.20 متخصصین اداره ضد خرابکاری به محل حادثه رسیدند نیازی به بررسی کامل نداشت پس از چند دقیقه مشخص شد سینما رکس آبادان بوسیله اسید DCH5 که امریکا در جنگ ویتنام از آن استفاده کرده بود دچار حریق شده بود به 2 علت .
    1- در راهرو سینما کف پوش مکالئوم بود اما در زیر این کف پوش موزائیک فرش شده بود موزائیکها ذوب شده بود پس باید درجه اشتعال بیش از 800 کالری گرما تولید کرده باشد هیج مواد آتش زائی به 800 کالری گرما نمیرسد .
    2- تعدادی از تماچی ها که سوخته و ذغال شده بودند از روی صندلی های داخل سالن حرکتی نکرده بودند حتا مادری که فرزند خود را در آغوش داشت از صندلی خود حرکتی نکرده بود پش ابتدا خفه شده بودند بعد سینما دچار حریق شده بود هر انسانی میتواند حتا در آتش بین 20 تا 30 متر بدود و جرکت داشته باشد طول راهرو سینما 14 متر بود .
    هواپیما ساعت 1.45 به طرف تهران حرکت کرد و در ساعت 4 گزارش روی میز رئیس اداره اطلاعات و امنیت کشور بود .
    هواپیمای دیگری در ساعت 10 صبح عازم آبادان شده بود که از تیم کمیته مشترک و گروه کیهان بود و قرار شده بود با همکاری شهربانی آبادان و ساواک آبادان مسببین این حادثه شناخته و دستگیر شوند عمق فاجعه بحدی بود که خود آقای پرویز ثابتی هم 2 روز بعد به آبادان رفت .
    در این رابطه چند نفر دستگیر شدند اما عامل اصلی که حسین تکبعلی زاده بود از آبادان فرار کرده بود که از مرز عراق از ایران خارج شود . که بعدا در اصفهان دستگیر شد اجازه فرمائید فقط به اسامی متهمین این پرونده اشاره کنم .
    آیت الله جمعی وحجت السلام موسوی تبریزی که از طرف ساواک ممنوع المنبر بود . عبدالرضا آشوری و برادران یدالله وفرج و فلاح بذرکار اما کبریت را حسین تکبعلی زاده کشیده بود ساواک در تعقیب و دستگیری متهمین بود که در 4 شهریور بازار صفای جمشید آباد آبادان دچار حریق شد هدف آبادان بود شاهرگ حیاتی اقتصاد ایران ...نفت همان نفتی که سرمایه ملی بود و شاه با کنسرسیوم قراردادی امضا نکرد .
    جمشید آموزگار ماموریتش به اتمام رسید در 4 شهریور 57 به بهانه کسالت همسرش که آلمانی و یهودی بود از ایران به کشور معبود خود آمریکا رفت

    جعفر شریف امامی نخست وزیر شد تا دولت آشتی ملی را تشکیل دهد هنوز ساواک مشعول پرونده سینما رکس و آتش سوزی های آبادان بود که خبر رسید یاسر عرفات تعدادی مسلسل کلاشینکف در جعبه های میوه که از طرف اسرائیل به ایران حمل شده بود جا سازی و از مرز عراق وارد ایران کرده است با پیگیری ساواک مشخص شد که این اسلحه ها به انبار میوه در خیابان سرچشمه تهران رسیده است اما هنوز مشخص نبود علت ارسال این مسلسل ها چیست مامرین ساواک در لباس مبدل بعنوان میوه فروش باربر وانتی کامیوندار تمام انبار های میوه در سرچشمه را زیر نظر داشتند هدف هرچه بود باید در نزدیکی سرچشمه باشد میدان بهارستان و مقابل مجلس شورای ملی همه جا تحت کنترل بود .
    پنج شنبه 16 شهریور 57 ایت الله بهشتی در یک راه پیمائی در میدان آزادی قطعنامه ای را قرائت کرد استقلال آزادی جمهوری اسلامی اما در پایان این راهپیمائی گفته شد فردا ساعت 10 صبح میدان ژاله .......
    پس مکان مشخص شد این مسلسل ها برای میدان ژاله است نه میدان بهارستان برنامه چیست ؟ هدف آنها برای تجمع در میدان ژاله چیست ؟ خرابکاری در برق میدان ژاله ؟ مسلسل برای چی ؟ به تمام مامورین دستور داده شد مراقب تمام خیابانها اطاف میدان ژاله میدان بهرستان باشند مامورین از ساعت 10 شب مستقر شدند اما حادثه ای متاسفانه روی داد که تمام برنامه های ساواک برای دستگیری متخلفین برباد رفت بدون اینکه ساواک از این ماجرا باخبر باشد .
    ساعت 9 شب پنج شنبه 16 شهریور سر انتونی پارکینز به کاخ نیاوران رفت و شاه را در جریان این مسلسل ها و تجمع مردم در میدان ژاله گذاشت و تاکید کرد که با اعلام حکومت نطامی از فردا صبح در تهران از کشته شدن مردم حلوکیری کنید اگر ارتش مستقر شود مردم از ترس حکومت نظامی اقدامی نخواهند کرد ساعت 10 شب ارتشبد اویسی فرماندار نظامی ایران در تهران و 12 استان شد انگلستان کار خودش را کرد از صبح جمعه 17 شهریور آشوب های خیابانی به جنگ خیابانی مبدل خواهد شد و هر اتفاقی بیفتد ارتش شاه مقصر خواهد بود ساعت 12 شب رادیوحکومت نظامی را اغلام کرد وقتی این خبر به ثابتی رسید دو دستی زد تو سر خودش وگفت برای مقابله با 10 قبضه مسلسل نیازی به ارتش نبود فردا تعداد تظاهرات کننده بیشتر خواهد شد ما چه کسی رو بگیریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    قسمت هفتم ....ساواک منحل شد
    جمعه 17 شهریور 57 تهران میدان ژاله 3 گروهان از لشگر گردان 140 پیاده گارد که آموزش جنگهای خیابانی و ضد چریکی را دیده بودند از 6 صبح در اطراف میدان
    ژاله مستقر شدند گروه کیهان کمیته مشترک با لباس شخصی در تردد بودند اما خبری از ازدهام و تظاهرات نبود تا اینکه حدود ساعت 1/5 بعداظهر گزارش رسید تعدادی در سه را شکوفه تجمع کرده اند پرویز ثابتی با تیمسار اویسی در تماس بود و از اوخواسته بود کسی تیر اندازی نکند تیمسار اویسی هم گفته بود نگران نباشید تمام سربازان فشنگ مشقی دارند فقط درجه داران و افسران مسلح به فشنگ حنگی هستند همه چیز تحت کنترل است تعداد جمعیت هر لحظه بیشتر میشد اما از گروه کیهان با لباس شخصی در میان مردم بودند جمعیتی حدود 700 تا 800 نفر از سه را شکوفه به طرف میدان ژاله در حرکت بودند وشعار میدادند استقلال آزادی حمهوری اسلامی هنوز به میدان نرسیده بودند که رگبار مسلسل از پشت بامهای مقابل اداره برق میدان ژاله بطرف آنها شلیک شد تعدادی رگبار مسلسل هم بطرف سربازان شلیک کردند مردم پا بفرار گذاشتند تعدادی هم از میان مردم شلیک میکردند همه مانده بودند که چکار کنند فورا مامورین به داخل ساختمان ها رفتند
    وکسانیکه شلیک کرده بودند از پشت بام ها پا بفرار گذاشتند
    فورا تعدادی هلکوپتر از هوا نیروز به میدان ژاله اعزام شدند تمام این حادثه شاید فقط 10 دقیقه طول کشید تمام جمعیت پا به فرار گذاشتند و از کوچه های اطراف سه راه شکوفه متفرق شدند مردم درب خانه های خود را باز میکردند وبه فراریان پناه میدادند طبق آمار پزشکی قانونی تعداد کل کشته ها 87 نفر و مجروهین 250 نفر بود که با آمبولانس به بیمارستان ها اعزام شدند گروه کیهان در ساعت 4 بعداظهر یعنی مامورینی که با لباس شخصی در میان جمعیت بودند یک خبر مهمی را گزارش کردند کسانیکه به مردم شلیک کردند بسیار در تیراندازی مهارت داشتند آنها چریک فلسطینی بودند و تعلیم دیده بودند ......افراد عادی جنین مهارتی در تیراندازی با مسلسل را ندارند فورا بنا بدستور پرویز ثابتی پوکه فشنگها از روی پشت بامها جمع آوری وگلوله ها نیز که بمردم اصابت کرده بود در پزشکی قانونی و بیمارستان ها فورا جمع آوری شد تمام پوکه فشنگ ها و گلوله ها از مسلسل کلاشینگف شلیک شده بود اسلحه سازمانی ارتش ایران مسلسل ژ3 بود و در ارتش ایران از مسلسل کلاشینکف استفاده نمیشددر حادثه 17 شهریور تعداد 11 نفر سرباز و درچه دار گارد کشته و 8 نفر هم در اثر تیراندازی مجروح شدند عکس آنها با لباس گارد در کف سالن پزشکی قانونی بود و در روزنامه ها بچاپ رسید تیراندازی از پشت بام ها و داخل جمعیت به مردم و سربازان بودتیراندازی از پشت بام روبروی اداره برق و داخل جمعیت بود عکس سربازان کشته شده میدان ژاله در بعد اظهر شنبه 18 شهریور در روزنامه کیهانو اطلاعات بود اما تلویزیون قطبی این جنازه هارونشان نداد تلویزیون قطبی فقط عکس شهدای غیر ارتشی وتیراندازی های ارتش رانشون میداد وخون گوسفندان را که مردم بخود میمالیدند
    اما تفاوتی نمیکرد
    دشمن به هدف خود رسید جمعه سیاه 17 شهریور میدان ژاله پای ارتش شاه نوشته شد بعد از 17 شهریور شعار ها تند تر ومردم در مقابل ارتش قرار گرفتند در حقیقت آشوب خیابانی به جنگ خیابانی مبدل شد .همه به خانه های خود رفتند قائله 17 شهریور خوابید اما آنکه در خیابان ها ماند ارتش شاه بود .
    نخست وزیر آشتی ملی به مجلس احضار شد نمایندگان
    مجلس که تا آنروز بله قربان صحیح است را در صحن مجلس میگفتند رنگ عوض کردند ومعترض دولت شدند احمد بنی احمد نماینده تبریز بعنوان مخالف دولت پشت تریبون مجلس قرار گرفت و چنین گفت آقای شریف امامی من روزه سیاسی دارم بعد از 17 شهریور نهارو شام نخورده ام من رای کبود خود را به دولت شما میدهم روزیکه فرانکو در اسپانیا قدرت را به خوان کارلوس واگذار کرد چنین گفت خوان جان پسرم انهائی که من از اسپانیا تبعید کردم دشمن من بودند نه دشمن اسپانیا آنها را به اسپانیا بازگردان (منظور بازگشت آیت الله خمینی به ایران بود )
    شریف امامی در پاسخ استیضاح چنین گفت من هنوز امضای فرمان نخست وزیریم خشک نشده که مجلس من را استیضاح میکند آقایون دعوا سر آمدن و رفتن من نیست تعدادی از کنسرسیوم آمدند که نفت مردم را ببرند شاهنشاه بیرونشان کرد حالا فرانکو به خوان کارلوس چی گفته من نمیدانم همینقدر میدانم که اگر مردم با هم نباشند همه ما رفتنی هستیم آقایان بگذارید کارمان را بکنیم مملکت در وضع بحرانی قرار گرفته است من هنوز کابینه ام را معرفی نکرده ام که استیضاح شدم شما اگر نماینده مردم هستید با مردم باشید
    روزهای سختی در پیش رو بود ایت الله خمینی بعد از جکومت نظامی اعلامیه میداد آقای شاه با ارتش این مردم مسلمان را نکشید به ارتش بگوئید این مردم مسلمان هستند ارتش مسلمان که مسلمان را نمیکشد مگر ارتش شما مسلمان نباشد اگر اسلام را قبول دارند در اسلام برادر برادر خود را نمیکشد ........
    با اعلام حکومت نظامی واستقرار ارتش در خیابانها دیگر هر حادثه ای در ایران اتفاق میافتاد بدون شک پای شاه و ارتش شاه نوشته میشد واین درست همان چیزی بود که دشمنان شاه و ایران برایش روز شماری میکردند .
    پرویز ثابتی متوجه تماس های مکرر تیمسار ناصر مقدم رئیس ساواک با ایت الله بهشتی شده بود و از طرفی تماس ها اوبا سولیوان سفیر امریکا و بعد از جکومت نظامی و استقرار ارتش عملا نیازی دیگر به اداره اطلاعات و امنیت کشور نبود خود ارتش رکن 2 داشت ضمن اینکه مقدم دستور داده بود نه کسی دستگیر شود نه معترض مردم شوید به اندازه کافی کشور در التهاب است .
    خیلی ها از پرویز ثابتی خواستند از ایران نرود بیشتر امرای ارتش چون میدانستند که او چه زحمتی برای استقرار امنیت کشور کشیده است اما تصمیم ثابتی رفتن از ایران بود اونامه ای برای شاه نوشت که کسی از متن آن باخبر نیست و توسط امیر اصلان افشار آجودان مخصوص شاه به کاخ نیاوران فرستاد رابطه ثابتی در دربار فقط با امیر اصلان افشار خوب بود در قسمتی از چرکنویس این نامه که در اتاق ثابتی بعد از رفتنش پیدا شده خداحافظی از شاه جهت ترک ایران در تاریخ7/7/57
    بعد از رفتن پرویز ثابتی از ایران خیلی ها که شاهد زحمات او بودند متاثر شدند اما خیلی ها هم خوشحال شدند یکی از کسانیکه بسیار خوشحال شد رضا قطبی بود بعد از پخش دادگاه خسروگلسرخی از تلویزیون ثابتی به قطبی توهین بدی کرده بود وگفته بود از اینها قهرمان نساز به اندازه کافی ما مشکل داریم کار ما را سخت تر نکن اینبار جوری تو گوشت میزنم که جد پدریت جلوی چشمات بیاد البته تا هویدا بود کسی جرات اعتراض به ثابتی را نداشت درست یکهفته بعد از رفتن ثابتی اتفاق ناگواری افتاد معمولا سخنرانی ها ونطق های شاه رومعینیان رئیس دفتر شاه یا شجاعدین شفا مینوشتند اما اینبار نطقی را که قرار بود شاه برای مردم قرائت کنند سید جسن نصر و رضا قطبی نوشته بودند بگفته آقای امیر اصلان افشار شاه اصلا مایل به قرائت این نطق نبود اما سید جسننصر و رضا قطبی گفته بودند اگر شما این نطق را قرائت کنید وبگوئید من اشتباه کردم و جبران میکنم مردم ساکت میشوند و همه میروند خانه هاشون و در گیری بین ارتش ومردم بوجود نمیاید ودیگر کسی بیگناه کشته نمیشود .
    نقطعه ضعف شاه همیشه همین بود مردم اسیبی نبینند این بازی های سیاست تمام میشود مردم صدمه نبینند .
    اولین کسیکه روی تظاهرات و آشوب ها خیابانی مردم نام انقلاب را گذاشت خود شاه بودتوسط سخنرانی‌ که سید حسن صدر رئیس دفتر شهبانونوشته بود و اینکه اشتباهات گذشته را جبران میکنم منظور کدام اشتباه بود .
    37 سال ساختن ایران ؟ این اشتباه شاه بود ؟
    چند روز بعد از نطق شاه خمینی از نجف به فرانسه رفت و در ده نوفل لوشاتو اقامت گزید فرانسه بعنوان یک کشور آزاد جای مناسبی بود که خمینی چون کاری که نداشت صبح یک نوار کاست پر میکرد عصری بعد از نماز مغرب یک نوار دیگر پر میکرد ایران پر شده بود از نطق های خمینی هرچه صدای شاه کوتاه تر میشد که درگیری پیش نیاید صدای خمینی رسا تر میشد ایرا ن براستی ملتهب شده بود خمینی مردم را به آشوب و مقابله با ارتش شاه ترغیب میکرد روزهای 13 و 14 آبان در گیری شدیدی بین مردم و ارتش بوجود آمد تا اینکه شریف امامی بعلت ناراحتی قلبی استعفا داد قرار بود بعد از شریف امامی اویسی نخست وزیر شود حتا حکم نخست وزیری هم به او ابلاغ شده بود اما در بعداظهر روز 14 آبان با دیداری که سفرای امریکا و انگلستان با شاه داشتند ارتشبد ازهاری که در ارتش افسر میانه روئی بود نخست وزیر شد واین مسئله زیاد برای امرای ارتش خوشایند نبود زیرا ارتش پس از 2 ماه حضور مداوم در سطح شهرها بدون اینکه اجازه داشته باشند تعرضی بمردم بکنند خسته شده بودند 2 ماه آماده باش کامل در خیابان ها آنها را فرسوده کرده بود
    ارتشبد ازهاری کابینه نظامی خود را معرفی کرد اما شاه ازانها خواست سعی کنند که بمردم آسیبی نرسد و از درگیری با مردم خوداری کنند .
    ارتشبد ازهاری یک نظامی بود و از سیاست چیزی نمیدانست در اولین اقدام لیستی به شاه داد و درخواست کرد اگر تعدادی از کسانیکه قبلا در دولت بودند دستگیر و به زندان بروند مردم شاید ساکت شوند و با ارتش درگیر نشوند .
    امیر عباس هویدا و ارتشبد نصیری و نیک پی و ولیان و منوچهر آزمون و داریوش همایون از چهره های شاخص دستگیر شدگان بودند که بلکه مردم ساکت شوند حدود 40 نفر از خدمت گذاران صدیق کشور به زندان افتادند .
    البته شاه 2 بار از هویدا خواسته بود که از ایران برود هم توسط امیر اصلان افشار هم توسط معینیان حتا به هویدا پیشنهاد سفیر ایران در بلژیک را داده بود اما هویدا قبول نکرده بود از دولت ازهاری هم کاری ساخته نبود روز بروز موج
    اعتصابات و تظاهرات بیشتر میشد تا جائیکه مردم اقدام به کشتن نظامی ها کردند

    قسمت هشتم ....ساواک منحل شد
    روزنامه کیهان و اطلاعات نوشتند مردم غیور قزوین 3 نفر افسر راهنمائی و رانندگی را با ساطور دو شقه کردند و به درخت آویزان کردند .
    مردم غیور مشهد یک سرگرد ارتش را که برای زایمان همنسرش به بیمارستان رفته بود باچاقو کشتند وجنازه او را بر سر درب بیمارستان آویزان کردند .
    مردم غیور نارمک پاسبان کلانتری را با چاقوکشتند و جنازه او را بر تیر چراغ برق آویزان کردند تمام این کارها بخاطر این بود که بالاخره ارتش را درگیر با مردم بکنند.
    در مجله خواندنیها نوشتم زعیم عالیقدر حضرت آیت الله خمینی بدون شک اگر شما به ایران بیائید اولین حکومت یا خلافت اسلامی را در ایران برقرار خواهید فرمود اما سئوال اینجاست آیا در حکومتی که شما وعده اش را بمردم ایران میدهید ما مامور راهنمائی و رانندگی نمیخواهیم ؟ در جکومت آینده ایران ارتشی نداریم که سرگردش برای زایمان همسرش به بیمارستان برود ؟ آیا شما سکاندار کشوری خواهید شد که دیگر نیازی به کلانتری نداریم ؟
    آیا فکر نمیکنید مشت های گره کرده ای که امروز در مقابل قانون میایستد فردا در مقابل شما و احکام شما ایستادگی کند ؟ شما چه چیزی را دارید ترویج میکنید و به چه قیمتی آیا رسیدن به قدرت آنقدر با ارزش است که قانون را بکشیم تا بقدرت برسیم ؟ من از فردائی میترسم که شما بقدرت برسید اما به قیمت مرگ قانون در کشورم . خدا بفریاد ملت من برسد .........
    شاه در انزوای کامل بسر میبرد کسی را بحضور نمیپذیرفت در تمام مدت پزشکان فرانسوی از او عیادت میکردند حال شاه خوب نبود فقط گاهی اوقات در کاخ نیاوران تنها قدم میزد تا اینکه روزی افسران ارشد ارتش در کاخ بدیدن شاه رفتند هیچکدام نمیدانستند که شاه بسیار بیما راست سپهبد بدره ای و سپهبد منوچهر خسرو داد به پای شاه افتادند و از شاه درخواست کردند که حکومت نظامی را به آنها بسپارد حتا خسرو داد گفته بود من را فرماندار نظامی کنید من یک هفته ایران را آرام میکنم بعد من را اعدام کنید و بگوئید از دستور شما تمرد کرده ام شاه به آنها گفته بود شما میخواهید مردم را بکشید تا تاج وتخت من حفظ شود ؟ من همیشه میخواستم بر قلب مردمم سلطنت کنم نه اینکه بر روی جنازه مردمم حکومت کنم اگر حتا یک ایرانی برای پایداری سلطنت من بمیرد من این تاج وتخت را نمیخواهم من سوگند خورده ام که به این مردم خدمت کنم بروید مواظب مردم باشید آنها بیگناهند .
    ملک حسین پادشاه اردن در آواخر آذر ماه 57 دو بار بطور غیر رسمی به ایران آمد و گفت شما در 1973 کشور من را که درگیر جنگ با اسرائیل بود نجات دادید شما بروید کیش ارتش را بمن بسپارید یکماه دیگر بازگردید من به این آشوب ها پایان میدهم شاه گفته بود در کشور من آشوبی نیست مردم من را تنها نخواهند گذاشت
    ارتشبد ازهاری در مجلس استیضاح شد او در جواب مخالفان چنین گفت .
    من فکر میکردم نفت زیر پای من است نمیدانستم شیر آن دست کس دیگر است .
    مردم هممون سوار یک کشتی شده ایم که داریم با هم غرق میشویم .
    ارتشبد ازهاری از مجلس مستقیما به بیمارستان 501 ارتش رفت و بخاطر ناراحتی قلبی بستری شد این سومین بار بود که در ظرف مدت 20 روز در CCU بیمارستان بستری شده بود ازهاری استعفا د اد اول دیماه 1357

    شاید راحت ترین روز زندگی انسان روز مرگ اوست و سخت ترین روز زندگی تصمیم برای بودن و یا رفتن شاه سخت ترین روزهای زندگی خود را سپری میکرد .
    ماندن بقیمت مرگ مردم و یا رفتن به قیمت مرگ خود

    قسمت نهم .....ساواک منحل شد
    با رفتن ازهاری ایران بیشتر متشنج شد موج اعتصابات وتظاهرات خیابانی هر روز بیشتر میشد زندگی مردم براستی فلج شده بود شرکت نفت در اعتصاب بود مردم نفت برای گرم کردن خانه های خود نداشتند شرکت واحد اتوبوسرانی در اعتصاب بود کامیون ها ارتشی مردم را به سر کار خود میبردند بازاریان در اعتصاب بودند اکثریت مردم کم کم به اقلیت خشمکین می پیوستند . روزکار خوبی نبود .
    ارتش بدستور شاه با مردم درگیر نمیشدند مردم به سربازان گل میدادند .مردم سوار تانکهای ارتشی میشند و با عکس خمینی بر روی تانک ها و کامیون های ارتش عکس یادگاری میگرفتند کسی به سرکار خود نمیرفت دانشجویان در محوطه دانشگاه تهران عکس خمینی و نوارهای صدای او را میفروختند عکس چگوارا عکس امام حسین عکس مصدق عکس بیژن جزنی عکس جنیف نژاد و برادران رضائی خریداران بیشتر داشت نو جوانان به دبیرستان نمیرفتند آنها در خیابان مرگ بر شاه بازی میکردند ایران در التهاب کامل بود مردم وسائل مغازه ها را در وسط خیابان به آتش میکشاندند هرچه لاستیک مستعمل بود در وسط خیابان آتش میزدند دود و آتش آسمان ایران را سیاه کرده بود ......
    برای شاه 2 راه باقی نمانده بود .
    1- ماندن و کشتن مردم .
    2-سپردن کشور بدست ارتش و رفتن از ایران .
    شاه راه سوم را انتخاب کرد انتخاب یک نخست وزیر از مخالفان خود و برای پایان دادن به این اغتشاشات و برای جلوگیری از کشته شدن مردم پرهیز ارتش از در گیری با مردم ...... شاپور بختیار به کاخ نیاوران احضار شد وبعد از مذاکرات مفصل با او در 15 دیماه 57 شاپور بختیار که از یاران با وفای مصدق بود و25 سال با سلطنت شاه مخالف بود ودر ایران خواستار یک حکومت دمکرات بود نخست وزیر شد .
    از سوابق بختیار چیزی نمینویسم زیرا خود کتابی مفصل است او در کابینه مصدق معاون وزیر کار بود بعد از 28 مرداد 32 دستگیر و به 3 سال زندان محکوم شد بعد از 2 سال آزاد شد اما چند بار توسط ساواک مجددا دستگیر شد بعد از خرداد 42 دوباره دستگیر و بزندان افتاد او در فرانسه زندگی میکرد اما همیشه مخالف سلطنت شاه بود او خواهان یک حکومت دمکرات و سپردن حکومت بدست مردم بود او از فعالان جبهه ملی بود .
    بختیار در همان شب اول صدارتش عکس بزرگ مصدق را پشت سر خود گذاشت ودر یک نطقی که از تلویزیون ملی ایران پخش شد گفت من مرغ طوفانم و از هیچ بادی نمی هراسم من برای نجات ایران آمده ام ما از این پس یک حکومت دمکراتیک در ایران خواهیم داشت یاران مصدق السطنه بعد از 25 سال به آرزوی خود رسیدند و دوباره قدرت را بدست گرفتند اما از جبهه ملی ونهضت آزادی کسی با بختیار بیعت نکرد آنها به پاریس رفتند و خواستار حکومت اسلامی به رهبری آیت الله خمینی شدند مرغ طوفان تنها شد .
    شاه در 26 دیماه 57 ایران را ترک کرد اما به ارتشبد قره باغی دستور داد که ارتش را از هرگونه در گیری با مردم دور نگهدارند ومعترض مردم نشوند .
    شاه رفت و ایران صاحب یک حکومت دمکراتیک شد چیزی تقریبا شبیه حکومت فرانسه اما نه در اروپا در خاورنیانه با مردمی مسلمان .
    مرغ طوفان مطبوعات را آزاد کرد که حتا میتوانند فحش خواهرو مادر بدهند تمام زندانیان سیاسی را آزاد کرد و از همه مهمتر سازمانی که سالها معترض مخالفین سلطنت و اطلاعات و امنیت کشور را بعهده داشت منحل کرد .
    با لایحه ای که مرغ طوفان به مجلس داد ساواک بعد از 22 سال منحل شد .

    قسمت آخر .....ساواک منحل شد .
    جنگ بر سر قدرت بین مرغ طوفان وایت الله خمینی در گرفت اکثر اعضای جبهه ملی ونهضت آزادی رهسپار پاریس شدند قطب زاده و ابراهیم یزدی و بنی صدر در آغوش پر از مهر خمینی رفتند بهشتی و ناصر مقدم و سولیوان رهبری مردم را بعهده گرفته بودند مطهری ومفتح و بازرگان به پاریس رفتند مردم درب خانه ایت الله طالقانی میرفتن ومیگفتند آقا بریم تظاهرات و این پیرمرد با عصای پیرش نگاهی بمردم میکرد ومیگفت بریم ... مردم ایران همه خوشحال بودند آنها بعد از 2500 سال سلطنت وپادشاهی به آزادی رسیدند به نخست وزیر اعلام کردند تعدادی چریک فلسطینی با اسلحه از مرز عراق دسته دسته وارد ایران میشوند و بین مجاهدین وچریکهای فدائی خلق اسلحه پخش شده است از کردستان عراق اسلحه وارد ایران میشود تعدادی اسلحه از مرز شوروی به گرگان حمل شده است چریکهای ایران دارند مسلح میشوند سربازان از پادگانها فرار میکنند و به مردم میپیوندند چه دستوری صادر میکنید ؟ مرغ طوفان گفته بود جلوگیری کنید همه آنها رو دستگیر کنید .پرسیده بودند چه کسی دستگیر کند ؟ مرغ طوفان گفته بود ارتش بعرض رسیده بود جناب نخست وزیر ارتش فلسطین و عراق و شوروی و لیبی به ایران حمله نکرده اند که ارتش جلوی آنها را بگیرد قاچاق چی ها و تروریست ها اسلحه وارد میکنند .گفته بود خوب قبلا چه کسانی جلوی این تروریست هارا میگرفت بگوئید جلوگیری کنند .گفتند قبلا این از وظایف سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود که در مرزها برای ورود اسلحه و اعمال تروریستی محافظت میکرد آنها تمام افراد مشکوک را میشناختند و در بین آنها مامور داشتند نخست وزیر گفته بود خوب بگوئید از ورود اسلحه و ورود تروریست ها فورا جلوگیری شود بعرض رسیده بود ببخشید ساواک منحل شده است . به مرغ طوفان گزارش شد تعدادی تروریست ایرانی که سالها در لیبی و فلسطین ولبنان دوره چریکی دیده اند از مرزهای هوائی و زمینی و دریائی دارند وارد ایران میشوند چه دستوری صادر میکنید مرغ طوفان گفته بود همه آنها رو دستگیر کنید بعرض رسیده بود این از وظایف ساواک بود لیست تمام آنها با عکس و مشخصات کامل در اختیار ساواک بود ساواک در انحلال است .
    ارتش مامور انجام وظیفه خودش از مرزهای کشور بود تروریست بازی بلد نبود .
    مرغ طوفان چند نفری را به پاریس فرستاد خمینی آنها را نپذیرفت حتا سید جلاالدین تهرانی که به ریاست شورای سلطنت منصوب شده بود برای مذاکره با خمینی به پاریس رفت و پس از استعفا در دوم بهمن سال 57 خمینی او را بحضور پذیرفت با ایشان چائی نبات خوردند مرغ طوفان خود از خمینی خواست که در 9 بهمن 57 خدمت خمینی برود خمینی گفته بوددر صورت استعفا می‌پذیرم مرغ طوفان گفته بود پس اگر شما آمدید بروید قم من میخواهمنخست وزیر بمانم
    ساعت 9.20 دقیقه صبح 22 بهمن ایت الله خمینی با یک پرواز ارفرانس که خلبان آن خلبان مخصوص ژیسکار دستن رئیس جمهور فرانسه بود به ایران آمد مرغ طوفان تازه فهمید دسته سرود قبلا سرود خمینی ای امام را بارها تمرین کرده بودند ملیون ها نفر از میدان شهیاد تا بهشت زهرا به استقبال اولین امام شیعیان جهان بعد از 1400 سال رفتند تلویزیون رضا قطبی مراسم را مستقیم پخش میکرد ومردم ایران پس از سالها استبداد به آزادی رسیدند .
    10 روز بیشتر از زمان ورود امام به ایران نگذشته بود که اسلام بر ارتش شاه که اجازه درگیری با مردم را نداشت پیروز شدند در شب 21 بهمن تروریست ها وچریکها از روی پشت بام های خیابان فرح آباد کامیونها و تانک ارتش رو با کوکتل مولوتف آتش زدند از صبح ساعت 10 تا ساعت 6 بعداظهر آنقدر برنامه سولیوان وبهشتی با چریکهای مجاهدین و فدائیان خلق و چریکهای فلسطینی که مصطفی چمران فرستاده بود تنظیم شده و دقیق بود که ابتدا اسلحه خانه نیروی هوائی توسط همافران بدست مردم افتاد بعد پادگان عشرت آباد و کلانتری ها و بقیه پادگانها تمام برنامه تنظیم شده بود ساعت 4 بعد ازظهر زندان قصر دربش باز شد 3700 نفر زندانی که بجرم قتل تجاوز فروش مواد مخدر چاقوکشی و شرارت و دستگیر شده بودند آزاد و رئیس کلانتری و کمیته ها شدند .
    دزدان و قاتلان و چاقو کش ها و تروریست ها از زندان آزاد شدند بجای آنها وزرا و امرای ارتش و تحصیل کرده های ایران بزندان افتادند 8 روز بعد مصطفی چمران درست در تاریخ 30 بهمن 57 با 92 چریک فلسطینی به ایران آمد و با ابراهیم یزدی و سولیوان به کشور نظم و نظام جدیدی دادند

    ابراهیم یزدی وزیر امور خارجه شد و تمام قرارداد های ایران با امریکا رو ملغی کرد امریکا هم 15 ملیارد پول آن 60 فروند هواپیمای F16 و 3 فروند آواکس رو بالا کشید این اولین قدم بعد از پیروزی انقلاب بود به پیروزی های دیگر بعدا دست یافتیم .مرغ طوفان ساعت ۱۰ صبح درخواست هلیکوپتر کرد و ساعت ۲ بعد از ظهر توسط هلیکوپتر از نزدیکی‌ نخست وزیری خارج شد بازرگان بجای اونخست وزیر قانونی ایران شد اما دیگر در کشوری که همه چی داشت غیر از قانون .
    مذهب تنها حکومتیست که اگر با رای مردم بیاید با مرگ مردم خواهد رفت
    (پایان)

    Read more »
  • جولانگاه سیاسی در ایران

     

    جولانگاه سیاسی در ایران:

    ایران از جمله کشورهای است که سیاست به معنی‌ واقعی در آن شکل نگرفته ولی‌ بوده اند معدود افرادی که با سعی و تلاش فردی در عرصه سیاست  دستاوردهایی در خور توجه بدست آورده اند. از آنجا که برای داشتن سیاست مدار کار کشته و متعهد نیاز به یک زیرساخت مناسب در هر محدوده جغرافیای است و آن چیزی نیست جز کشور و ملتی منسجم و آگاه، انسجام و رشد جمعی که کشوری به مانند ایران فاقد آن است.

    اگر این مقدمه کوتاه را قبول داشته باشیم دلیل آشفتگی سیاسی در ایران نیز همین است که کسانی‌ که وارد عرصه سیاسی میشوند از پایگاه اجتماعی چندانی به دلیل رشد بسیار محدود جامعه از نظر فکری و روحی‌ و ملی‌ برخوردار نیستند و به ناچار به دنبال نیرو و قدرتی‌ برای وارد شدن، رشد کردن و ماندن در دنیای سیاست میگردند که آن نیز عواقب و وابستگیهای خود را به دنبال دارد و با نگاهی‌ گذرا و اجمالی‌ به ۱۰۰ سال گذشته این را میشود به کرات مشاهده کرد، البته این تا حدودی برای کشورهای کهنی به مانند ایران و یا مصر که سعی به پا گذاشتن به دنیای امروز را دارند قابل درک است.

    در زمان حاضر نیز به دلیل ضعف و درک ضعیف مردم ایران بخصوص در میان ۱۰ درصد جامعه که بطور مستمر با مسائل سیاسی درگیر هستند هیچ رهبری سیاسی شکل نگرفته و هیچ شخص سیاسی رشد نکرده و این امر هیچ دلیلی ندارد به جز نبود زیر بنای فکری و رشد و درک مسائل در بدنه جامعه که باعث تولید یک سیاست مدار کار کشته و متعهد شود و یا کنترل سیاست مدار حاضر در صحنه را به دست بگیرد، ملتی آگاه یک شخص سیاسی را به مانند مومی در دست به هر شکل که بخواهند در خواهند آورد ولی‌ در نبود آگاهی‌ و درک در جامعه شخص چارهٔ‌یی‌ به جز انفرادی عمل کردن برای به جلو بردن امور کشور ندارد و بعضا شاید به ناچار با وابستگی‌های نیز همراه باشد.

    سیاست چیزی نیست جز جدال نیروها با علائق و اهداف متفاوت که بسته به هدف، منابع مالی‌ و انسانی‌ و قدرت دید و درک و شکل دادن به آینده دارای قابلیتها و ظرفیت‌های متفاوت میباشند، در کشوری به مانند ایران کار سیاسی چندان آسان نیست به دلیل شکل نگرفتن چهارچوب صحیح در جامعه که به ناچار اشخاصی‌ که وارد کار سیاسی میشوند و یا آنها را که وارد کار سیاسی میکنند در معرض طوفانهای شدید سیاسی و فشار قرار میدهند که آن نیز به نوبه خود باعث تصمیم گیریهای بعضا ناپخته و یا بر ضّد منافع کشور میشود که امروز ما همچنان بر سر بعضی‌ از آنها جدالی بی‌ پایان داریم

    در کشورهای به مانند ایران به دلیل نبود زمینی‌ استوار برای ایستادن برای یک سیاستمدار(ملتی آگاه)، سکوهای کاذب موقتی ساخته میشود تا این سیاستمداران دیده و شنیده  شوند برای مدتی‌ و به محض نزدیک شدن به پایان کارشان پیچ و مهرهای آن سکوها شل شده و زمینه سقوط را فراهم میکنند, ایراد فقط از سیاست مداران نیست از بدنه جامعه که متوجه نیست و حمایت نمیکند هم است.  در نهیات این بدنه یک جامعه است که چگونگی‌ صحنه سیاسی یک کشور را تعریف و مشخص می‌کند و افراد شروع به جایگیری میکنند ولی‌ استثنا هم وجود دارد که یک شخص(رضا شاه) توانسته باشد بر اثر فرایندی و در یک مقطع تاریخی‌ تاثیری ژرف بر جامعه بگذارد بدون اتکایی چندانی به بدنه..

    آشتی‌ ملی‌:

    آشتی‌ ملی‌ یک بحث فرا نگرشی و فرا حزبی است که افراد با نگرشهای متفاوت به این نتیجه میرسند که برای بهبود وضعیت و عبور از یک مرحله تاریخی‌ که با کودرتها و تلخکامیهای تاریخی‌ فراوان همراه است و وارد شدن به یک فضای جدید سیاسی  از مواضع خود کمی‌ عقب بنشینند برای آینده آی‌ بهتر برای همه(هر چند همه این را درک نمیکنند و بعضی‌ تنها خود را به حق می‌دانند و بر مواضع تاریخی‌ خود اصرار می‌ورزند و خود و افکار و ایده خود را به عنوان تنها ترازوی سنجش فرض کرده که همه چیز باید با آن سنجیده شود، اینها مخربان تاریخی‌ هستند).

    زمانی‌ فرا می‌رسد که باید جسور بود و دل‌ به دریا زد و چشمها را بر هم گذاشت و نفسی عمیق کشید و عبور کرد برای فردای بهتر..

     

    Read more »
  • رفسنجانی مدیر پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای نیرنگ بزرگ در راه است؟

     

    abbas khossravi farssiani

    عباس خسروی فارسانی

    بعد از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، مشخص شد که با یک مهندسی دقیق و حساب‌شده با مدیریت هاشمی رفسنجانی و هماهنگی رهبر و سایر ارکان نظام، تمام مراحل به طوری تنظیم شده بود که وی به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب شود. این بار نیز به نظر می‌رسد پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای به دقت، در خفا و آرامش و با هماهنگی تمام ارکان اصلی نظام، در حال اجرا است، و آگاه شدن از آن، بهتر از غافلگیر شدن در برابر آن است. 

     

    چکیده

    نظام‌های استبدادی، ساختارها و بافتارهایی «همه یا هیچ» هستند؛ گشایشی اندک، برابر است با سرنگونی تمامیت آنها؛ بنا بر این، این پروژه، حتی اگر تمامی اجزاء و ابعاد آن جاری شود، چیزی جز نیرنگ بزرگ، بزک و بازی نیست...

    اکنون در تیرماه سال ۱۳۹۴ قرار داریم، در آستانه توافق احتمالی هسته‌ای؛ هاشمی رفسنجانی ۸۱ سال دارد و خامنه‌ای ۷۶ سال؛ آنها نمی‌خواهند مرگ و سرطان خود آنها، همزمان شود با مرگ و سرطان جمهوری اسلامی که ۳۷ سال دارد؛ اما آن‌ها همچنین سرطانی که جسم نحیف و زار و نزار جمهوری اسلامی را در بر گرفته، می‌بینند؛ از مرگ و سرطان خودشان، چاره‌ای ندارند، اما در جستجوی چاره‌ای برای مرگ و سرطان جمهوری اسلامی هستند. ولی آیا چاره‌ای برای این بحران وجود دارد؟

    شاخص‌ترین مرد مدیریت بحران‌های جمهوری اسلامی چه کسی بوده؟ به نظر می‌رسد مدیریت بحران و پروژه «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» به نویسنده کتاب «عبور از بحران» و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام سپرده شده؛ و فراموش نکنیم که نه رفسنجانی یک فرد است و نه مجمع تشخیص مصلحت نظام، نهادی کم‌تاثیر؛ تنها بخش «مرکز تحقیقات استراتژیک» این نهاد، گویای ساختار و تاثیر آن است و البته چه بحرانی بالاتر از مرگ نظام و چه مصلحتی بالاتر از حفظ نظام که «اوجب واجبات است»؟!

    0

     

    قاطعانه می‌توان گفت گذار به دوران پساخامنه‌ای، بزرگ‌ترین بحران جمهوری اسلامی از آغاز تا کنون بوده و رفسنجانی که مدیر پروژه پساخمینی و پسااحمدی‌نژاد (روحانیسم) را به عهده داشت، مدیریت پروژه گذار به دوران پساخامنه‌ای را نیز به عهده گرفته است.

    آری، خامنه‌ای و رفسنجانی هر دو از شدگان هستند و خواهند مُرد؛ اما مَرد بحران‌های جمهوری اسلامی و یاران و دست‌یاران پیدا و پنهان او، می‌خواهند جمهوری اسلامی را پایدار و استوار بدارند؛ و یکی از روش‌های آنان همواره ساختن دوقطبی‌های کاذب و بازی‌های زیرزمینی و بروز ناگهانی آنها بر مبنای اصل غافلگیری و بهره‌برداری از احساسات آنی و مقطعی بوده است و چنین پروژه‌ای برای گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای سال‌هاست که زیرکانه و مخفیانه در حال برنامه‌ریزی و اجراست و البته این، نه پروژه بخشی از نظام که پروژه تمامیت نظام است.

    مدیران و مجریان این پروژه، می‌خواهند همان‌طور که مسوولیت جنگ و نیز بسیاری از فجایع بعد از انقلاب را بر دوش خمینی گذاشتند و با «جام زهر» او را به وادی مرگ فرستادند، این بار نیز مسوولیت خرابی‌ها و خواری‌ها را به دوش خمینی و خامنه‌ای و در صورت لزوم، خود رفسنجانی بگذارند و به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای گذاری موفقیت‌آمیز داشته باشند.

    ۴ سال پیش، در مطلبی با عنوان «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ چرایی و چیستی» در ارتباط با نامه‌های سرگشاده محمد نوری‌زاد خطاب به علی خامنه‌ای نوشتم:

    «به نظر می‌رسد که تحلیل‌گران و تصمیم‌گیران پشت پرده جمهوری اسلامی، با توجه به شرایط امروز، از نظر داخلی و بین‌المللی، و با توجه به پایان رسیدن دوران دیکتاتورها، و البته نزدیک شدن به پایان عمر علی خامنه‌ای، به این نتیجه رسیده‌اند که اگر می‌خواهند «جمهوری اسلامی» و تصمیم‌سازان اصلی آن را حفظ کنند، باید «سرنوشت را از سر، نوشت» و کارنامه مردودی ترم نخست جمهوری اسلامی را بنویسند و بپذیرند، و بدین سان، به دوران پساخامنه‌ای وارد شوند؛ و شرط نخست این پذیرش، اعتراف به خطاهای خمینی و خامنه‌ای و نوشتن کارنامه مردودی این دو و برخی اطرافیانشان است. و محمد نوری‌زاد، خواسته یا ناخواسته، مشغول نگارش این کارنامه شده است.

    محمد نوری‌زاد و نهضت‌نامه‌نگاری او، نقش کاتالیزوری آگاهی‌بخش را برای دوران گذار ایفا می‌کنند؛ این گذار، از جمهوری اسلامی پیشاخامنه‌ای، به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای خواهد بود؛ و نوعی جراحی است که خالی از درد نیست؛ نقش این کاتالیزور، با دادن برخی هشدارها و پیش‌آگاهی‌ها، کاستن از رنج جراحی نیز هست. اما با این وجود، در دو سوی این گذار، یک چیز وجود دارد: «جمهوری اسلامی»؛ و پس از گذار به دوران پساخامنه‌ای نیز «جمهوری اسلامی» همچنان در دست تصمیم‌سازان اصلی جمهوری اسلامی، در پیش و پشت پرده، باقی است؛ با این تفاوت که در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، رهبری، به صورت مستقیم‌تری، انتخابی خواهد بود یا حداقل با مشارکت خبرگانی از طیف‌های وسیع‌تری از جریان‌های مختلف مردم و متخصصان گوناگون، اعم از معمم و مکلا، انتخاب خواهد شد؛ طرح چنین مجلس خبرگانی را هاشمی رفسنجانی و طیف هم‌فکر او در دوران ریاست وی بر مجلس خبرگان، مد نظر داشتند؛ هرچند به نظر می‌رسد بر اساس شرایط جدید، در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، الزاماً رهبری بیش‌تر به مقامی تشریفاتی تبدیل و فروکاسته خواهد شد.

    محمد نوری‌زاد و جریان پشت سر او می‌خواهند اذهان را آماده سازند تا با شمارش و پذیرش این خطاها، آقای خامنه‌ای را با سرانجامی نیکو بدرقه کنند و پس از او، رهبری را به صورت انتخابی درآورند؛ و به نظر می‌رسد که بهترین گزینه برای این رهبر انتخابی، محمد خاتمی - یا حتی حسن خمینی - باشد؛ اما چرا گزینه نخست را محمد خاتمی می‌دانم؟!»

    و به دنبال آن، برخی شواهد ارائه شد. در ۴ سال گذشته، با رصد فضای سیاسی داخلی و بین‌المللی، هر روز شواهد بیش‌تری در تایید زمینه‌چینی و بسترسازی برای «پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» یافتم؛ شواهد بسیار گسترده‌ای که ذکر همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است و خود شما اگر بار دیگر «از نگاه پرنده» به فضای سیاسی بنگرید، بسیاری از آنها را بازشناسی خواهید کرد.

    البته هدف از این نوشتار، نه تجویز دستورالعمل سیاسی، بلکه به آستانه آگاهی آوردن افقی تاریک است که سال‌هاست در سپهر سیاسی ایران دیده می‌شود.

    بعد از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، مشخص شد که با یک مهندسی دقیق و حساب‌شده با مدیریت هاشمی رفسنجانی و هماهنگی رهبر و سایر ارکان نظام، تمام مراحل به طوری تنظیم شده بود که وی به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب شود. این بار نیز به نظر می‌رسد پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای به دقت، در خفا و آرامش و با هماهنگی تمام ارکان اصلی نظام، در حال اجرا است، و آگاه شدن از آن، بهتر از غافلگیر شدن در برابر آن است. 

    نوشتار را با دو نقل قول، ادامه می‌دهم:

    ولادیمیر لنین، رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار دولت اتحاد جماهیر شوروی:

    «بهترین راه برای کنترل مخالفین، این است که خودمان آنها را رهبری و هدایت کنیم».

     “The best way to control the opposition is to lead it ourselves”.  

    شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر دوران پهلوی، ۷ سال بعد از انقلاب اسلامی، به فراست و تجربه و با توجه به آشنایی که با «دیکتاتوری نعلین» و به‌ویژه شیخ «اعتدال» و فریب و «تدبیر و امید»، هاشمی رفسنجانی داشت، از پروژه او برای گذار به جمهوری اسلامی پساخمینی سخن می‌گوید و می‌نویسد:

    «... جوانان ایرانی که سخنان مرا در داخل و خارج کشور می‌شنوید، درست گوش فرا دهید تا شما را از یک توطئه بسیار بزرگ و بسیار خطرناک آگاه کنم. استعمارگران کهن برای حکومت خمینی که آن را غیر قابل دوام می‌دانند طرح شیطانی جدیدی ریخته‌اند. خمینی و عده‌ای از اطرافیان او بیش از حد ظالم و فاسد هستند و باید فکری کرد که از دل همین حکومت، حکومت دیگری مرکب از چند آخوند با عمامه و نیمه عمامه و بدون عمامه ساخت و چنین وانمود کرد که تعدیلی شده و باز به نوعی مردم ناآگاه را فریب داد. مثلا حجت‌الاسلام رفسنجانی اهل انصاف و معامله نیز هست... من هشت سال پیش مضار حکومت نعلین را به شما گوشزد [کردم]؛ خودتان جوانان کشور با چشم خود فقر، جنگ، اختناق و ورشکستگی آخوندی را شاهد هستید.  به بدخواهان بگویید ایران ما در این ۷ سال بیش از ۷۰ سال تجربه آموخته و مخصوصا به همه بگویید که دوستی ما با آن دولت‌هایی در آینده بیشتر خواهد بود که در امور کشور ما کمتر دخالت بکنند. اگر دول شرق و غرب، حرمت و دوستی ایران و ایرانی را خواهانند راه آن عدم دخالت در امور و خاتمه دادن به دسیسه‌ها و توطئه‌های رنگارنگ عناصر دست‌نشانده آنهاست...». (منبع: روزنامه «قیام ایران»)

    رفسنجانی و مدیریت پروژه گذار به جمهوری اسلامی «پساخمینی»

    چنان‌چه گفته شد، همواره یکی از دغدغه‌های رفسنجانی، سرنوشت نظام بعد از مرگ رهبران و تثبیت جمهوری اسلامی بوده است و بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اولویت او، حفظ نظام و سپس اسلام بوده و این امر در همه سخنان و رفتار او آشکار و هویداست و اینک، علاوه بر همه این‌ها، دلواپس سرنوشت نظام بعد از مرگ خود و خامنه‌ای است.

    هاشمی رفسنجانی از آغاز انقلاب، نگران سرنوشت نظام بعد از مرگ خمینی بود؛ وی در نامه‌ای به تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۵۹ و در اوج اختلاف‌های حزب جمهوری اسلامی با ابوالحسن بنی‌صدر، در نامه‌ای خطاب به خمینی صراحتا از او می‌خواهد برای بعد از مرگش تدبیری بیاندیشد و می‌نویسد:

    «خدای نخواسته اگر روزی شما نباشید و این تحیر بماند، چه خواهد شد؟»

    رفسنجانی همچنین در مصاحبه‌ای که دو سال پیش انتشار یافت، از نامه‌ای دیگر سخن می‌گوید که در اواخر حیات خمینی به او نوشته و از او خواسته «هفت مساله را قبل از مرگ‌تان خودتان حل کنید»؛ رفسنجانی می‌گوید:

    «من در سال‌های آخر حیات امام(ره) نامه‌ای را خدمتشان نوشتم؛ تایپ هم نکردم. برای اینکه نمی‌خواستم کسی بخواند و خودم به امام دادم. در آن نامه هفت موضوع را با امام مطرح کردم و نوشتم که شما بهتر است در زمان حیات‌تان، اینها را حل کنید، در غیر این صورت، ممکن است اینها به صورت معضلی سد راه آینده کشور شود. گردنه‌هایی است که اگر شما ما را عبور ندهید، بعد از شما عبور کردن مشکل خواهد بود»؛ هاشمی رفسنجانی یکی از موضوعات مطرح شده در نامه‌اش به خمینی را مساله رابطه ایران و آمریکا عنوان می‌کند و می‌گوید: «یکی از این مسایل رابطه با آمریکا بود. نوشتم بالاخره سبکی که الان داریم که با آمریکا نه حرف بزنیم و نه رابطه داشته باشیم، قابل تداوم نیست؛ آمریکا قدرت برتر دنیاست؛ مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟ معنای مذاکره هم این نیست که تسلیم آنها شویم. مذاکره می‌کنیم، اگر مواضع ما را پذیرفتند یا ما مواضع آنها را پذیرفتیم، تمام است.»

    شواهد و منابع دیگر نشان می‌دهد علاوه بر رابطه با آمریکا - که اکنون با مدیریت او و دستیارش حسن روحانی و همراهی علی خامنه‌ای و سایر بخش‌های نظام در قالب «توافق هسته‌ای» در جریان است - مسائل دیگر عبارت بود از:

    رابطه با کشورهایی مثل عربستان و انگلستان؛ مساله جنگ (که با پذیرش آتش‌بس و خوراندن جام زهر به خمینی «تدبیر» شد)؛

    مساله منتظری و جانشینی رهبری (که با برکناری منتظری و جانشینی خامنه‌ای «تدبیر» شد)؛

    مساله زندانیان سیاسی، مجاهدین خلق و مخالفین جمهوری اسلامی (که با کشتار ۶۷ و موارد دیگر، «تدبیر» شد)؛

    مساله اپوزیسیون برانداز خارج از کشور (که با کشتن بختیار و بسیاری دیگر «تدبیر» شد)؛

    مساله دوگانگی ارتش و سپاه.

    (کاملا آشکار است که اکنون نیز موارد باقی‌مانده یا کاملا حل‌نشده در حال «تدبیر» هستند).

    روایتی دیگر از مدیریت پروژه گذار به دوران پساخمینی، در «دومین نامه سردار اخراجی سپاه به محمد نوری زاد» دیده می‌شود، وی در این نامه می‌نویسد:

    «رفسنجانی به عنوان نماینده تام‌الاختیار امام، نیک پی برده بود که بن‌بست جنگ عن‌قریب ایران را وادار به پذیرش راه حل سیاسی خواهد کرد و او بیش از این نگران نضج جریان‌ها و رهبران مخالف جمهوری اسلامی بود و می‌اندیشید بزرگ‌ترین معضل و عامل براندازی پس از جنگ، گروه‌های معارض و رهبران مخالف خواهند بود؛ پس اتاق فکری تشکیل داده بود که در آن اتاق رهبر فعلی [علی خامنه‌ای]، ری‌شهری، حسین شریعتمداری، علی‌اکبر ولایتی، منوچهر متکی، علی آقامحمدی و از سپاه رضایی، ذوالقدر و لطفیان نیز عضویت داشتند. دستور کار، شناسایی سران مخالف نظام و ترور آنان در داخل و خارج کشور بود. لیستی حدود ۱۰۰ نفره تهیه شده بود که در صدر آن لیست، مسعود رجوی و قاسملو قرار داشت...».

    چنان‌چه می‌بینیم، در این نوشتار از یک‌سو سخن از «راه‌حل سیاسی» است و از سوی دیگر، سخن از «ترور» است؛ اما اکنون، هزینه ترور بسیار بالا رفته و جمهوری اسلامی پس از ترورهای پیشین، نهایت تلاش خود را به عمل آورده تا اپوزیسیون برانداز را بی‌اثر سازد؛ اما راه‌حل سیاسی، همچنان کارآمد است و برای حل بحران‌های دوران گذار، در جریان است و «اتاق فکر» و تصمیم‌سازی نیز بسیار کارآمدتر و انباشته‌تر شده است؛

    علاوه بر این، باید توجه داشت که اهمیت دوران گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای بسیار بیش‌تر از گذار به دوران پساخمینی است، زیرا بعد از خمینی، رفسنجانی و خامنه‌ای بودند، اما بعد از خامنه‌ای، دیگر رفسنجانی هم نیست، اما این‌دو می‌خواهند نظام‌شان پایدار و استوار، استمرار یابد؛ پس باید «تدبیری بزرگ» و «نیرنگی سهمگین» در کار آورد.

    پس دعواهای داخلی چیست؟

     

    ممکن است گفته شود اگر پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، چنین یک‌صدا و توسط تمامی بخش‌های نظام در داخل و خارج از کشور در حال اجراست، پس این دعواها چیست؟

    آری، دعوا و درگیری هست؛ هیچ موتوری بدون درگیری چرخ‌دنده‌های آن و نیز بدون روغن و تسهیل‌گر و تعمیرات و اصلاحات، نمی‌تواند بچرخد، موتور جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ اما همه طرفین نزاع و دعوا در یک چیز مشترک هستند: «حفظ نظام» که «از اوجب واجبات است»؛ در همین زمینه، اشاره‌ای به گفتگوی بیژن فرهودی با مهدی هاشمی رفسنجانی (سوگلی اکبر هاشمی رفسنجانی) خالی از لطف نیست:

    «بیژن فرهودی: این دعواها بین روسای قوا واقعیه یا جنگ زرگری است؟ 

    مهدی هاشمی: همین دعواها جمهوری اسلامی را نگه داشته. این دعواها منجر به ثبات این حکومت شده، چون مردم این دعواها را دموکراسی می‌بینند. جنگ زرگری نیست، واقعا دعواست. البته این دعواها در میان خودشونه، داخل حکومت خودمون دموکراسیه، اینا در میان خودشون دموکراسی دارن، ولی خارج از نخبگان سیستم دیکتاتوری است. خامنه‌ای این‌گونه دعواها رو تشویق هم می‌کنه. همه نخبگان می‌دونن که تا کجا باید پیش بروند. یعنی اصولی را پذیرفتن. دوره قبل ۴۰ میلیون نفر اومدن رای دادن، قبل اون ۳۰ میلیون اومدن به آقای خاتمی رای دادن. این انتخابات‌ها جمهوری اسلامی را سر پا نگه داشته. اما در انتخابات قبلی آقای موسوی اصول را رد کرد. حتی بابام هم [علی‌‌‌اکبر هاشمی رفسنجانی] اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد. اینا با ما خیلی بدن چون می‌‌گن شما از بازی خارج شدید. ما می‌گیم شما از بازی خارج شدید چون انتخابات باید سالم باشه در میان خودمون. 

    فرهودی: واقعا فکر می‌کنی در انتخابات ریاست جمهوری  ۸۸ تقلب شده؟ 

    مهدی هاشمی: من معتقدم اگر انتخابات به مرحله دوم می‌رفت موسوی برنده می‌شد. من آمار دارم رأی موسوی بیشتر بود در  مرحله اول، موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶.»

    علاوه بر این دعواهای واقعی، نکته دیگری که نباید فراموش کرد، این است که بسیاری از این دعواها، در نهایت منجر به افزایش محبوبیت برای افرادی در درون نظام می‌شود و با ریخته شدن چنین محبوبیت‌هایی در حساب آنها، در هنگام بایسته و مناسب از چنین سرمایه‌ای بهره‌برداری لازم می‌شود؛ به عنوان مثال بسیاری حملات به محمد خاتمی (از جمله ممنوع‌التصویری ظاهری او)، هاشمی رفسنجانی و فرزندان او و بسیاری دیگر، به‌ویژه حملاتی که از سوی افراد نامحبوب درون نظام مثل احمد خاتمی یا محسنی اژه‌ای صورت می‌گیرد، حساب آن‌ها (سرمایه‌های نظام) را روزبه‌روز انباشته‌تر می‌سازد و در بزنگاه‌های لازم، از آنها استفاده می‌شود؛ یکی دیگر از فواید جانبی این روش، این است که مخالفان نظام، همواره به‌سوی افرادی جذب می‌شوند که از سوی بخش‌های منفور نظام مورد حمله قرار می‌گیرند و در نتیجه، مخالفان همواره در چهارچوب نظام باقی خواهند ماند و کم‌تر کسی از «خندق نظام» عبور می‌کند و به جبهه براندازان می‌پیوندد.

    نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت، این است که یکی از شگردهای همیشگی جمهوری اسلامی، دوقطبی‌سازی و بیرون آوردن قطب مطلوب از میان آن‌هاست که نمود بارز آن را در انتخابات‌های جمهوری اسلامی می‌بینیم.

    اما باید توجه داشت که جمهوری اسلامی یک کل یکپارچه است؛ نباید فریب دوقطبی‌های کاذبی چون «رهبر - رئیس‌جمهور»، «کاندیدای خوب و کاندیدای بد»، «رئیس‌جمهور خوب و رئیس‌جمهور بد» و حاکمیت دوگانه را خورد؛ هر چند به نظر می‌رسد تا کنون و از اکنون به بعد، این دوقطبی‌های کاذب، تقویت و تشدید می‌شود تا در موقعیت مناسب (به‌ویژه در قله حساس گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای)، از آن بهره‌برداری شود.

    حکومت جمهوری اسلامی، یک حکومت توتالیتر است و اساسا حکومت‌های توتالیتر با دموکراسی و چندصدایی و چندقطبی واقعی، تضاد بنیادین دارند، هر چند مشکلی با تظاهر و نمایش دموکراسی ندارند؛ انتخابات‌های صدام یا کره شمالی را فراموش نکنیم.

    رهبر بعدی کیست؟

    در این زمینه، نخستین نکته‌ای که لازم است گفته شود این است که باید پیش از توجه به «شخص» بعدی، به «ساختار و نظام» بعدی توجه داشت؛ ساختاری که با توجه به ماهیت نظام‌های دیکتاتوری و به‌ویژه دیکتاتوری دینی، قابل تغییر و انعطاف واقعی نیست و اگر تغییر و گذاری دیده شود، صرفا در ظواهر و «نقش ایوان» است؛ چرا که «خانه از پای‌بست ویران است»؛ اما با این وجود، سناریوهای مختلفی را می‌توان در مورد جایگاه یا شخص رهبری در دوران پساخامنه‌ای شناسایی کرد و برای هر کدام، کم و بیش شواهدی وجود دارد، اما با توجه به شرایط روز و فضای سیاسی داخلی و اجتماعی، یکی از این سناریوها اجرا خواهد شد:

    ۱- حذف رهبری؛ یک سناریو این است که اساسا ما در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، چیزی به نام نهاد رهبری یا رهبر نداشته باشیم؛ همان‌طور که در سال ۶۶ مرجعیت را از شرایط رهبری حذف کردند، ممکن است در مرحله‌ای، «مصلحت نظام» چنین باشد که خود ولایت فقیه و جایگاه رهبری را حذف کنند؛ یکی از شواهد چنین سناریویی، پخش مصاحبه‌ای منتشرنشده از حسینعلی منتظری از بی‌بی‌سی فارسی در آذرماه سال ۱۳۹۳ بود؛ وی در این مصاحبه، سخنان بسیار مهمی می‌گوید، از جمله بیان می‌دارد ولایت فقیه را ما بدون نظر خمینی آوردیم؛ پخش این مصاحبه در سال گذشته، می‌تواند بسترسازی برای سناریوی امکان برداشتن ولایت فقیه از قانون اساسی باشد.

    ۲- استعفای خامنه‌ای؛ اما در صورتی که برای دوران پساخامنه‌ای رهبر یا نهاد رهبری (از جمله شورای رهبری) وجود داشته باشد، یک احتمال جدی این است که چنین امری، نه پس از مرگ خامنه‌ای که در دوران حیات او منصوب شود و این کار با هدایت و حمایت علی خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی صورت خواهد گرفت. آنان تلاش می‌کنند تا حد امکان، مشکلات و بحران‌های موجود را حل و ابهامات را برطرف سازند و با استعفای علی خامنه‌ای از رهبری، نظامی نسبتا تثبیت‌شده تحویل رهبر یا شورای رهبری بعدی دهند.

    ۳- شورای رهبری؛ این امکان وجود دارد که در دوران پساخامنه‌ای، نه شخص خاصی برای رهبری که شورای رهبری وجود داشته باشد و در این شورا، افراد مختلفی از جمله بسیاری از گزینه‌هایی که در ادامه به عنوان گزینه‌های رهبری مطرح می‌شوند، می‌توانند عضو باشند؛ ضمن این‌که مجلس خبرگان رهبری هم می‌تواند طیف وسیع‌تری از خبرگان غیرروحانی را نیز شامل شود و به این ترتیب، ظاهر دموکراتیک‌تری به خود بگیرد.

    ۴- شخص رهبر؛ اما اگر رهبری در قالب شورا نباشد، افراد زیر می‌توانند از گزینه‌های جدی باشند. ضمنا باید این نکته را هم در نظر داشت که این احتمال وجود دارد رهبری به صورتی دوره‌ای و با اختیارات محدود و تا حدودی تشریفاتی شود.

    اما به لحاظ اشخاص، گزینه‌های جمهوری اسلامی محدود هستند؛ اشخاص زیر می‌توانند گزینه‌های مورد نظر برای رهبری یا شورای رهبری در ساختار جمهوری اسلامی تلقی شوند:

    محمد خاتمی، حسن خمینی، حسن روحانی، صادق لاریجانی، مجتبی خامنه‌ای، هاشمی شاهرودی و...؛

    نکته جانبی دیگر این‌که این احتمال وجود دارد که برای بازسازی محبوبیت و مقبولیت جمهوری اسلامی، در دوران گذار، میرحسین موسوی (اگر زنده و سلامت باشد) در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند و حضور مهدی کروبی در شورای رهبری احتمالی نیز دور از انتظار به نظر نمی‌رسد. 

    در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، جنایات و اشتباهات گذشته را چگونه توجیه می‌کنند؟

    پرسش دیگری که ممکن است مطرح شود، این است که اگر قرار است در دوران گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، بزکی دموکراتیک از نظام نمایش داده شود، کشتارها و جنایت‌ها و اشتباهات گذشته چگونه توجیه خواهند شد؟

    به نظر می‌رسد چنین توجیهاتی از سالیان پیش در جریان است؛ از جمله به فراموشی سپردن آنها در خاطره جمعی مردم (ابراهیم نبوی)؛ و نیز تطهیر خمینی توسط یاران و نزدیکان و دستیاران گذشته یا اکنون او (مواضع هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، مهدی کروبی، میرحسین موسوی، عبدالکریم سروش، موسوی بجنوردی و... در سال‌های اخیر (برای آشنایی با گوشه‌ای از مواضع آنها، لطفا روی اسامی کلیک کنید).

    در سلسله‌مراتب پایین‌تر نیز می‌توان به شواهد زیر در توجیه گذشته اشاره کرد:

    عبدالنبی نمازی٬ عضو مجلس خبرگان رهبری: ما تازه داریم تمرین حکومت‌داری می‌کنیم؛ علت وجود مشکل در اداره کشور «بی‌تجربه» بودن «اسلام» در امر حکومت‌داری در ایران است.

    عیسی سحرخیز: «اگر شرایط را می‌خواهیم بازخوانی کنیم باید شرایط آن دوره را در نظر بگیریم. به هر حال، جوان‌تر بودیم و مساله حقوق بشر برای ما اهمیت چندانی نداشت.»

    حمیدرضا جلائی‌پور: «برخی خطاهای اول انقلاب، خطاهای جمعی جامعه و سیاست‌ورزان ایرانی بود و مثلا برخی تندروی‌ها در برخوردهای قضایی و به درازا کشیدن تسخیر سفارت آمریکا بیش از این‌که مورد حمایت امام باشد، مورد حمایت بسیاری از گروه‌های سیاسی چپ سکولار و مسلمان و طیف وسیعی‌ از نیروهای سیاسی و اجتماعی بود. آن‌چه در دهه‌ی اول انقلاب اتفاق افتاد را نمی‌توان به اتفاقات ناروا فروکاست و اتفاقات ناروا را نیز نمی‌توان به رهبری امام تقلیل داد.»

     

    نقش ما مردم چیست؟

     

    بزرگ‌ترین نقش ما مردم در برابر این پروژه و اصولا دیکتاتوری تمام‌عیار جمهوری اسلامی، آگاه شدن، آگاهی بخشیدن و در نتیجه، دوری از فریب خوردن است.

    اما در عین حال، باید شیوه‌های نیرنگ و فریب جمهوری اسلامی را بشناسیم؛ همچنین شایسته است به ساختارها و «موقعیت‌های نقشی» توجه داشته باشیم و افراد را در ساختار و نظام ببینیم و به دام کیش شخصیت و اهریمن و اهورا ساختن از اشخاص گرفتار نشویم. متاسفانه بسیاری از ما ایرانیان، به جای توجه به ساختارها، بیش از هر چیز، چه در طرفداری و چه در مخالفت، بر اشخاص و افراد تمرکز می‌کنیم و بیش از اندیشه و عقلانیت، بر احساسات پای می‌فشریم و در بسیاری موارد، «جوگیر» می‌شویم و البته کم‌ترین مدارا را نسبت به دیدگاه مخالف و نیز کم‌ترین گذشت را نسبت به اشخاص مخالف داریم.

    اما بد نیست مسوولیت خودمان را نیز بپذیریم و از خودمان بپرسیم: آیا ما مردم ایران، آری ما مردم ایران، آری ما مردم ایران، محمدرضا پهلوی را شاه و ظل‌الله نکردیم، خمینی را امام نکردیم و در ماه جستجو نکردیم؟ و خامنه‌ای را، خاتمی را، هاشمی را، احمدی‌نژاد را، روحانی را...؟ 

    بنا بر این، آگاهی نسبت به «موقعیت‌های نقشی» و تمرکز بخشیدن انتقادها به حاکمیت دین و ساختار دیکتاتوری دینی جمهوری اسلامی و تاکید بر ضرورت جدایی دین از سیاست (سکولاریسم) که هم نجات‌بخش دین است و هم به سود سیاست، بسیار راهگشاست.

    باید دانست نظام‌های توتالیتر و استبدادی، یک کل و شاکله تمام‌عیار هستند و نمی‌توان اجزاء آنها را از هم منفک کرد؛ استقلال قوا در این نظام‌ها، بیش‌تر به شوخی شبیه است و دموکراسی، چیزی جز بازی، بزک و نمایش نیست.

    متاسفانه بسیاری از فعالان و تحلیل‌گران سیاسی و اجتماعی ایران، کم‌تر مسائل را به صورت سیستماتیک، ساختاری، نهادمند، استراتژیک و پروژه‌ای می‌بینند، و تمام مسئولیت را بر دوش افراد خاصی می‌گذارند؛ ساختار را تبرئه می‌کنند و در همان ساختار، به دنبال فردی می‌گردند که منجی ایران و ایرانیان شود و البته از سوی دیگر، مسئولیت خود را نیز نمی‌پذیرند و برای گریز از مسئولیت آزادی («گریز از آزادی»؛ اریک فروم) ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنیم.

    اما باید توجه داشت که شخص خمینی، خامنه‌ای، هاشمی یا هر کس دیگر نیز اگر از اصول ساختاری جمهوری اسلامی تخطی کنند، حذف و طرد خواهند شد و هستی، هویت و حیات آنها، مادامی معتبر و محترم است که «در چهارچوب نظام» و «مصلحت» آن قرار داشته باشند و در خدمت ایدئولوژی حاکم قرار داشته باشند و البته هستی و هویت آنان نیز با نظام جمهوری اسلامی تعریف شده است.

    اما با نگاه به ساختار و نظام، جمهوری اسلامی، ساختاری فاسد است که اصلاح‌پذیر نیست؛ ساختار نظری و کارنامه عملی این نظام، استبداد مذهبی تمام‌عیاری است که چونان یک میوه گندیده یا توده سرطانی است که هیچ بخشی از آن قابل استفاده نیست و تنها چاره آن، دور انداختن و برداشتن آن است. 

    نتیجه

    به نظر می‌رسد در حالی که مردم و مخالفان جمهوری اسلامی به مرگ خامنه‌ای برای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر امید بسته‌اند، جمهوری اسلامی در پروژه‌ای درازمدت و  چندجانبه با مدیریت هاشمی رفسنجانی و با دست‌یاری و اجرای بسیاری عوامل نظام در داخل و خارج از کشور، از سال‌ها پیش در تلاش برای «تدبیری» دیگر و ناامید کردن این «امید» و در کار آوردن «نیرنگی بزرگ» است؛ هر چند موفقیت یا عدم موفقیت آنان، بستگی به هوشیاری / عدم هوشیاری، آگاهی / ناآگاهی و فریب خوردن / فریب نخوردن ایرانیان و جهانیان دارد.

    هدف این نوشتار، نه توهم توطئه که تببین واقعیت بر اساس شواهد بود؛ اما نفی توهم توطئه به معنای ندیدن پروژه‌ها، استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها نیست. هاشمی رفسنجانی سابقه‌دارترین و تاثیرگذارترین چهره اکنون و گذشته جمهوری اسلامی است؛ او رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است و چه مصلحتی بالاتر از حفظ نظام که «از اوجب واجبات است»؟ هاشمی در دوران جوانی و میان‌سالی به فکر تاسیس، استقرار و ثبات جمهوری اسلامی بود و اکنون که خود در پیرانه‌سر و قریب به مرگ است، با کوله‌باری انباشه از تجربه، چرا نباید به فکر دوام و استمرار نظامی باشد که خود بیش‌ترین نقش را در ایجاد آن داشته است؟

    «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای»، پروژه تمامیت نظام جمهوری اسلامی است و البته اجرای همه اجزای آن، مشروط و منوط به هماهنگ شدن همه عوامل داخلی و بین‌المللی است؛ بسیاری عوامل پیش‌بینی‌نشده نیز در این میان پیش خواهد آمد که باعث انعطاف‌ها، جرح و تعدیل‌ها و چرخش‌هایی در آن خواهد شد و محصول نهایی این پروژه، نتیجه مجموع این عوامل خواهد بود.

    ممکن است گفته شود اگر چنین پروژه‌ای در جریان است، چه چیزی بهتر از این؟! مگر مردم چه می‌خواهند؟ آیا این یک نوزایی (رنسانس) در جمهوری اسلامی نیست؟ اما باید بدانیم که به لحاظ ماهیت و ساختار این نظام، «جمهوری اسلامی، رنسانس‌پذیر نیست»؛ نظام‌های استبدادی و توتالیتر، ساختارها و بافتارهایی «همه یا هیچ» هستند؛ گشایشی اندک، برابر است با سرنگونی تمامیت آنها؛ بنا بر این، این پروژه، حتی اگر تمامی اجزاء و ابعاد آن جاری شود، چیزی جز نیرنگ بزرگ، بزک و بازی نیست؛ فریبی بزرگ‌تر از آن که منجر به انتخاب ظاهری حسن روحانی («نماد نیرنگ نظام») به ریاست جمهوری شد. نیرنگی بزرگ که با مدیریت تجسم و تجسد تمام‌نمای نیرنگ نظام، اکبر هاشمی رفسنجانی در حال اجراست.

    آری، به نظر نگارنده این نوشتار، دوران پساخامنه‌ای، بهشتی آباد و آزاد نخواهد بود؛ فریبی بزرگ‌تر از انتخاب روحانی و انتخابات جمهوری اسلامی است.

    به هر روی، چنان‌چه پیش‌تر در نامه سرگشاده به علی خامنه‌ای و نیز در آغاز کتاب «نجواهای نجیبانه» گفته‌ام:

    «راه رهایی ایران و ایرانیان، سرنگونی «جمهوری اسلامی» و تشکیل حکومتی مدافع آگاهی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. تا کنون تمام راه‌ها و تلاش‌ها برای اصلاح این رژیم، به شکست انجامیده است و از این پس نیز هر تلاشی در راستای اصلاح این نظام بی‌نظام و گندیده و تزئین و مشاطه‌گری نقش ایوان این خانه از پای‌بست ویران‌گشته، «آزموده را آزمودن» و خطایی محکوم به هزیمتی محتوم و «آب در هاون و مشت بر سندان کوفتن و باد درو کردن» است؛ چرا که این رژیم، از لحاظ بنیان‌های نظری، کارنامه و ظرفیت عملی و نیز ساختار قانونی، اصلاح‌پذیر نیست...».

    در پایان باید گفت اجرای تمام اجزای این پروژه می‌تواند سال‌ها به طول انجامد و تکمیل آن به بعد از مرگ خامنه‌ای بینجامد؛ چنان‌که عباس امیرانتظام در فیلم «داغ» محمد نوری‌زاد خطاب به مادر داغ‌دار سعید زینالی می‌گوید:

    «امیدوارم نتایج خوب را شما و فرزندان شما و دوستان شما ببینید، خواهید دید، باید تحمل بفرمایید، این دوران ۴۰ ساله، یا ۴۲-۴۳ ساله هم تمام می‌شه، این دوران بیش‌تر از ۴۵ سال طول نخواهد کشید و تمام خواهد شد، هیچ نگران نباشید، جانشینان‌شان امیدوارند...»؛

    و محمد نوری‌زاد نیز پاسخ می‌دهد: «حتما»؛

    اما آیا «نتایج خوب» در چشم‌انداز است و ما «حتما» آنها را خواهیم دید؟ گذشت زمان همه چیز را روشن خواهد کرد؛ اما من که نتایج بد، شوم و تاریکی را در چشم‌انداز می‌بینم...؛ هم در سیاست و هم در جامعه...؛ ای کاش من اشتباه کنم! ای کاش من اشتباه کنم! ای کاش من اشتباه کنم...!

    اما به آگاهی مردم بسیار امیدارم و آگاهی، سرانجام رهایی‌بخش خواهد شد...

    عکس نوشتار: «ماتریکس» نظام جمهوری اسلامی

    اشخاص: اکبر هاشمی رفسنجانی، علی خامنه‌ای، حسن روحانی، محمد خاتمی، علی‌اکبر ناطق نوری، صادق لاریجانی، علی لاریجانی، سید حسن خمینی، جواد ظریف، علی جنتی، علی مطهری، موسوی خوئینی‌ها، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، سعید حجاریان، عبدالله نوری، صادق زیباکلام، مهدی هاشمی رفسنجانی، محمد نوری‌زاد، علیرضا نوری‌زاده، مسعود بهنود، مهدی خزعلی، حسین موسویان، اکبر گنجی، عطاءالله مهاجرانی، محسن کدیور، مصطفی تاج‌زاده، صادق صبا.

    رسانه‌ها: بی‌بی‌سی فارسی، صدای آمریکا، شبکه من و تو، صدا و  سیما، سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات، و وبسایت‌هایی چون «کلمه» و...

    این‌ها فقط شاخص‌ترین افراد، رسانه‌ها و نهادهایی هستند که همگی خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه در راستای پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای گام برمی‌دارند، البته همگی در دو چیز اشتراک دارند: خواستار بقای نظام جمهوری اسلامی هستند و پشتیبان هاشمی رفسنجانی. هر چند باید توجه داشت که اختاپوس جمهوری اسلامی، دست‌ها و دست‌یاران بسیار، از هر شاخه و در هر رسته، دارد:

    زندانی  سیاسی، فیلسوف، روشنفکر، آیت‌الله و مرجع تقلید، کارگردان، نویسنده، شاعر و هنرمند و بازیگر، فعال حقوق بشر، تحلیل‌گر در مسائل مختلف، شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای، طنزپرداز و کارتونیست، وبسایت و روزنامه و...؛

    و البته این به معنای مشارکت همه آنها در یک توطئه آگاهانه نیست، بلکه بسیاری ناخواسته و ناآگاهانه، و بسیاری با نیت و خواسته نیک، بازیگر این بازی شده‌اند و صرفا در راستای پروژه، موانع از سر آنها برداشته می‌شود یا مسیرشان بسط می‌یابد و تسهیل می‌شود.

    از روش‌های «ماتریکس» نظام، می‌توان به سرکوب صداها و رسانه‌های مختلف توسط اختاپوس ستبر و انحصار رسانه‌ای و تزریق تک‌صدایی با نمایش چندصدایی اشاره کرد، به صورتی که یک صدا از چند مرکز قوی با بسامدهای متفاوت به گوش می‌رسد.

     

    Read more »
  • چرا بیگانگان یورش خود را به ملت، هویت و فرهنگ ایرانی افزایش داده اند

     

    ‎نوشیروان زنگنه‎'s photo.

    از آغاز سال ۲۰۱۲ ترسایی، بیگانگان بسرکردگی ایالات متحده و نیز هم پیمانانش بویژه بریتانیا، به کمپین ایرانستیزی و یورش خود به هویت ملی و فرهنگ ایرانی شدت ویژه ای بخشیده اند و بیگمان شاهد افزایش این روند نابود کننده در سراسر سال ۲۰۱۲ خواهیم بود!

    این پرسش پدید می آید که چرا بیگانگان یورش خود را به ملت، هویت و فرهنگ ایرانی افزایش داده اند؛ - آیا آنان در این اندیشه اند که دیگر کشوری بنام "ایران" باقی نگذارند و در آینده نیازی به پوزش خواهی از ملت ایران را نداشته باشند؛ - آیا ایران بسوی پیاده شدن نقشه خاورمیانه نو 'برنارد لوئیس' در حرکت است؟

    پروژه تجزیه ایران در خطوط قومی و زبانی!

    یکی از پیشگامان 'اندیشه تجزیه ایران' را میتوان برنارد لوئیس نام برد. لوئیس که یک پژوهشگر انگلیسی-کلیمی و از هوارادان صهیونیست بین المللیست، در سخنرانی در کنفرانس "ایران در تاریخ" (۱۸ ژانویه ۱۹۹۹) در مرکز موشه دایان ِ دانشگاه تل آویو در مورد ایران میگوید: "در دو هزار سال گذشته هیچ کشورگشایی یا نیروی خارجی نتوانسته است که بر زبان و فرهنگ ایرانی اثرات بنیادی بگذارد، که این یکی از نشانه های فرهنگ برتر است، و فرهنگ برتر همیشه بر فروتر چیرگی یافته است."[۲]

    لویئس همچنین، فرهنگ ایرانی را خطری برای منافع غرب و صهیونیسم بشمار آورده و در یکی از گردهمایهای 'بیلدربرگ' در سال ۷۹ ترسایی، اعلام میکند که تنها راه رویارویی با چنین فرهنگی، نابودساختن آن است و پیشنهاد "تجزیه ایران در خطوط قومی و زبانی"[۳]، بویژه در بین اعراب خوزستان (پروژه الاحواز)، بلوچی ها (پروژه پشتونستان)، کردها (پروژه کردستان بزرگ) و آذریها (پروژه آذربایجان بزرگ) را ارائه داده میدهد.[۴]

    بر اساس گفته لوئیس، "بریتانیا بایستی شورش افکنی برای استقلال اقلیت های قومی مانند دروزی های لبنان، بلوچ ها، آذریهای ترک[زبان]، علویه های سوری، قبطی های اتیوپی، فرقه های صوفی سودانی، قبایل عرب را دامن زند."[۵]

    "هدف آنست که خاورمیانه را به قطعات ریز تقسیم کرده و با آتش افروزی و پدید آوردن یکسری جنبش های جدایی طلبانه مابین کردهای ایران، آذری ها، بلوچ ها، عرب ها، 'کشورک' های نوپایی ایجاد شوند تا با یکدیگر رقابت کنند."[۶]

    "این جنبش های نهایتا [پس از جدایی از ایران] خطر و تهدیدی برای حاکمییت کشورهای ترکیه، عراق، پاکستان و دیگر کشورهای همسایه خواهند بود."[۷]

    پروژه تجزیه ایران و نقشه جدید خاورمیانه توسط لوئیس، نظر ایرانستیزان بسیاری را بخود جلب کرده است.

    در سال ۲۰۰۶ یک سرهنگ آمریکایی بنام 'رالف پیترز'، در نگاشته ای بنام "مرزهای خون، چگونه خاورمیانه بهتر بنظر خواهد رسید"، در مجله نیروهای نظامی [آمریکا]، نقشه ای جدیدی از خاورمیانه براساس تئوری لوئیس ارائه میدهد، اینبار بنام "انسانیت و دفاع از اقلیتهای ستمدیدگان".[۸]

    با آنکه نقشه پیترز از سوی پنتاگون هرگز مورد تائید رسمی قرار نگرفت، ولی در یکی از برنامه آموزشی در کالج دفاعی نیروهای ناتو برای افسران بلندپایه نظامی گنجانده و گمان میرود که این نقشه همراه با نقشه لوئیس در آکادمی ملی جنگ نیز بکار برده میشود.

    باجرا گذاشتن پروژه

    در ۲۴ آوریل ۲۰۰۶ 'کوندولیزا رایس'، وزیرامورخارجه دولت جورج بوش با 'ایهود اولمرت' نخست وزیر اسرائیل در یک نشست مطبوعاتی گزارش مرگ"خارمیانه بزرگ" و زاده شدن "خاورمیانه نو" را اعلام کردند. این نشست که در اوج اشغال لبنان توسط نیروهای اسرائیلی با پشتیبانی دولتهای آمریکا و بریتانیا انجام پذیرفته بود، اعلام خبر یک دگرگونی بنیادی در نقشه خاورمیانه را با خود بهمراه داشت. رایس در سفر خود به لبنان و دیدار فواد سینیورا [۹]، "زاده شدن پنجه های خاورمیانه نو" را یاد آوری نمود و افزود: "اسرائیل، لبنان و جامعه جهانی بایستی مطمئن باشند که ما با تمام نیرو بسوی خاور میانه نو در حرکتیم، و دیگر هیچ راه بازگشت به خاورمیانه دیروزی وجود ندارد."[۱۰]

    بی شک میتوان، "زاده شدن خاورمیانه نو" را نقطه عطفی در متحد شدن کشورهای غربی و صهیونیزم در زیر یک درفش برای تقسیم کردن خاورمیانه، بویژه ایران به قطعات ریز نام برد، که پس از آن تاکنون ما شاهد یک روند افزایشی 'ایرانستیزی' در جهان و خاورمیانه هستیم.

    یکی از اسناد افشا کننده 'ویکی لیکس' به نشستی محرمانه بین مئیر داگان رئیس موساد با نیکولاس برنز معاون وزیر امور خارجه آمریکا در آگوست ۲۰۰۷ اشاره میکند، که داگان پیشنهاد دامن زدن به اختلافات قومی در ایران، بویژه مابین اقوام ایرانی ی کرد، فارس، آذری، بلوچ و حمایت از گروههای افراطی همچون سازمان مجاهدین خلق جهت ایجاد درگیری‌های داخلی‌ در ایران را بیان میکند.[۱۱]، [۱۲] همچنین، سناتور جین هرمان در نشستی در سال ۲۰۰۹ که از سوی لابیهای کلیمیان در آمریکا برپا شده بود پیشنهاد مئیرداگان را تکرار میکند.[۱۳]

    در این بین، یک بنیاد آمریکایی و پان-اروپایی هشیارانه سرگرم آتشفروزی و پدیدآوردن اختلافات مابین ایرانیان میباشد، که از چشم بسیاری تاکنون پنهان مانده است، و آن 'دانشنامه ویکیپدیا' میباشد؛ بویژه بخش زبان 'انگلیسی' آن، از پُرخواننده ترین بخش دانشنامه میباشد.

    ویکیپدیا با هزینه ای بالای ۲۸ میلیون دلار در سال [۱۴]، و با همیاری داوطلبانه ۱۶.۵ میلیون ویکی-نویس و ۱۴۰۰ مدیراز سال ۲۰۰۶ بدینسوی بالاترین آسیبها را به یکپارچگی و اتحاد مابین ایرانیان زده است. موجب شگفتی نیست، که پس از یک بررسی کوچک میتوان دریافت که 'الگویی' برای این یورشها وجود دارد، بگفته ای دیگر، نوک تیز شمشیر همه یورشها بسوی "هویت و فرهنگ ایرانی" نشانه رفته است.[۱۵]

    مدیران اصلی بخش انگلیسی دانشنامه، ساختاری از پان-اروپائیان، پان-ترکها و پان-عربها میباشد. این سه گروه مسئول دستبردن و یورش به افتخارات ایران از کورش بزرگ و بابک خرمدین گرفته تا مولوی و نظامی؛ و تاریخ ایران و زبان فارسی هستند. امروزه نگاشته ها درباره تاریخ ایران باستان و سرچشمه هویت ایرانی زیر کنترل پان-اروپائیان و تاریخ پس از اسلام، زبان فارسی تحت کنترل پان-ترکها و پان-عربها میباشد. ناگفته نماند، که مسائل مربوط به جمهوری اسلامی از سوی مدیران وابسته به نظام دستاربندان اداره میشود.

    یکی از کسانی که از سال ۲۰۰۶ بدینسوی مسئول ویرایش و یورش به فرهنگ ایرانی بوده است، یک هلندی بنام "جونا لندرینگ" است. وی با آنکه یک پان-اروپاییست، برخی براین باورند که مزدور جمهوری اسلامی میباشد.[۱۶] وی یورش خود را معطوف شخصیت تاریخی کوروش بزرگ و نیز هخامنشیان کرده. 'لندرینگ' مانند رهبران جمهوری اسلامی (و نوچه هایش!)، مدعی میشود که همه آنچه در تاریخ در مورد کوروش بزرگ گفته شده است، دروغی بیش نبوده و یک دسیسه تاریخی از سوی محمدرضاشاه بوده است.

    برنامه های که در بالا بآن اشاره شد، گویای آنست که بیگانگان سرگرم پیاده ساختن پروژه تجزیه ایران که میتوان آنرا "پروژه ایرانستان" نامید، هستند:

    ۱. حضور نیروهای فعال آمریکایی و صهیونیستی در کردستان عراق، ترکیه، نخجوان و اران (جمهوری دروغین آذربایجان) و برپایی و اداره رادیوی "صدای آذربایجان جنوبی" توسط سازمان اطلاعا ت اسرائیل (موساد)؛[۱۷]

    ۲. افزایش فعالیتهای گروههای 'پان-ترک' یا 'پان گرگ' با پشتوانه مالی سنگین از سوی دولتهای باکو وآنکارا، و همچنین واشینگتن و تل آویو و توطئه دسسیه ای برای جدا ساختن آذربایجان از ایران؛[۱۸]

    ۳. فعالیتهای تروریستی 'گروه جندالله' در استان سیستان و بلوچستان، که با پشتیبانی مالی و نظامی مستقیم دولت اسرائیل انجام میشود؛[۱۹]

    ۴. فعالیتهای فرهنگی-تروریستی اسرائیل در جنوب افغانستان و شمال پاکستان با همکاری آمریکا؛ تبلیغ برای جازدن و تاریخسازی پشتونها که از ایرانی نژاد و از تیره ایرانی-خاوری میباشند، بعنوان یکی از ده قوم گمشده اسرائیل (همین استراتژی برای کردها در عراق بکاربرده میشود) برای دستیازی به آن منطقه؛ [۲۰]، [۲۱]، [۲۲]

    ۵. فعالیتهای تروریستی 'گروه انجمن دوستی احوازیهای بریتانیا' با مرکزیت در لندن بسیاری براین باورند که سرپرستی آنرا یک انگلیسی بنام 'دنیل برت' (دانیال برت) در زیر پوشش گروهی دیگر در لندن بنام "انجمن دوستی احوازیهای بریتانیا" بعهده دارد؛[۲۳]،[۲۴]

    ۶. فعالیتهای فرهنگی-تروریستی اسرائیل در کردستان عراق؛ تبلیغ برای جازدن و تاریخسازی کردهای ایرانی نژاد، بعنوان یکی از ده قوم گمشده اسرائیل (همین استراتژی برای پشتونها در افغانستان بکاربرده میشود)؛

    ۷. اشغال نظامی افغانستان و عراق دو کشوری که نقشهای اصلی را همراه با ایران برای پیاده کردن این طرح ایفا میکنند؛

    ۸. تشدید اختلافات مابین ایرانیان و اعراب و دامن زدن به آتش در خاورمیانه با تحریف در نام خلیج فارس؛

    ۹. 'دانشنامه ویکیپدیا'، آتشفروزی و دامن زدن به اختلافات مابین ایرانیان و زیر پرسش بردن فرهنگ ایران باستان، بویژه یورش بردن به شخصیت تاریخی همچون کورش بزرگ؛

    باری، ایرانستیزان بیگانه بخوبی بر این امر آگاهند که تجزیه و نابودی ایران، تنها از خارج امکان پذیر نیست و همانگونه که برنارد لوئیس برآورد کرده بود که هیچ نیروی خارجی یارای نابودی هویت و فرهنگ ایرانی را ندارد، پس بنابرین بایستی از درون نیز نابود شود.

    'میس ان لمبتون'، یکی از کارشناسان مسائل ایران، اسلام، جهان عرب و از جاسوسان برجسته بریتانیایی که به اغراق میتوان گفت که او ایرانی را از خود ایرانیان بهتر میشناخت، براین باور بود که انگیزهای اصلی زنده ماندن فرهنگ و هویت ایرانی سه چیزست: "زبان فارسی، پایبندهای اخلاقی و میهنپرستی ایرانی" و ایران بدون این سه ویژگی، توانایی ادامه حیات را نخواهد داشت.[۲۵]

    میس لمبتون که از دوستان نزدیک برنارد لوئیس بود، در سال ۱۹۶۴ رهنامه [داکترین] "ولایت فقیه" را برای نخستینبار مطرح و برقراری یک "حکومت اسلامی" در ایران را پیش بینی کرد. او در مقاله ای مشترک با لوئیس تحت عنوان "ولی فقیه دوازده امامی در یک حکومت اسلامی"، که همزمان با تبعید روح الله خمینی به ترکیه در سال ۱۹۶۴ (۱۳۴۲) در "پژوهشهای اسلامشناسی" انتشار یافت، مینویسند: "تمایل به استقرارحکومت خدا در زمین که اگر با پافشاری نتیجه دهد، بیگمان سرانجامش یک سکوت سیاسی [تا ظهور مهدی] یا انقلاب خشونتبار خواهد بود!"[۲۶]

    شش‌ سال پس از انتشارمقاله مشترک لمبتون و لوئیس، روح الله خمینی، نظریه "ولایت فقیه" و "برپایی حکومت اسلامی" لمبتون-لوئیس را بنام خود ارائه داد.

    در اینجاست که داستان نیرنگ جنگی یونانیان و 'اسب چوبینشان' در تسخیر تروآ در یادها زنده میشود، که نظام ملایان همان اسب تروا برای ایران میباشد، که وظیفه اش تضعیف و نابودی ایران ازدرون است!

    آخوند، اسب تروا و نابودی هویت و فرهنگ ایرانی از درون

    هویت و فرهنگ ملی چیست؟ پژوهشهای گوگانون نشان داده اند که هویت ملی نتیجه ای مستقیم ازآغاز یک نقطه در تاریخ و براساس فرهنگ ملی و وجهه اشتراک یک ملت، که آمیزشی از نمادها، زبان، تاریخ، آداب، رسوم، دین، فرهنگ، هنر و غیره است، میباشد. هویت و فرهنگ ملی در طی گذشت سده ها نخست مانند یک "هسته' شکل گرفته که سپس براثر مرور زمان افزوده هایی به آن هسته افزوده میشود و همچنان بزرگتر گشته تا آنکه پیکری بخود میگیرد که پس از پیکربندی اصلی الحاقات بآن افزود میشود؛ این الحاقات مانند پوشاکیست که براثر مرور زمان دگرگون شده، بدون آنکه اثری مستقیم بر هسته هویت داشته باشد. پروراندن و نیز نابودساختن یک 'هویت و فرهنگ' را میتوان با یک 'کشتی غول پیکر چندصد هزار تنی' مقایسه کرد.

    برای ساخت چنان کشتی، از ساخت اسکلت آن تا کوچکترین سوئیج نیاز به سالها کار، کوشش، برنامه ریزی، زحمت و بکارگیری میلیونها قطعه درشت و ریز است! پس از آنکه کشتی ساخته شد در طی عمر خود ظاهر آن میتواند تغییر کند، یکروز رنگش سرخ و روزی دیگر آبی خواهد شد و یا دکواراسیون داخلی و یا ناخدا و خدمه اش تغییر میکند، ولی اسکلت و اساس و بینان کشتی همواره دستنخورده باقی خواهد ماند! باری، اگر کسی روزی بخواهد همان کشتی را نابود کند، نیاز به برنامه ریزی دقیق، ماهها کار و تلاش و خُرد کردن کشتی به قطعات ریز قابل حمل دارد! هویت و فرهنگ ملی نیز در طی سده ها شکل گرفته است و اگر کسی خواهان نابودی آن باشد، میبایستی انرا تکه تکه از هم جدا سازد! کاری که جمهوری اسلامی از زمان روی کارآوردن از سوی غربیان سرگرم آن بوده است، 'قطعه قطعه کردن هویت و فرهنگ ایرانی'!

    فتنه آمریکایی-انگلیسی۵۷ برای پیاده کردن "پروژه ایرانستان"

    نظام ستممُلایی از همان روز نخست در دست گرفتن قدرت در ایران، پیکار خود را با هویت و فرهنگ ایرانی آغاز نمود. شگفت انگیز اینستکه حکومت اسلامی به همان 'ویژگیهایی' که میس لمبتون آنها را باعث 'بقای ایران و هویت ایرانی' نام برده بود ، یعنی "زبان فارسی، پایبندهای اخلاقی و میهنپرستی"، تاخت و تاز خود را آغاز و تا بامروز ادامه داده است.[۲۷]

    روح الله خمینی، یکی از نامی ترین شخصیتهای جهان، که تا بامروز همچنان گذشته اش مرموز و ناشناخته باقی مانده است، با راهنمایی سازمان سیا و اینتلیجنس سرویس[۲۸] و همیاری بی بی سی فارسی که به آیت الله بی بی سی نامی گشت، توانست در ظرف کمتر از یکسال بنیاد نظام سلطنت در ایران را پس از ۲۵۰۰ سال از هم فروبپاشاند. بی اغراق میتوان انقلاب ۵۷ در ایران را "کودتای بی بی سی" نام نهاد.[۲۹]

    باری، آقای خمینی، سنگ "پروژه ایرانستان" را از همان روز نخست ورود خود بایران بنا گذاشت! دشمنی با زبان فارسی و فردوسی؛ نمادههای ملی از جمله نوروز، سده، مهرگان و چهارشنبه سوری؛ بزرگانی همچون کوروش، داریوش و مصدق؛ تاراج و فروش و نابودی آثار باستانی کشور، زدودن تاریخ ایران باستان از دروس مدارس؛ مبارزه با نامهای ایرانی که شامل نامهای شخصی، نام شهرها، خیابانها و حتا کوچکترین بن بست دركشور و دگرگونسازیشان به نامهای عربی و غیره که تا بامروز ادامه داشته، میشود.

    پیکار با ملی گرایی، تاریخ، فرهنگ پیش از اسلام و نمادهای ایرانی

    خمینی پیش ‌از بازگشت خود به ایران، انزجار خویش را از تاریخ ایران باستان، تحت عنوان مبارزه با نظام پیشین اینگونه اعلام میکند: ". . . اينها میخواستند كه اصل ورق را برگردانند به همان زمان قبل از پيغمبر اكرم [ایران باستان]؛ به همان زمان سلاطين گبرِ متعدىِ آدمكشِ قهار؛ و آن طور رفتار كنند و بساط هم همان بنا باشد، 'پان ايرانيسم میکرند و شئون ایرانیت!"[۳۰]

    و پس از بدست گرفتن قدرت گستاخانه به ایرانی و ملیت ایرانی یورش برده و میگوید: "این حسابهایی که پیش مردم مادی مطرح است که ما ایرانی هستیم و برای ایرانی کاری باید بکنیم، این حسابها نیست. این قضیه ای که شاید صحبتش در همه جا هست که به ملت و ملیت کار داشته باشید، این یک امر بی اساس است."[۳۱]

    "ما چقدر سیلی بخوریم از این ملیت. این ملی گرایی نقشه ای است که مستعمرین کشیده اند، اینهایی که میگویند ملیت، بروند گم شوند."[۳۲]

    و پس از مدتی پرده شرم را پاره کرده و وقیحانه منکر وجود کشوری بنام ایران میشود: "ما اصولاً کشوری را بنام ایران نمیشناسیم!"[۳۳]

    شیخ صادق خلخالی، از نزدیکان خمینی که تاریخ نوین ایران به او لقب "قصاب انقلاب" داده است، در کتاب خود بنام "کورش دروغین و جنایتکار"، نه تنها به شخصیت تاریخی کورش بزرگ ناسزا گفته، بلکه ایرانی را قومی وحشی میخواند[۳۴]. وی پس از مدتی تصمیم خود را در مورد کورش تغییر داده و اعلام میکند: "اصولاً کسی بنام کورش وجود تاریخی ندارد!" - و از رو تنفر با بلدوزر، که بگمان زیاد با آگاهی و اجازه خود خمینی صورت گرفته بود، درصدد نابودی تخت جمشید برآمد[۳۵]، که اگر بخاطر حماسه سازی و دلیری مردم محلی نبود، امروز اثری از این افتخار و شکوه معماری ایران دیگر وجود نداشت. برنامه خلخالی پس از نابودی تخت جمشید، آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد[۳۶] و سپس آرامگاه فردوسی در توس [۳۷] بود، که نظام وادار به عقب نشینی شد.

    پس از آن مقاومت مردمی در تخت جمشید، نظام دستاربندان سیاست نویی برای نابودی آثار باستانی کشوراتخاذ نمود: نابودی در زیر پوشش محافظت از آثار باستانی و نیز برنامه ها و پروژه های عمرانی و آبادانی کشور.[۳۸]

    مرتضی مطهری، که از طلبه ها و یاران نزدیک خمینی بود به آن اندازه از نمادهای ملی ایرانی متنفر و بیزار بود، که به فحاشی روی میاورد: " . . . بسیاری از خانواده‌ها که باید بگویم خانواده احمقها آتش روشن می‌کنند و هیزمی روشن می‌کنند و آدمهای سُر و مُر و گُنده با آن هیکلهای نمی‌دانم چنین و چنین از روی آتش می‌پرن که ‌ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من این چقدر حماقت است خب چرا چنین می‌کنید می‌گویند پدران ما چنین می‌کردند ما نیز چنین می‌کنیم اگر پدران شما چنین می‌کردند و شما می‌بینید که آن کار احمقانه ‌است و دلیل خریت پدران شما است رویش را بپوشید چرا این سند حماقت را سال به سال تجدید می‌کنید"[۳۹]

    و میر حسین موسوی، نخست وزیر محبوب در پیکار با میهنپرستی ایرانی و تمدن ایران پیش از اسلام میگوید: "استعمارگران می‌خواستند ملت ما را از هویت اسلامی خودش جدا کنند. این کار بطور سازمان‌یافته‌ یی از کشور ما شروع شد و اثرات تخریبی به‌جای گذاشت. البته تنها سیاست اسلام‌زدایی نبود که در کشور ما پیاده می‌شد، همیشه حساب‌گری‌هایی هم برای آن وجود داشت مثل ناسیونالیسم. زنده کردن استخوان‌های پوسیده و ارزش‌هایی که بر پایه آن‌ها نظام مملکت به‌صورت جاودانه قلمداد می‌شد از مسایلی است که استعمارگران روی آن زحمت زیادی در کشور ما کشیدند. کار به‌جایی کشید که ما در عرصه فرهنگ و هنر یعنی در معماری می‌ بایست از معماری دوران هخامنشی الگو می‌گرفتیم." [۴۰]

    وی فراتررفته و در مورد نمادهای ایرانی میگوید:‌ " . . . مسئله اتکاء به نظام ارزشی ایران پیش از ظهور اسلام، یعنی تکیه بر تاریخ هخامنشیان و ساسانیان و دوران سلاطینی که پیش از اسلام در ایران بودند و نظام‌هایی که آن مواقع در ایران وجود داشتند در کشور ما سوغاتی بود که به‌منظور اسلام‌زدایی از فرنگ صادر شده بود. تکیه می‌شد بر ارزش‌های ناسیونالیستی و بر عواملی نظیر خون و خاک و عناصری از این قبیل که در ناسیونالیسم به آن برخورد می‌کنیم . . . . . همان موقعی که در ایران با توسل به باستان‌شناسی، خرابه‌های تخت‌جمشید از خاک بیرون کشیده می‌شد و تاریخی ساخته می‌شد تا ملت ما اجبارا به آن تاریخ افتخار کند، در حالی‌که آن تاریخ کاملا بیگانه‌یی از اسلام بود، تاریخ پیش از اسلام و ارزش‌های آن هزاران سال بود که مرده بود و به این ترتیب دوباره احیاء می‌گشت. هنرمندان ایرانی از هنرها و ادبیات ایران صحبت می‌کردند ولی تمام مجموعه‌های کارهای‌شان یک کلمه‌یی از داستان کربلا نبود."[۴۱]

    موجب شگفتیست که آقای موسوی "داستان کربلا" که وابسته به "فرهنگ دینی" کشورست و هیچ ربطی به تاریخ و فرهنگ ملی کشور ندارد را "زنده کردن استخوان‌های پوسیده" نمیداند، ولی بزرگداشت فردوسی و ترویج فرهنگ و تمدن ایران که بخش بزرگی از هویت ملی و فرهنگ ایرانی را تشکیل داده است، "فاجعه" و "زنده کردن استخوان‌های پوسیده" میداند!

    وی گستاخانه میهنپرستی ایرانی را فاجعه میخواند و از کسانیکه زندگی خود را وقف پیکار و نابودی "فرهنگ ایرانی" کرده بودند چنین قدردانی میکند: "ما برای اینکه بر این فاجعه [میهنپرستی] فایق بیاییم شهید مطهری، شهید مفتح، شهید بهشتی، شهید باهنر و... را قربانی دادیم."[۴۲] وامروز، برخی از هم میهنان مانند پدران خود که "امام را در ماه دیدند" ساده لوحانه باور میکنند که آقای موسوی اصلاح طلب است و میپندارند که ایشان در کشور آزادیخواهد آورد،[۴۳]، غافل از آنکه خود آقای موسوی یکی از معماران اصلی همین نظام اهرمنی و موجب بدبختی امروز کشورست.

    پیکار با زبان فارسی و جایگزینی آن با عربی

    پیکار برای نابودی زبان فارسی از همان روزهای نخست برسرکار آمدن نظام دستاربندان آغاز گشت و سران حکومت اسلامی کماکان خواهان نابودی و جایگزینی آن با زبان عربی شدند.

    روح الله خمینی:‌ "نگویید که لغت عربی از ما نیست. لغت عربی از اسلام است و اسلام از همه است. تا نویسندگان ما از این دام بیرون نروند، و کتابهای ما [از واژگان فارسی] تصفیه نشود، و خیابانهای ما اسامی [فارسی] آنها تغیر نکند، نمیتوانیم مستقل بشویم."[۴۴]

    هاشمی رفسنجانی:‌ ". . . ما معتقدیم که [زبان] آینده عربیست، نه فارسی . . . و روزی که دولت جهانی اسلامی بنیان گذاشته خواهد شد، جای هیچ زبانی بجز عربی نخواهد بود" را اعلام کرده و سرنوشت زبان فارسی و ملیت ایرانی چنین را پیشگویی میکند: "در آینده هر دو بایستی نابود شوند."[۴۵]

    میرحسین موسوی: " . . . برگزاری هزاره‌ی فردوسی در سال ۱۳۱۳ و پیراستن زبان فارسی از کلمات عربی که بر اساس ناسیونالیسم صورت می‌گرفت توطئه‌یی از سوی غربی‌ها برای نابودی اسلام بود."[۴۶]

    جمهوری اسلامی، برای این نابودی زبان فارسی، بنیادی بنام "فرهنگستان زبان و ادب فارسی" را در سال ۱۳۶۹ بنیاد گذاشت[۴۷] این فرهنگستان جدید برای پالایش زبان فارسی از واژه های ایرانی بنا گذاشته شد، که امروز 'غلامعلی حداد عادل' رئیس آن میباشد و بجز تنی انگشت شمار بیشتر کسانی که این فرهنگستان را اداره میکنند، حتا سواد یک دیپلمه فارسی را هم ندارند.[۴۸]‌، [۴۹] از زمان پایه گذاری این فرهنگستان واژه های فارسی از ۸۵٪ به زیر ۴۰٪ کاهش پیدا کرده است. حتا ساختمان فرهنگستان که آقای میر حسین موسوی معمار آن بودند، الهام گرفته و براساس معماری اموی و اندلسی ساخته شده است.[۵۰]

    نابودی اخلاقیات و پایبندهای ایرانی

    از زمان برسرکار آمدن"حکومت دروغ" در ایران، جامعه ایرانی از نظر پایبندهایی اخلاقی و اجتماعی سیر قهقرایی داشته است، که همه آنها ناشی از فقر، بیعدالتی و خفقان حاکم برکشورست.

    برای نوشتن فساد و دروغ در ایران امروزه نیاز به نگارش کتابی دارد. باری، پایه گذار و "مفسد فی الارض" ی که خود آقای خمینی به همه برچسب آنرا زد، در حقیقت خود او بود، که برای بقای نظام دستاربندان، فساد و دروغ در جامعه را تجویز میکند.

    ". . برای حفظ اسلام و برای حفظ نفوس مسلمين [فساد] واجب است، دروغ گفتن هم واجب است، شراب خمر هم واجب است."[۵۱]

    براساس آمار فساد در جهان از سوی "سازمان جهانی تَراپَدیدی" (شفافیت بین الممل [۵۲])، ایران از ۱۸۰ کشور عضو سازمان، مقام ۱۷۲مین را به خود اختصاص داده است (سومالی با داشتن مقام ۱۸۰م، فاسدترین کشور جهان شاخته شده است).[۵۳]

    فساد اخلاقی و دروغ به اندازه ایی در جامعه ایران رواج پیداکرده است، که برخی از کارگزاران خود نظام هم صدایشان در آمده:

    محمد باقر قالیباف شهردار تهران: ". . فضای غیبت، ‌تهمت و دروغ که خانمان‌سوز و خانمان‌برانداز است در جامعه ما وجود دارد." [۵۴]

    حسین انصاریان استاد حوزه عملیه قم: " در جامعه ۷۰ میلیونی ایران روزانه چند دروغ و غیبت داریم؟ آنقدر زشتی دروغ از بین رفته که خیلی راحت زن و شوهر و زن و مرد بهم دروغ می‌گویند."، . . . . "در کشورمان چقدر غیبت کردن، فحش دادن، تحقیر کردن، مسخره کردن و افترا بستن داریم؟"، . . . " آیا این اعتماد بین شما مردم وجود دارد که خانه و اموال خود را به نام کسی بزنید و پس از یکسال بتوانید آن را پس بگیرید؟"، . . . "شما حساب کنید چه دست‌هایی به ناحق علیه دیگران بر روی کاغذ می‌آید و چه دست‌هایی که به ناحق امضاء می‌کنند. چه دست‌هایی سرقت می‌کنند، اختلاس می‌کنند، رشوه می‌گیرند. چه دست‌هایی اسناد قلابی درست می‌کنند و هزار میلیارد هزار میلیارد در روز روشن می‌دزدند."، . . . "چه دست‌هایی به ناحق روی مردم بلند می‌شوند و مردم را به ناحق کتک می‌زنند. چه دست‌هایی در اجناس تقلب می‌کنند و کم فروشی می‌کنند؟"، . . . "در خبر دادن به ملت دروغ می‌گویند و در وعده دادن هم به مردم دروغ می‌گویند."[۵۵]

    پاسخ این پرسشها که چرا "دیو دروغ" در ایران امروز حاکم است را در سخنان روح الله خمینی بنیانگذار "حکومت دروغ"، میتوان جستجو کرد.

    "نه رغبت شخصی من و نه وضع مزاجی من اجازه نمی دهند که بعد از سقوط رژیم فعلی شخصاً نقشی در اداره امور مملکت داشته باشم."[۵۶]؛

    "من نمی خواهم رهبر جمهوری اسلامی آینده باشم. نمی خواهم حکومت یا قدرت را بدست بگیرم."[۵۷]؛

    "پس از رفتن شاه من نه رییس جمهور خواهم شد، نه هیچ مقام رهبری دیگری را به عهده خواهم گرفت."[۵۸]؛

    "در ایران اسلامی علما خودشان حکومت نخواهند کرد و فقط ناظر و هادی امور خواهند بود. خود من نیز هیچ مقام رهبری نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجره تدریس خود در قم برخواهم گشت."[۵۹]؛

    "در جمهوری اسلامی زنان در همه چیز حقوقی کاملاً مساوی با مردان خواهند بود."[۶۰]؛

    "در جمهوری اسلامی زن ها آزاد خواهند بود. در تحصیل هم آزاد خواهند بود. در کارهای دیگر هم آزاد خواهند بود."[۶۱]؛

    "در حکومت اسلامی رادیو، تلوزیون، و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق نظارت بر آنها را نخواهد داشت.[۶۲]؛

    "در منطق اینها آزادی یعنی به زندان کشیدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاههی تبلیغاتی. در این منطق تمدن و ترقی یعنی تبعیت تمام شریان های مملکت از فر هنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاه های قانونگذاری و قضایی و اجرایی از یک مرکز واحد. ما همه اینها را از بین خواهیم برد."[۶۳]؛

    "برای همه اقلیت های مذهبی آزادی بطور کامل خواهد بود و هر کس خواهد توانست اظهار عقیده خودش را بکند."[۶۴]؛

    "دولت اسلامی ما یک دولت دموکراتیک به معنی واقعی خواهد بود. من در داخل این حکومت هیچ فعالیتی برای خودم نخواهم داشت."[۶۵]؛

    و زمانیکه "نظامی" بر پایه های دروغ، نیرنگ و فریب بنیانگذاری شده باشد، مردم آن جامعه نیز از آن پیروی کرده و برای ادامه ی بقای خود خواه ناخواه به "دو رویی" پناه برده و همرنگ نظام حاکم میشوند.

    بلاگنویس ناشناسی در ایران، انگیزه رواج دروغ در ایران را بخوبی برآورد کرده و مینویسد: "وقتی با ابراز اندیشه و افکار و رفتار شخصی مخالفت شود و کسی جرات نداشته باشد سخنانش را بر زبان آورد و یا مطابق خواسته هایش عمل نماید، مجبور می شود به گونه ای که دوست نمی دارد و نمی پسندد رفتار کند و خود را آنچه نیست نشان دهد. عدم انطباق خواسته های درونی با هنجارهای خفقان آور و بدور از علم و دین و شرست انسانی در اجتماع، بر ضخامت ماسک یا فاصله شخصیت فردی و اجتماعی می افزاید و خود موجد رذیلت دیگری به نام «ریاء» می شود! افراد در این جوامع هر روز صبح نقابی خلاف آنچه هستند بر چهره می زنند و تا شام نقش هایی در تناقض با درونیات خود ایفاء می نمایند."

    اعتیاد راه دیگری برای فلج نمودن جامعه و نابودی نسلهای آینده کشور است.

    در ایران براساس آمار خود نظام حاکم در سال ۲۰۰۳ میلادی بالای دو میلیون بود[۶۶] که در این زمینه مقام نخست در جهان را بخود اختصاص داده بود[۶۷] میزان اعتیاد در سال ۲۰۰۹ به ۴ میلیون افزایش یافته بود.[۶۸]

    براساس آمار 'دفتر رویارویی با جرم و مواد مخدر سازمان ملل'، در سال ۲۰۰۹ بیش از ۳ میلیارد دلارمواد مخدر در ایران برای استفاده های شخصی فروخته شده است و نیز تعداد یک میلیون ایرانی بین سنین ۱۵ تا ۶۴ سالگی جان خود را بخاطر اعتیاد از دست داده اند.[۷۰]

    امروز، با آنکه مقامات نظام از ارائه دادن آمار دقیق معتادادن کشور خودداری کرده و در تلاشند که آنرا زیر یک میلیون نشان دهند، ولی به گمان زیاد امروز شمارشی بین ۵ تا ۶ میلیون معتاد در ایران وجود داشته که تعدادی نامعلومی از آنان مبتلا به بیمای ایدز میباشند. با روند افزایشی سالیانه ۱۳۰۰۰۰ معتاد [۷۱]، بویژه در بین نوجوانان و جوانان که نسل "ایرانساز" آینده میباشد، اگر هرچه زودتر جلوگیری نشود بدون شک جامعه ایرانی از درون از هم پاشیده خواهد شد.

    آینده و تکرار تاریخ؟

    دستاورد سی و سه سال حکومت اسلامی در ایران، فساد، فحشا، اعتیاد، افسردگی، سوگواری، عقب افتادگی، کشتار، شکنجه، تجاوز، دزدی، رشوه خواری، بی دینی، خیانت، پارتی بازی، سواستفاده و سیه روزی بوده است.[۷۲] این نظام همچنان به کنشهای ضد ایرانی و انسانی خود آنقدر ادامه خوهد داد، که کشوری بنام 'ایران' و ملتی بنام 'ایرانی' در جهان باقی نماند.

    نظام دستاربندان، خواه دست نشانده و سرسپرده بیگانگان باشد و یا نباشد (در این بریده زمانی مهم نیست)، آنرا تاریخ در آینده روشن خواهد ساخت، ولی چیزی که امروز برای همه ما مهم میباشد ماهیت نظام است؛ ماهیتی که از زمان پایه گذاریش شبانه روز همواره 'آب در آسیاب دشمن و بیگانه' ریخته، سران نظام حسابهای بانکی خود در اروپا و آمریکا از پول دزدی ملت انباشته[۷۳] وبه کشور و ملت را به اسارت و چهارمیخ کشیده است!

    جمهوری اسلامی مانند سی و سی سال گذشته همچنان به ایرانستیزی خود ادامه خواهد داد و مانند "کِرمی که خُرده خُرده یک درخت تنومندی را از درون میپوساند"، همچنان ایرانی را از "هویت و اصل خویش" دور ساخته و بگمان زیاد در این بین بیگانگان جنگی بین ایران و کشورهای همسایه بپا میسازند. سپس بنام "صلح و انسانیت" بیگانگان بخود اجازه دخالت داده و ایران را مانند عراق و افغانستان باشغال خود در خواهند آورد --- که پس از مدتی به همیاری گروههای تجزیه طلب ایران را ایرانستان و به قطعات ریز مبدل ساخته، و ایران و هویت ایرانی را به گرد امپراطوریهای نابوده شده ایی همچون آشور و بابل میپیوندانند.

    باری، تنها راه رهایی کشور و ملت ایران، مبارزه از همه سویی با نظام و مزدوران بیگانه در کشور است و تا سرنگونی این نظام اهرمنی و جایگزینی آن با یک 'نظام ملی' بر پایه واساس 'دموکراسی مشورتی' که تمام آحاد مردم نقش مستقیم درتمام تصمیم گیریهای مهم ملی داشته باشند، این مبارزه بایستی ادامه داشته باشد! در این بین وظیفه یکایک ما ایرانیانست که بایکپارچگی سه ویژگی که جمهوری اسلامی کمر بنابودی آن بسته است، یعنی "زبان فارسی، پایبندهای اخلاقی و میهنپرستی" را شبانه روز پرورش و ترویج داده و همچنان هشیارانانه مراقب دسیسه های مزدوران و ستون پنجمی ها که درصدد اختلاف سازی بین صفوف ملی میباشند باشیم، تا در نقشه های اهرمنی و شوم خود ناکام بمانند. هرگونه سهل انگاری، تنبلی، کم محلی و جدی نگرفتن بیانگان در این زمینه "آب در آسیاب دشمن ریختن" و سرانجامش "ایرانستان" و نابودی ایرانی خواهد بود!

    نبایستی گفتار جورج سانتانا اندیشمند اسپانیایی را فراموش کرد که:‌ "آنانی که از تاریخ درس نمیگیرند، محکوم به تکرارش میباشند"، و همه ما ایرانیان بایستی بیاد داشته باشیم که ایران در مدتی کمتر از ۱۵۳ سال از کشوری با مساحتی نزدیک به چهارمیلیون کیلومتر مربع به ۱،۶۴۸،۵۹۱ کیلومتر مربع، از زمان به پادشاهی رسیدن فتحعلیشاه تا پایان حکومت احمدشاه قاجار کاهش یافته است. بعبارتی دیگر، مساحت ایران نیم شده است؛ - و اگر ایرانیان امروز، مانند نیاکان خود در زمان قاجارها دست بر روی دست گذاشته و حرکتی بخود ندهد، تاریخ تکرار خواهد شد، و جمهوری اسلامی این ته مانده "ایران بزرگ" را هم بباد خواهد داد.

    پاینده باد ایرانزمین، زنده باد ایرانی و جاودان باد فرهنگ، هویت و ملی گرایی ایرانی

    شاپور سورنپهلو
    Shapour Suren-Pahlav
    روز ورهرام از ماه اردیبهشت سال ۳۷۵۰ بهدینی
    May 8th, 2012

    پی نوشته ها در این پیوند موجود میباشند:
    http://www.suren-pahlav.com/pe/index.php…

    -

     

     

     
    Read more »
RSS
Iranian Online TV Network