Iranian Online Network
Welcome
Login / Register

به شبکه ایرانیان خوش امدید - با هم و برای هم برای فردای بهتر- پاینده ایران و ایرانی‌

پاینده کشور پادشاهی مشروطه ایران
در این خاک زر خیز ایران زمین, نبودند جز مردمی پاک دین, همه دینشان مردی و داد بود, وزآن کشور آزاد و آباد بود
مقاله برگزیده این هفته

Human Rights


  • زینت دریایی زنی که با هدف کمک به مردم از راه بهورزی برقع برداشت

     


    زینت دریایی زنی که با هدف کمک به مردم از راه بهورزی، برقع برداشته و در راه خدمت به بهداشت و سلامت مردم روستایش، کارهایی کرده که از تیر و ترکشهای تعصبهای مردسالارانه و روستائی در امان نمانده و هزینه های بسیار زیادی را برایش پرداخته است بهورز جوانی بود که در جامعه ی مردسالار و بسته ی محل زندگیش ، روستای سلخ جزیره قشم درآغاز دهه شصت, انقلابی به پا میکند و هنجارهای جامعه سنتی اش را میشکند و با تحمل فشارهای زیاد مردسالارانه، توانسته باعث تغییرات بسیاری در این روستا شود و توانست در یک جامعه روستایی، راهی را طی کند که تا پیش از او هیچ یک از همجنسانش نرفته بودند.
     تحصیل برای زینت مانند بسیاری از دختران روستایی ایران، تا همان کلاس پنجم ابتدایی معنا داشته اما او پدری داشته که تلاش کرده تا دخترش را با مزایای تحصیل و سواد آشنا کند و نخستین تلنگرهای علاقه به اندیشیدن را به او بزند. پدری که وجودش در جامعه متعصب و روستایی برای زینت موهبتی شده تا بذر تلاش برای خدمت به مردم در دوران کودکی در وجودش کاشته شود و نهال آن در دوران بزرگسالی، باعث همراهی های موثر همسرش نیز گردد. کودکی و نوجوانی زینت به مانند دیگر دختران روستا می گذرد و او طبق رسوم ده در سن پائین ازدواج میکند. اما آنچه در تمام دوران نوجوانی در درون زینت بیدار می ماند، تقلاهای فردی اش برای کمک به مردم است. همین تقلاها باعث می شود تا با تلاشی مثال زدنی، همسرش را برای شرکت در دوره آموزش بهورزی در بندرعباس، راضی کند.
     اما نقطه عطف تلاشهای زینت؛ برداشتن برقع است. برقعی که در فضای زندگی اش به مثابه حجاب معنا می شود اما زینت برای اشتغال به کار بهورزی در خانه بهداشت روستا و به خاطرحرفه اش بُرقع (روبنده)را کنار می گذارد و به جایش، لباس فرم بهورزی می پوشد و یک تنه درمقابل هجوم تمام اهالی سلخ و طبل و روستاهای دیگر میایستد و مبارزه می کند (استفاده از برقع برای زنان آنقدرحیاتی ست که اگر از چهره بردارند به منزله ی زن فاحشه هستند)مبارزه ای نابرابر. اما زینت که قصد کرده بوده تا رسیدن به هدفش، دست از تلاش برندارد و کوتاه نیاید، با اشتیاقی مثال زدنی به پیمودن راه انتخابی خودش ادامه می دهد. او برقعش را برمی دارد و چیزی نزدیک به ده سال حتی به مهمانی هم نمی رود و زندگی اش می شود رسیدگی به امور بهداشتی و درمانی مردم روستا در خانه بهداشت و تربیت و مراقبت از دو فرزندش. در خاطراتش نقل می کند که این کار از طرف خانواده، همسرش، برادرش و مردم روستا، چه فشارهایی را بر او تحمیل می کند. برادرش او را کتک می زند، خانواده اش طردش می کنند و زنان و دختران روستا از او فاصله می گیرند. دست تنها و می کوشد حصارهای روستایش را که مثل زندانی برای زنان بود بشکند وبه مردمش خدمت کند ...
    او پس از 133 سال مدارا با فشارهای فرهنگی و اجتماعی اطرافش و ادامه مسیر خودخواسته اش؛ حالا علاوه بر مدیریت مرکز بهداشت روستای سلخ، نقش تاثیر گذاری در کمکهای حیاتی به ماماروستاها و زایمان بهداشتی تر و کم مساله تر زنان روستایی در جزیره قشم دارد.
     تلاشهای بی وقفه زینت دریایی تنها در کمک به ارتقاء وضع بهداشت و سلامت روستائیان خلاصه نشده و او به مثابه یک مصلح اجتماعی، پیگیر کارهای عام المنفعه ای چون دایرکردن مدارس راهنمایی دخترانه روستایی نیز بوده است. گذشت 13 سال تلاش و تحمل انواع فشارهای کمرشکن، بالاخره باعث باور مردم روستا به خیرخواهی زینت شده و مردم در اولین دوره انتخابات شورای ده، بیشترین رای را به او می دهند. هرچند زینت برای ورود به شورا و شرکت در جلسات آن نیز با مشکلات فراوانی ناشی از نظام حاکم مردسالارانه مانند اینکه«ما با یک زن یکجا نمی نشینیم» و …. روبرو بوده اما اینجا هم زحمت می کشد و با پایداری مثال زدنی، موقعیتش را در شورای ده حفظ می کند. او حتی با وجود داشتن بیشترین آراء ماخوذه که طبق قانون، او را رئیس شورا می کرده، با انعطاف، حاضر می شود تنها با عنوان عضو شوراء در جلسات حضور یابد.
     زینت؛ دختری که برای خواندن کتاب و بیرون زدن از فضای بسته روستا یا در چاله ای در زیر یک نخل پنهان می شده تا از طرف دیگر روستاییان زیر سوال نرود و یا در زیر ملحفه ای سفید که نور بیشتری داشته، کتاب باز می کرده تا با اعتراض برادرش مواجه نشود؛ حالا یک کتابخانه در خانه بهداشت روستا درست کرده و دخترها را تشویق به کتابخوانی و مطالعه می کند.
     او روزهای سختی را از سر گذرانده که زنان روستا با دیدن صورت بدون برقعش، به او پوزخند می زدند و به هم می گفتند عقلش سرجایش نیست. کتک خورده و 13 سال هیچ دوست و همزبانی در روستایش نداشته و درد دلهایش را به موج و دریا می گفته. سالها طول کشیده تا مردم به نیت انسان دوستانه و نگاه بلند او پی ببرند و دیگر به او تهمت و ناسزایی روا ندارند، طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده اما برای او اتفاقی بزرگتر از این نمی توانسته بیفتد. اتفاقی که او با خواسته و همت خودش، راه تفاوت و اصلاح را در پیش گرفته و این چنین نام خود را در تاریخ زنان جزیره قشم ثبت کرده است.

     

     
    Read more »
  • جزئیات قتل دکتر کاظم سامی بفرماندهی احمدی نژاد و حسین شریعتمداری

     

    جزئیات قتل دکتر کاظم سامی بفرماندهی احمدی نژاد و حسین شریعتمداری

     

    كانون حمایت از خانواده جان باختگان و بازداشتی ها 2تير: جزئیات قتل دکتر کاظم سامی به فرماندهی احمدی نژاد و حسین شریعتمداری که با قمه ودشنه در مطبش بقتل رسید.
    اعلمی که  معاون اداره کل امور انتظامی وزارت کشور بود گفت در رابطه با قتل دکتر کاظم و مرگ قاتل شتر دیدی ندیدی!!

    مجموعه ای از گزارشات که جزئیات قتل دکتر سامی را به اطلاع می رساند به قرار زیر می باشد:
    1- محمد جلیلیان قاتل دکتر کاظم سامی است.
    2- فرمانده این ترور محمود احمدی و هم تیم و پشتیبان او حسین شریعتمداری است.
    3- این قتل در شورای عالی امنیت رژیم که رفسنجانی وحسن روحانی هم معاون او بود تصویب شد (پایه این تصویب هم فتوای خمینی بود) که گفته بود: «اگر اينها در جامعه ساقط نشوند امام زمان را ساقط می کنند، اسلام را ساقط می کنند. همچنین  نظر شرع حرام و آنچه بر خلاف مسير ملت و کشور اسلامی و مخالف‏ ‏با حيثيت جمهوری اسلامی است به طور قاطع اگر جلوگيری نشود همه مسئول می‎باشند‏ ‏و مردم و جوانان حزب اللهی اگر برخورد به يکی از امور مذکور نمودند به دستگاههای‏ مربوطه رجوع کنند، و اگر آنان کوتاهی نمودند خودشان مکلف به جلوگيری هستند.»
    4- بعد از قتل دکترسامی محمود احمدی نژاد و حسین شریعتمداری بدستور فلاحیان محمد جلیلیان را به قتل رساندند.
    5- قتل فوری محمد جلیلیان قاتل سامی که به او پاسپورت داده بودند وگفته بودند که بعد از عملیات به خارج میروی برای پاک کردن اطلاعات وسرنخ هایی بود که به سپاه قدس وزارت اطلاعات و سران بالای نظام م یرسید. البته همه سناریوها باطل واطلاعات به بیرون درز کرد.
    یکی از پاسداران دست اندرکار پاسدار علی اکبر اعلمی بود.
    پاسدار اکبر اعلمی کیست؟
    پس از انقلاب تا سال ۱۳۶۶ مسئولیت واحد سیاسی_فرهنگی سپاه تهران، مسئول حفاظت فرودگاه تهران، جانشین عملیاتی سرپل ذهاب در زمان فرماندهی اصغر وصالی و همزمان با آغاز جنگ ایران و عراق و واحد آموزش عقیدتی_سیاسی پادگان ولیعصر را برعهده داشت و ۳۳ ماه در جبهه حضور داشت که از ناحیه دست، شکم، پا و صورت آسیب دید و 45درصد جانبازی دارد.
    در دانشگاه نیز عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی و مؤسسه علوم بانکی بود. از ۱۳۶۶ تا ۱۳۷۸، فرماندار مغان، معاون اداره کل امور انتظامی وزارت کشور، معاون اداره کل بازرسی وزارت کشور، معاون اداره کل دفتر مطالعات و تحقیقات سیاسی وزارت کشور و مدیر کل بازرسی بنیاد مستضعفان و جانبازان و مشاور سیاسی و اجتماعی سرپرست بنیاد بود. از سال 1369 تا 1378 روزنامه‌نگاری نیز می‌کرد و عضو هیئت تحریریه روزنامه سلام بود. در سال ۱۳۷۸ کاندیدای نمایندگی مجلس شورای اسلامی از حوزه تبریز شد که با حمایت جناح اصلاح‌طلب و با رأی اول به مجلس راه یافت.
    اکبر اعلمی درباره مرگ مشکوک محمد جلیلیان قاتل دکتر کاظم سامی میگوید:
    در دوم آذر ماه سال 1367 دكتر سامي در مطب خود به معاينه بيماران اشتغال داشت که بطور ناجوانمردانه ای با ضربات دشنه فردی که خود را «غلام همتی» معرفی کرده بود به شدت از ناحیه سر مجروح و با فرق شکافته شده به بیمارستان ساسان منتقل گردید. لیکن دو روز بعد بدلیل شدت جراحات وارده در همان بیمارستان جان باخت.
    در آن روزها (نیمه دوم 1367) مدتی بود که بنده به عنوان معاون مدیرکل امور انتظامی وزارت کشور در این وزارتخانه مشغول بکار شده بودم و لذا با توجه به ماموریت ذاتی اداره کل امور انتظامی سعی می کردم که به هر طریق ممکن از کم و کیف این حادثه تلخ باخبر شوم، اما متاسفانه اطلاعات موجود در اداره کل انتظامی در حدی نبود که بتوان از جزئیات این حادثه سر درآورد. حتی آن بخش از پرونده انتظامی قتل سامی هم که در اختیار ما قرار گرفت آکنده از ابهامات و ضد ونقیض گویی ها بود، با این وصف در حوزه کاری من کسی بخود اجازه نمی داد که انگشت خود را متوجه ابهامات مذکور کرده و بطور جدی در مقام کشف و رمزگشایی آنها برآید.
    موضوعی كه بر پيچيدگي و ابهام اين واقعه تلخ افزود مرگ مشكوك قاتل و نحوه کشف آن بود به این معنا که مقامات قضایی و مسئولان امنیتی و انتظامی در اواخر آذرماه همان سال اعلام کردند که «محمد جلیلیان» قاتل دکتر سامی بیماری روانی داشته و یک روز پس از ارتکاب قتل در گرمابه برلیان اهواز خود را با کمربند از دوش حمام حلق آویز کرده و به عمر خود پایان داده است و این در حالی بود که گزارش پزشك قانوني خلاف اين ادعا را گواهي کرده بود!
    در این گزارش همچنین قید شده بود که قاتل چند پاسپورت و تعدادي شناسنامه جعلي و مقداري فشنگ نیز با خود به همراه داشته است. تا آنجا که بیاد دارم رسانه ها از قول همسر مرحوم سامی نوشتند که نامبرده نیز تايید کرده است که فرد معدوم (محمد جلیلیان) همان قاتل اصلی است.
    محتشمی وزیر کشور وقت نیز برای پایان دادن به همه ابهامات و تردید هايی که پیرامون این حادثه دلخراش وجود داشت طی مصاحبه ای اعلام کرد که قاتل سامی در گرمابه ای در اهواز خودکشی کرده است.
    در پی این مصاحبه طی یادداشتی خطاب به دکتر صدر معاون سیاسی امنیتی وقت وزارت کشور به ابهامات و ضد و نقیض گويی های پرونده اشاره کردم، از دید من حداقل شش ابهام جدی در گزارش نیروهای امنیتی و انتظامی آن روز وجود داشت:

    1- میان متهم شدن قاتل به اختلالات روانی و تهيه چند پاسپورت و شناسنامه جعلی توسط وی تناسب منطقی وجود نداشت.
    2- اخراج یک کارمند که طبق گزارش مسئولان امر دوباره به شغل اولش بازگشته بود نمی توانست انگیزه ای قوی برای ارتکاب قتل سبعانه سامی و تصمیم به قتل همسر وی باشد.
    3- وجود چندین شناسنامه و پاسپورت جعلی در نزد قاتل حاکی از این بود که وی فرد انگیزه داری بوده و قصد خروج از کشور را داشته است. در این صورت شهرهای مرزی شمال غرب کشور بهترین گزینه ای بود که او می توانست برای فرار از کشور انتخاب کند، بنابراین متواری شدن او به شهر اهواز چندان وجاهتی نداشت.
    4-کدام سرنخ توجه ماموران امنیتی و انتظامی را به شناسايی قاتلی جلب کرده بود که تقریبا 20 روز قبل از شناسايی وی در گرمابه ای واقع در اهواز دست به خودکشی زده بود.
    5-کسی که قصد خودکشی داشته چرا حمام را انتخاب کرده و چرا وسیله مناسبی را برای خودکشی با خود به همراه نبرده است تا ناگزیر نشود که با کمربند خود را حلق آویز نماید!
    6- فاصله کم دوش از سر استحمام کننده، کوتاه بودن کمربند برای انجام عملیات خودکشی از طریق دوش، عدم مقاومت دوش برای تحمل سنگینی قاتل و فاصله آن با زمین و ... از مواردی است که قبول سناریوی خودکشی از طریق حلق آویز شدن از دوش گرمابه را با تردید جدی مواجه می ساخت.

    واکنش بعضی از دوستان و مسئولان وقت وزارت کشور به یادداشت مذکور، به نگارنده فهماند که شتر دیدی، ندیدی!! لذا تردید ها و ابهامات مذکور که امکان انتشارش در رسانه های آ نروز کشور میسر نگردید تا به امروز همچنان در دفترچه خاطراتم جاخوش کرده بود.

    همسر دکتر کاظم سامی از قتل همسرش میگوید:
    ساعت ۱۱/۳۰ چهارشنبه دوم آذر ماه ۱۳۶۷ شخصی که خود را غلام همتی معرفی می کرد، در واپسين ساعات کار طبابت دکتر کاظم سامی وارد مطب وی شده و از همسر ايشان که در روزهای زوج مطابق معمول، به تنظيم اوقات امور مطب مشغول بود، براساس وقت قبلی تقاضای ملاقات با دکتر را کرد.
    در فاصله کوتاهی پس از راهنمايی وی به داخل مطب، با شنيدن فريادهای دکتر سامی، همسرش سراسيمه از طبقه بالا (منزل) به طبقه پايين (مطب) مراجعه کرده و آن مرد را دشنه به دست و خون آلود در کنار فرق شکافته و پيکر غرق به خون دکتر مشاهده می کند. همسر سامی می گويد: «من نمی دانستم که اين آقا با چه انگيزه ای آمده بود، وقتی او آمد همه رفته بودند و او يک کيسه نايلونی مشکی هم دستش بود بعد از مدتی گفت دستشويی کجاست و من نشانش دادم و آن کيسه سياه رنگ را کنار مبل گذاشت و من چه می دانستم داخل آن کيسه چيست؟ آن آقا که داخل مطب رفت دکتر به من گفت شما برويد بيرون. من بالا آمدم. در آشپزخانه مشغول کار شدم. مريضی که قبل از رفتن همتی به داخل مطب، پيش دکتر سامی  بود، بعدها به ما گفت: دکتر سامی در اتاق را باز کرده و از همتی به خاطر معطلی زياد عذرخواهی کرد: به هر حال، من در طبقه بالا همانطور که گفتم مشغول کار بودم که يکدفعه صدای جيغی بسيار بلند که هيچ وقت سابقه نداشت، بلند شد و من سراسيمه به طبقه پايين رفتم و در راهرو را باز کرده و صدا کردم چه خبره که قاتل مرا ديد و در حالی که يک چاقو دستش بود به من گفت تو کيستی؟ و من مثل اينکه خداوند اين کلام را در زبانم گذاشته باشد، گفتم: منشی دکترم چون من را قبل از انجام قتل در سمت منشی دکتر ديده بود. باورش شد و اگر می دانست من همسر دکترم شايد مرا هم بی نصيب نمی گذاشت. او اين فرصت را به من نداد که تلفن کنم، در حالی که در يک دستش کلت و دست ديگرش چاقو بود مرا در دستشويی زندانی کرد و من در را از داخل بستم و بعد ديگر نفهميدم بيرون چه خبر است.

    صدای شرشر آب می آمد مثل اينکه داشت دست و پای خود را می شست و بعد از مدتی به من گفت: در را بازکن، من امتناع کردم و او به من گفت: به ولای علی با تو کاری ندارم اما اگر در را باز نکنی من با نارنجک اينجا را منفجر می کنم. به ناچار در را باز کرده و چون می خواست برود بررسی کرد که مرا کجا مخفی نمايد که من دنبالش نروم.
    يک انباری در پشت اتاق مطب دکتر بود. آنجا را باز کرده و مرا آنجا زندانی کرد و من تنها بودم و دائم حرف می زدم که بفهمم که اين تا کی اينجا در مطب است. به من گفت: زياد صحبت می کنی و بعد رفت. در انباری که زندانی بودم، بالای آن يک پنجره کوچک بود و من با يک ميله، شيشه پنجره را شکستم و به هر نحوی بود خودم را از آنجا سر دادم و به پايين افتادم. و بلافاصله سراغ دکتر رفتم، آن موقع تصور کردم که دکتر تمام کرده است، رنگ صورتش زرد شده بود. بلافاصله با خواهر و برادر دکتر تماس گرفته و به اورژانس خبر داديم و تا اورژانس برسد شروع به جيغ  زدن و داد و فرياد کردم و همسايه ها بيرون ريختند. اورژانس نرسيد و ما با همسايه ها يک وانت گرفتيم و دکتر را به بيمارستان ساسان منتقل کرديم و آنجا هم دکتر دو روز در آی سی يو بود او را اتاق عمل هم بردند، دکتر رحيم زاده که دکتر را عمل جراحی کرد، گفت: اگر کس ديگری جای دکتر سامی بود، من با اين اسکنی که از مغز او گرفتم به اتاق عمل نمی رفتم اما برای دکتر سامی رفتم اما هيچ کاری نمی شد کرد و سامی دو روز بعد با وجود تلاش تمامی تيم جراحی و پزشکان در ساعت ۲۱/۳۰ روز جمعه چهارم آذر ماه ۱۳۶۷ به شهادت رسيد.
    همسر سامی در مورد اينکه بعد از انجام قتل دکتر سامی خواستار پيگيری اين موضوع شده است که معلوم شود انگيزه چه بوده است، می گويد: مرا چندين بار به دادگستری خواسته و به من گفته اند که پرونده هنوز مفتوح است و پيگيری خواهد شد. ما خواستار اين هستيم که واقعيت اين امر معلوم شود که به چه علت چنين شخصيت علمی، سياسی، اجتماعی و مورد قبول مردم بايد به قتل برسد آن هم به اين طرز فجيع؟

    Read more »
  • مجید روحی در دام هولناک فرقه رجوی

     

    ‎انجمن حقیقت‎'s photo.

     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
     
    از طریق رادیو صدای مجاهد با فرقه رجوی آشنا شدم. بعد از اتمام سربازی در سال 1374 برای یافتن کار به ترکیه رفتم. از طریق رادیو صدای مجاهد یک شماره تلفن در ترکیه بدست آوردم که تماس گرفتم و به فرقه رجوی وصل شدم. در سال 1376 (بعد از انتخاب شدن خاتمی) مدتی در استامبول به کار مشغول بودم. در همان هنگام با فرقه رجوی در ارتباط قرار گرفته بودم که از من خواسته شد به عراق و به ارتش آزادیبخش بروم. به من گفته شد که میتوانم نصف روز در ارتش آزادی بخش کارهای خدماتی انجام داده و نصف روز هم برای خودم کار آزاد داشته باشم و حاصل درآمدم را برای خانواده ام بفرستم. من این پیشنهاد را قبول کردم و به عراق رفتم. اول مرا به اردن بردند و از آنجا به بغداد رفتیم و بعد وارد اسارتگاه اشرف شدیم. در اردن پاسپورت مرا گرفتند و دیگر به من پس ندادند. در آنجا معلوم شد من باید تمام وقت در پادگان نظامی به نام اسارتگاه اشرف کار کنم و از مزد و کار آزاد هم خبری نیست. من شدیدا اعتراض کردم که بلافاصله تحت بازجویی قرار گرفتم و مرا تهدید کردند که اگر بخواهم برگردم تحویل استکبارات عراق خواهند داد که استکبارات عراق مرا به جرم ورود غیر قانونی و جاسوسی برای ایران محاکمه و هشت سال زندانی خواهند کرد. مسئولین بالای فرقه رجوی مدعی بودند که من اطلاعاتی درباره فرقه رجوی دانسته ام و لذا نمیتوانم برگردم و من میگفتم اولا من اطلاعاتی درباره فرقه رجوی نمیدانم و ثانیا من نخواستم که شما به من اطلاعات بدهید و قرار بود برای کار و کسب درآمد و فرستادن پول برای خانواده ام به اینجا بیایم. من همچنان مصر بودم که میخواهم برگردم که مرا به زندان بردند و... بیست و شش ماه و پانزده روز در مقاطع مختلف در زندانهای فرقه رجوی بودم. مرا با چشم بند و دست بند و یا در صندوق عقب ماشین به زندانهای فرقه رجوی منتقل میکردند. اغلب در زندان انفرادی بودم چند بار مرا به دادگاه بردند. اولین بار در سال 1376 بود که احمد حنیف نژاد به اصطلاح رئیس دادگاه بود. یک شکل ترازو روی یک تکه حلبی بریده بودند و بالای سرش زده بودند و یک پرونده قطور هم روی میز گذاشته بودند و اتهامات مرا خواندند که از جمله جاسوسی برای رژیم ایران بود و گفتند که حکمم اعدام است!
    بار دوم در سال 1379 نسرین رئیس دادگاه بود. عباس داوری، مهدی ابریشم چی، مهدی برائی (احمد واقف)، حسن نظام، مهری حاجی نژاد، مژگان پارسایی، معصومه ملک محمدی، زهره قائمی، ژیلا دیهیم، و تعدادی دیگر هم بودند و علنا به من گفتند که بزور شکنجه اعتراف خواهند گرفت. مهدی ابریشم چی مرا با چشم بند برد و گفت که حکم اعدام تو آمده است و پرسید که امضا میکنم یا خیر. من قبول نکردم. مرا بالای یک قبر نیمه کنده برد و گفت خودت گور خودت را بکن تا همینجا دفن شوی. بعد دوباره مرا به سلول انفرادی برگرداند. میگفت که باید از من مدرکی بگیرد که اگر بعدا من مدعی شدم و خواستم افشاگری کنم رو کنند و بگوید که خودش اعتراف کرده که جاسوس بوده است!در سال 1383 بعد از آمدن آمریکاییها با تهدید کردن مسئولین بالای فرقه رجوی که اگر من را تحویل نیروهای آمریکایی ندهید موقه صبحانه تو سالن غذا خوری جلوی دید همه خودسوزی میکنم بعد مسئولین بالا از ضد اطلاعات فرقه رجوی آمدند و با تهدید به مرگ کردن من که اگر بروی و علیه مسعود رجوی و فرقه اش افشاگری کنی و بگویی در فرقه رجوی زندانی و شکنجه شدی یا اعدام مصنوعی و یا زیر شکنجه ازت اعتراف گرفیم به هر قیمتی به قتل میرسانیمت بعد من را تحویل آمریکاییها دادن و پس از تحمل چهار سال دیگر زندان تیف که با تبانی سران فرقه رجوی و نیروهای آمریکایی تشکیل شده بود سر انجام در سال 2008 میلادی به اروپا رسیدم
    *بنظر شما چرا بعضی از انسانها به طور جدی وارد مسائل سیاسی میشوند و زندگی خود را کامل درگیر این موضوع میکنند آیا این امر در بعضی افراد ذاتی است و یا دلایل دیگری دارد ؟
    نخیر این مسائل ذاتی نیست و به فکر و افکار و دید فرد بر میگردد ممکن است در یک خانواده چند عضو خانواده باشد یکی به مسائل سیاسی یکی دیگر به ورزش و یا یکی دیگر بی تفاوت به مسائل دیگر باشد..
    *آقای روحی زمانی که تصمیم گرفتید به این فرقه بپیوندید آیا اطلاعی از گذشته و روش و اهداف آنها داشتید؟و با چه هدف و انگیزه ای عضو این فرقه شدید ؟
    نه هیچ اطلاعاتی از قبل نداشتم و هیچ شناختی به گذشته فرقه رجوی نداشتم تنها انگیزه ای که من را به سوی آنها کشاند شعارهای پر زرق و برق که در مورد آزادی و دمکراسی میدادن بیشتر مورد توجه ام بود 
    *چه مدت در این فرقه بودید و چه تجربیاتی کسب کردید ؟
    از سال 1376 تا 1383 در اسارتگاه های فرقه رجوی بودم و چهار سال هم در زندان ساخته رجوی جنایتکار و آمریکایی ها موسوم به تیف بودم
    *در خاطراتتان بیان کرده اید که روزی سران این فرقه شما را خواستند و بدون اینکه خبر داشته باشید به شما حمله کردند و شکنجه اتان دادند و از شما خواستند اعتراف کنید که عامل رژیم هستید به چه علت به این نتیجه رسیده بودند؟ لطفا کمی توضیح دهید ؟ 
    از آنجایی که هیچ وقت مناسبات بسته و فرقه گرایانه رجوی را قبول نداشتم به همین خاطر همیشه تحت فشارهای روحی و فیزیکی از طرف سران فرقه قرار میگرفتم نهایت این که فرقه رجوی به شیوه های خاص خودش میخواست مرا به لحاظ روحی و جسمی شکسته و مطیع خود کند به همین خاطر با ترفند و تهدید که برای همه به کار میبرد طرح و نقشه شکنجه و زندانی کردن من را پیاده کردن تا بدین شیوه به آن چه میخواستن برسند
    *سیستم های بسته ای مانند فرقه ی رجوی از پروپاگاندا و روش های عملیات روانی گسترده ای استفاده میکنند،شما چگونه در درون این فرقه که به طبع روی آن بیشتر کنترل دارند به ماهیت واقعه ای آنها پی بردید ؟
    دقیقان چند هفته بعد از ورودم به درون تشکیلات مخوف فرقه رجوی متوجه شدم آن چه که در بیرون در غالب صحبت و شعار درباره آزادی و دمکراسی میگویند با واقیعتها 180 درجه فرق میکند درون تشکیلات فرقه رجوی سر سوزنی از دمکراسی و آزادی خبری نیست تمامی شعارهای که فرقه رجوی می دهند عوام فریبی بیش نیست
    *لطفا کمی از زندگی مادی افرادی که درون فرقه ی رجوی هستند صحبت کنیم و بعد در ادامه به موضوعات دیگر میپردازیم،زندگی در اشرف چگونه بود؟کیفیت غذاها،،امکانات رفاهی برای افراد و نیازهای اولیه چگونه برطرف میشد؟
    زندگی اعضای اسیر در فرقه رجوی همانند یک اسیر می باشد وقتی میگویم یک اسیر میتواند به وسیله ارگانهای بین المللی و صلیب سرخ به خانواده هایشان نامه بنویسند ولی اعضای اسیر در فرقه رجوی این حد مینیمم را هم نداشتن درون تشکیلات فرقه رجوی کلا داشتن وسایل فردی حتی مثل رادیو جرم محسوب میشد
    اگر بخواهیم کیفیت غذا و زندگی در درون فرقه رجوی را با یک جامعه مقایسه کنیم می بینیم آنچه که اعضای اسیر در فرقه رجوی می خورند و یا می نوشند در حد یک زندگی خیلی پایین است چون هیچ کس در فرقه رجوی حق انتخاب و خوردن و پوشیدن خود را ندارد و آن چرا که سران فرقه رجوی به عنوان غذای روز میدادن باید اعضای اسیر در فرقه رجوی میخوردند و همیشه هم باید لباس فرم نظامی به تن میکردن میتوان گفت درست مثل اسیران جنگی مجبور هستن لباس یک فرم بپوشند و هر چه را که میدهند و هر غذای که میدهند آن را بخورند
    *آیا در فرقه افراد اجازه ی خواندن کتاب را به صورت آزاد داشتند و وضعیت مطالعه افراد چگونه بود؟
    تنها چیزی که در فرقه رجوی نبود وقت آزاد برای مطالعه بود!و اینطور نبود که اگر کسی دوست داشت به صورت فردی به موضوع مورد علاقه اش بپردازد
    *افراد در فرقه ی رجوی چه کارهایی باید انجام میدادند؟ آیا به آنها آموزشی داده میشد؟ 
    اعضای اسیر در فرقه رجوی هیچ وقت خود حق انتخاب برای انجام کار و یا آموزش را نداشتن آموزشهای تماما در راستای به کارگیری اعضای اسیر در فرقه برای کارهایی بود که سران فرقه در دستور کار قرار میدادند آموزشها در حد مینیمموم و فاقد استانداردهای معمولی بود
    *در کمپ اشرف آیا زنان و مردان به طور کامل در همه ی مکان ها از هم جدا بودند؟
    بله.چون این قانون بود که مسعود رجوی تحت نام انقلاب ایدئولوژیک نوشته بود علاوه بر این که مکان های زنان و مردان از هم جدا بود حتی مردان به صورت انفرادی نمیتوانستند به زنان فرقه رجوی سلام بدهند!چون مسعود رجوی مدعی بود هر وقت مردان با زنان مواجع شوند اشعه ای به وجود می آید که راه به جیم یعنی(مسائل جنسی) می برد
    *غریزه ی جنسی در وجود انسان ها یک امر طبیعی است و سرکوب این میل طبیعی عواقب روحی و جسمی غیر قابل جبرانی دارد حال با این توصیف وقتی رجوی کاملا غیر انسانی طلاق های اجباری را ایجاد کرد به طور مثال افرادی که حدود 15-20 سال اوج جوانیشان در این فرقه سپری شده است آیا فرقه جایگزینی برای این مسئله به وجود آورده بود؟
    مسعود رجوی داشتن زن و خانه را برای اعضای اسیر در فرقه اش ممنوع کرده بود و تنها کسی که زن و حرامسرا داشت شخص مسعود رجوی بود و برای اینکه اعضای اسیر در فرقه اش را از مسائل عاطفی دور کند دست به ترفندهای مختلفی میزد از جمله برگزاری نشستهای مختلف سرکوب اعضای اسیر در فرقه موسوم به نشستهای عملیات جاری و نشستهای غسل هفتگی به این شیوه هر یک از اعضای اسیر در نشستها مجبور میشد مسائل درون ذهنی خود را بیان کند و همچنین دست آویزی برای سرکوب اعضای اسیر در فرقه اش میشد یعنی بعدها از حرفای افراد بر علیه خودشان استفاده میکردند
    *اگر کسی بخواهد از این فرقه جدا شود چه راه هایی وجود دارد؟ و اگر ناچار شود و بخواهد فرار کند باند رجوی با او چه برخوردی میکنند؟ 
    در زمان صدام ملعون اگر کسی درخواست میداد که میخواهد از فرقه جدا شود باید 2 سال زندان انفرادی داخل اسارتگاه فرقه رجوی را متحمل میشد و بعد از آن و یا به میدان های مین بین مرز ایران و عراق فرستاده میشد و یا 8 سال به زندان بد نام ابوغریب صدام! ولی اگر اعضای اسیر در فرقه رجوی در زمان صدام ملعون اقدام به فرار میکردند و دستگیر میشدند متحمل شکنجه های طاقت فرسا میشدند و باز در نهایت انتقال داده میشد به زندان ابوغریب و یا به دستور مسعود رجوی سر به نیست میشد!
    مسعود رجوی با پشت گرمی به صدام ملعون تمامی راه های خروجی را بسته بود و فرار در آن زمان هم امکان موفقیت یک در صد هم نداشت اما بعد از سرنگونی صدام ملعون روزنه ای به وجود آمد که بیش از هزار نفر موفق به جدائی از این فرقه شوند
    در زمانی که آمریکایی ها وارد عراق شدن اعضای اسیر در فرقه رجوی موفق به فرار میشدن بیشتر به کمپ موسوم به تیف فرار میکردند
    بعد از انتقال اعضای اسیر از اسارتگاه اشرف به لیبرتی تنها راه فرار رسیدن خود به نیروهای حفاظت عراقی می باشد اما از دید مسعود رجوی هر یک از اعضای اسیر در فرقه اش جدا شود و یا فرار کند محکوم به مرگ است.
    *چگونه است که افرادی با سطح تحصیلات بالا و مدرک گرفتن در کشورهای مدرن عضو این فرقه می شوند و حاضر می شوند درون کمپ در بیابان های عراق در کنار افرادی با افکار ما قبل مدرنیته زندگی کنند؟
    در واقعیت این طور نبوده تعداد افراد خیلی کمی هستن که دارای مدرک تحصیلی بالا می باشند اما واقعیت اینکه حاج مسعود رجوی و فرقه اش یک عده از افراد را در اروپا با فریب و نیرنگ به بیابانهای عراق کشانده و آنها را از زندگی در اروپا جدا کرد و در عراق درون اسارت گاه هایش با خروج ممنوع اسیر فرقه خودش ساخت
    *کسی که درون فرقه نبوده است نمیتواند خوب درک کند این موضوع را لطفا توضیح دهید اگر اکثریت افراد این فرقه ناراضی هستند و میخواهند فرار کنند چطور است این فرقه از هم پاشیده نمی شود؟ به چه روشی افراد را کنترل میکنند؟
    واقعیت این است که اکثریت اعضای ناراضی هستن ولی مسعود رجوی موفق شده متاسفانه یک تصویری از ترس آلود از بیرون و جامعه به اعضای اسیر در فرقه اش القا کند همه ما میدانیم میانگین سنی اعضای اسیر در فرقه رجوی بیش از 50 سال می باشد و مسعود رجوی از بی اطلاعی اعضای اسیر در فرقه اش سو استفاده کرده و به اعضای اسیر در فرقه اش طوری القا کرده که در صورت جدا شدن از فرقه اش از بی امکانی و بی خانمانی و گرسنگی خواهند مرد و اما در بیرون و جامعه هیچ جای برای این اعضای اسیر در فرق وجود ندارد و بدین شیوه حاج مسعود رجوی موفق شده اعضای اسیر در فرقه اش را در اسارت ذهنی و جسمی نگه دارد
    *در مدتی که عضو فرقه مجاهدین بودید چه اقدامات ضد انسانی و غیر اخلاقی را شاهد بودید؟ به جز ظلم هایی که به خود شما روا داشتند چه صحنه ها و عملکرد هایی دیدید که عجیب و غیر انسانی باشد لطفا برای خوانندگان شرح دهید؟
    علاوه بر آنچه بر سر خودم در زندانهای فرقه رجوی آوردن 
    شاهد زندانی کردن و شکنجه اعضای اسیر در فرقه رجوی بودم
    شاهد خود سوزی و خودکشی اعضای اسیر در فرقه به خاطر فشارهای غیر انسانی که سران فرقه بر اعضای اسیر در فرقه اعنال میکردن بودم
    شاهد خیانت سران فرقه به فدا و صداقت اعضای اسیر در فرقه بودم
    شاهد صحنه های ساختگی برای به قتل رساندن اعضای اسیر در فرقه رجوی بودم
    *شما که خود زمانی عضو این فرقه بودید و همه چیز را از نزدیک دیدید با توجه به شناختی که دارید مسعود و مریم رجوی را چگونه توصیف میکنید؟
    مریم رجوی به عنوان عروسک دست ساز مسعود رجوی می باشد 
    مسعود رجوی چند شاخص مشخص دارد
    قدرت طلبی .. ثروت طلبی و زنباره گی اگر بخواهیم مسعود رجوی را تعریف کنیم می توان در این سه جمله ای که گفتم تعریف کرد و شناخت.
    *آیا مسعود رجوی میتواند در آینده ی ایران نقشی داشته باشد و مردم ایران این شخص را میپذیرند؟
    مسعود رجوی نه در حال و نه در آینده ایران هیچ نقشی حتی در کوچکترین مسائل ایران نمیتواند داشته باشد چون نام رجوی عجین شده با مزدوری و جاسوسی و وطن فروشی و جنایت..مسعود رجوی تنها با اسم خائن و وطن فروش در ذهن و افکار مردم ایران نقش دارد و شناخته میشود البته این هم در افکار کسانی که به قول معروف دهه 60 هستن وگرنه نسل جدید و جوان ایرانی حتی نام مسعود رجوی را نمی شناسد.
    *ممنون از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید در آخر اگر حرفی دارید با اعضای انجمن حقیقت و در کل مردم ایران بفرمایید؟
    ممنون از اینکه صدای ما شاهدان زنده جنایتهای مسعود رجوی و فرقه اش را به گوش مردم ایران میرسانید 
    پیامم به نسل جوان ایرانی این هست که فریب شعارهای پر زرق و برق مدعی دمکراسی و آزادی دروغین مسعود رجوی و فرقه اش و امسال حاج رجوی را نخورید و اجازه ندهید حاج مسعود رجوی و امسال حاج مسعود رجوی از عمر و جان و مال شما در پی اهداف پلید خودشان سو استفاده کنند.نگاه به ما می تواند درس یزرگی برای شما باشد.موفق باشید
    Read more »
  • افشای باند جاسوسی وپولشوئی سازمان مجاهدین خلق در هلند

     

    مهناز خوشچين Mahnaz Koshchin .
    آدرس خانه: Dr. Mansveltkade
    Netherland
    فيسبوك: mani Khoshchin
    مهناز خوشچين از زمان مليشيائى با سازمان بود و دستگير شد در زندانهاى ايران بود. فكر كنم از قبل از انقلاب ايدئولوژيك سازمان او را آورد به پاكستان و سپس به عراق منتقل شد. و از آن زمان هميشه از مسعولين بالا بود.
    در زمان جنگ بين عراق و آمريكا تعداد بسيار زيادى از سازمان جدا شدند و آنها را در اسكانهاى H,F در واقعه ته اسكانهاى قرار گاه اشرف نگهدارى مى كردند. مهناز خوشچين هم يكى از زندابانها بود و حق تير داشت. 

    زمانى كه مريم رجوى رئيس جمهور سازمان مجاهدين شد، تعداد خيلى زيادى نفر به خارج آوردند. مهناز هم به خارج آورده شد و از مسئولين بود، مسعول دفتر ژيلا ديهيم در هلند. بعد از مدتى با سازمان ور افتاد و جدا شد. الان در هلند زندگى مى كند پاسپورت هلندى دارد. او داراى دو فرزند پسر و دختر است. دختر طلوع خرد 17 سأله و پسر سپهر خرد 13 سأله . اسم همسر سابق: محمد رضا خرد (معروف به حميد خرد). بخاطر اينكه مهناز دوباره به سازمان برگشت زندگى آنها از هم پاشيد.

    بعد از بدنيا آمدن طلوع سازمان دوباره رفت سراغ مهناز خوشچين و او را خريد.مهناز خوشچين حقوق بيكارى مى گيرد. اما مستمرا در كشورهاى بلوك شرق و تركيه رفت و آمد دارد. در خارج از هلند هميشه ويزا كارت (اين كارتى هستى كه در همه جاى دنيا استفاده مى كند و همچنين اين كارت را بعضا به كسانى كه اعتماد داشته باشد هم مى دهد تا در خارج از هلند استفاده كند.) استفاده مى كند هيچ وقت پول كم نمى آورد آگاهانه وسائل خانه زياد نمى خرد اما براى خودش و بچه هايش ماهى 2-3 هزار يورو خرج مى كند. با دوست پسر هلنديش Karel براى سازمان پول شويى مى كند و هم با او در كارهاى قاچاق مواد و بيزنز در اروپاى شرقى و اروپاى جنوبى است. تمام راههاى غير قانونى بلوك شرق و تركيه را مى داند. خیلی ها اطلاع دارند كه karel يك خلاف كار است. پليس مى تواند از همسر سابقش استفاده كند.
    تقريبا 16-15 سال پيش سازمان مجاهدين مهناز را مأمور كرده بود به خانه فردى به نام صمد كه در شهر Den Haag زندگى مى كرد برود. گفت وقتى وارد خانه شدم صمد يك چمدان پول با دلارهاى سبز آورد. از من تقاضاى همكارى كرد. از خانه آمدم بيرون به سازمان گزارش را داده بود . دو هفته بعد در اخبار شنيد كه صمد كتك خورده است. كار سازمان است مهناز تایئد کرده بود که این شيوه كار سازمان است در واقع چند عرب جلوى خانه صمد درگيرى ساختگى درست كردند و صمد آمد بيرون كه آنها را از هم سوا كند كه ريختند روى سرش و او را كتك زدن و فرار كردن. مهنازبیان می کند پليس توانست آنها را پيدا كند؟ نه معمولا سازمان آنها را از آلمان يا فرانسه مى آورد و سريع هم آنها را بر مى گرداند و به آنها پول هم مى دهد تا سكوت كنند.
    مهناز از دلارهاى سبزى مى گويد كه شوهر سابقش حميد خرد مى برد به بأنك به گيلدن تبديل مى كرده است. وی این دلارها را از كجا آوردخ همه كه از عراق آمدندحتى يك سنت هم نداشتيند. اما او در جواب مى گفت اين پول بچه است كه دولت هلند بهم داده.
    به ايران آقايى حدودچند سال پيش 10000€ يورو پول قرض داد. مهناز خوشچين مى گفت از ايران برايش مى فرستند.
    چند سال پيش به مهدى حاتمى 10000€ قرض داد او از اين پول هيچ به مهناز خوشچين پس نداد و مهناز خوشچين را مجبور كرد به سكوت.
    مهناز خوشچين براى دو خواهرانش و پدر و برادرش كه از ايران به هلند قاچاق كرد، بابت هر نفر 20000 هزار گيلدن خرج كرد(تقريبا 16-15 سال پيش) بعنوان پناهنده سياسى آورده بود. در صورتى كه هيچ كدام الفباى سياست را نمى دانند.
    به گفته مهناز خوشچين پدر و برادر او چندين سال در زندانهاى هلند بودند و بعد از چند سال از زندان دپورتشان كردند به ايران.
    مهناز خوشچين خواهرزاده (پسر) شوهر سابقش را به هلند قاچاق كرد. براى اين هم 20000 گيلدن پرداخت كرد. اين پسر در ايران به چند زن تجاوز كرد و دادگاه ايران دنبال اين مرد بود. اما مهناز خوشچين او را بعنوان پناهنده سياسى به هلند قاچاق كرد و سپس او را به كشور انگلستان قاچاق كرد. خواهر زاده شوهر سابقش هم كنون در انگلستان در بيرمنگام زندگى مى كند.
    مهناز خوشچين كسى هست كه با اميرا الله ابراهمى و Kare همدست دست كه هم براى سازمان مجاهدين پولشويى مى كنند و هم با Karel در كار قاچاق مواد مخدر و با بيزنيزهاى غير قانونى در خارج از هلند فعال هست. از اين جريانات همسر سابقش حميد رضا خرد اطلاع دارد. دليل اين كه سكوت كرده اين است كه خود را شريك جرم مهناز خوشچين مى داند.
    به هر حال مهناز خوشچين بهترين لينك است كه خلاف كارهاى سازمان مجاهدين و غير مجاهدين رديابى شوند.
    خانم مهناز خوشچين بخش پولشوئی سازمان مجاهدین در هلند را برعهده دارد. مهناز خوشچين نفر مخفى سازمان مجاهدين خلق است.
    آقاى امرالله ابراهیمی مسعول بخش جمع اوری اطلاعات از اعضا جدا شده از سازمان مجاهدین که ماهیت مجاهدین را افشا می کنند یا افرادی که با سازمان مجاهدین مخالف هستند هست. این بخش از كار را آقاى امرالله ابراهیمی به همراه آقاى مهدی حاتمی که از اقوام نزدیک اقای ابراهیمی می باشد و با چند تن دیگر انجام می دهند و برای مخالفین سازمان مجاهدین پاپوش درست می کنند نمونه ان ضرب و شتم صمد ال سید ( تقريبا 16-15 سال پيش در بالا اشاره شده است ) بود .پاپوش درست کردن برای اقای بهزاد علی شاهی نمونه بعدی ان است از اینگونه موارد زیاد وجود دارد.
    -در سال 2009 و 2010 در شهر Arnhem در Holland در کمپ پناهندگی نفرات امرالله مراجعه کرده بودند که بهزاد را مورد ضرب وشتم قرار دادند .
    آقاى امرالله ابراهیمی كسى است كه تا سال 1991 عضو سازمان مجاهدین بود ودر كمپ آشرف در عراق زندگى مى كرد. در سال 1991 از سازمان مجاهدين جدا شد و به اردوگاه رمادی فرستاده شد پس از چند ماه زندگى در اردگاه رمادی به مجاهدین پیشنهاد همکاری مى دهد. از ان زمان مجاهدین وی را به عنوان خبر چین در بین اعضا جدا شده در رمادى برای خبر چینی استخدام کردند و پولی هم به وی می دادند. آقاى امرالله ابراهیمی همكارى هم داشت به نام آقاى جواد قندى. كه سازمان از اين دو فرد براى جاسوسى بر عليه جدا شدها استفاده مى كرد. پس از پروسهايى سازمان مجاهدين اين دو فرد (آقاى امرالله ابراهیمی و جواد قندى) دوباره به كمپ اشرف برگرداند و پس از كسب اعتماد، مجاهدين آين دو را غير قانونى به هلند منتقل كردند. تا تقريبا يك يا دو سال پس از سقوط صدام سازمان مجاهدين كسانى را كه از آشرف سابق به خارج از عراق منتقل مى كرد، در آنها وحشتى تحت نام دپورت شدن به عراق را ايجاد مى كرد. يعنى ( آگر بگوييد از قرارگاه آشرف سابق واقع در عراق آمده ايد، شما به عراق دپورت مى كنند). بنا برين سازمان به اين دو (آقاى امرالله ابراهیمی و جواد قندى) هم گفته بود كه بايد بگوييد از ايران آمديم و در آنجا با سازمان مجاهدين همكارى مى كرديم و حالا جانمان در خطر است و آمديم هلند پناهنده شويم. و پناهندگيشان هم در كشور هلند پذيرفته شد. (آقاى امرالله ابراهیمی و جواد قندى) اين دو نفر همواره در کشور هلند با سازمان مجاهدين كار مى كردند. اينها بين اعضا جدا شده که در هلند بودند نفوذ و خبر چینی مى مى كردند. تا وقتى که این موضوع لو رفت و از ان به بعد علنی برای سازمان مجاهدین کار مى كنند. مهمترین کار و مسئولیت اينها خبر چینی و جاسوسی از جدا شده ها و افرادی که مخالف سازمان مجاهدین هستند می باشد. آقاى امرالله ابراهیمی بعد از سال 2008 که تعداد جدا شده ها در اروپا بیشتر شد مسئول بخش اطلاعات سازمان در هلند شد برای کار های جاسوسی وخبر چینی. و نيز آقاى مهدى حاتمى هم همكار آقاى امرالله ابراهیمی مى باشد. كه اين دو البته با هم فأميل هم هستند.
    افرادى كه تاكنون شناسايى شدند كه در كارهاى پولشويى و غير قانونى براى سازمان كار مى كنند و يا حقوق بگير سازمان هستند عبارتند از:
    مهناز خوشچين + Karel مردى بين ٦٠ تا ٦٥ ساله خانم خوشچين بجز پولشويى براى سازمان مجاهدين در كارهاى غير قانونى ديگر هم با Karel همكارى مى كند.
    آقاى امرالله ابراهیمی ، در شهرRijksWijk زندگى مى كند.
    آقاى جواد قندى،در شهرRijksWijk زندگى مى كند.
    آقاى مهدى حاتمى،در شهرRijksWijk زندگى مى كند.
    آقاى عليرضا كاظمى، در شهر Rijks Wijk زندگى مى كند
    آقاى محمود شرقى، او درAmasterdam زندگى مى كند و هم در كشور انگليس زندگى مى كند. سازمان مجاهدين براى وى يك minicab خريدند تا در انگليس براى مجاهدين كار كند.
    آقاى نوروالله زاهد) ايوب) در شهر Zoetermeer زندگى مى كند. فائزه زاهد اينها خانوادگى در كمپ اشرف واقع در عراق زندگى مى كردند. اين خواهر و برادر هم توسط مهناز خوشچين به هلند قاچاق شدند. خانواده زاهد همگى از مواجب بگيران سازمان مجاهدين خلق در هلند هستند. يك دختر ديگر از اين خانواده هم كنون در كمپ ليبرتى در عراق زندگى مى كند. همسر نورالله در عراق است در هلند به دنبال زن دیگری هست .
    آقاى اصغر كيانى در شهر Den Haag زندگى مى كند. اين فرد همه اين افراد فوق را بخوبى مى شناسد.
    عطيه مصطفى پور حقوق بيكارى مى گيرد و در شهر Arnhem زندگى مى كند. كورده ، افغانيها و ايرانيهاى Arnhem او را به خوبى مى شناسند و معروف است. او داراى سه فرزند است محمد حنيف درويش، سياوش درويش و مريم درويش. پدر اين سه فرزند در كمپ ليبرتى در عراق زندگى مى كند.
    چيزى كه مشخص نيست اين است خانم مهناز خوشچين از كجا اين همه پول وارد مى كند و خرج مى كند. همه ماها كه از عراق آمده بوديم، حتى يك سنت هم نداشتيم. بدون هيچ پولى وارد كمپهاى پناهندگى شديم.
    ما جداشدها بر عليه آقاى مسعود رجوى و مريم رجوى-قجرعضدانلو و نيز بر عليه سازمان شان (مجاهدين خلق) شكايت داريم و معتقد هستيم كه اين سازمان در هرجا بايد بسته شود. چون اين يك گروه إفراط گرا هست كه آگر إمكان آن برايش بوجود بيايد، هيچ فرقى با داعش ندارد.
     

    mahnaz khoshchin
    Dr. Mansveltkade Mahnaz khoshechin
    amr alle  abrahimi
    Amr alle Ebrahimi / RijksWijk
    mehdi  hatami
    Mehdi Hatami / RijksWijk
    ali reza kazemi
    Alireza Kazemi / RijksWijk
    mahmood shargi
    Mahmood shargi / Amasterdam
    noralle  zahed
    Noralle ( Eyob) Zahd / Zoetermeer
    asghar kiani
    Asghar Kian / Den Haag
    mohammad reza  kharad
    mohammad reza ( hamid ) kharad

    Read more »
  • از بین بردن کامیون یک هموطن همدانی بدلیل عبور احمدی‌ نژاد

     

     

    ‎روزنامه شرق : وقتی گوشی تلفنش زنگ خورد و برادرش گفت: «خودت را برسان شاید این دیدار آخر باشد»، هیچ فکر نمی‌کرد این تماسی است که زندگی‌اش را زیر‌ورو می‌کند. کامیونش را گذاشت گوشه جاده فرعی در عسلویه و راهی تهران شد. درمان‌ها جواب داد و پدر یک‌سال دیگر زنده ماند اما مصیبت آن سفر چند روزه به تهران هشت‌سال است که گریبان غلامرضا قدیم‌پور را رها نمی‌کند.

مرد همدانی، کامیون ١٨چرخ را با ٢٥میلیون وام خریده و رفته عسلویه برای کار. بارهای اسکله را جابه‌جا می‌کرده و از شرکت کره‌ای ماهی شش‌میلیون حقوق می‌گرفته، زندگی‌اش روی روال افتاده بود تا اینکه در خرداد ٨٥ آن اتفاق برایش می‌افتد.

خودش این‌طور روایت می‌کند: «پدر من ناراحتی قلبی داشت. برادرم زنگ زد که خودت را برسان. پدر را بردم تهران و با زور دکتر و دارو یک‌سالی زنده ماند. همان موقع یگان حفاظت احمدی‌نژاد از جاده قدیم نخل‌نقی درحال عبور بودند که به کامیون من برخوردند، داشتند می‌رفتند یخ بخرند برای ماهی‌های سوغاتی‌شان. کامیون را روبه‌روی گاراژ پارک کرده بودم. صاحب گاراژ بهشان گفته: این صاحبش رفته تهران دنبال درمان پدرش، خاطرجمع باشید. بمبی چیزی درش نگذاشته‌اند. اما رییس یگان ویژه می‌خواسته قدرتش را نشان دهد. سه تا لودر آوردند برای جابه‌جایی کامیون و کامیون را از بین بردند. صاحب گاراژ به من زنگ زد که بیا ماشینت را از بین بردند. باورم نمی‌شد.»
بانک قبول نمی‌کرد، می‌گفت ماشین را فروخته‌ای. کارشناسان بانک عسلویه آمدند دیدند.
‌بانک چرا؟
آخر وام گرفته بودم برای خریدش و حالا ماشین از دست رفته بود و من مانده بودم و کلی بدهی و قرض.

روایتش بریده‌بریده است. ذهنش جمع نمی‌شود. اینقدر که آمده و رفته و به این در و آن در زده و دستش به هیچ جا بند نبوده است.
«آمدم تهران ریاست‌جمهوری. قبول نمی‌کردند. می‌گفتند ماشینت را در کوه چپ کرده‌ای و حالا آمدی از ما خسارت می‌خواهی. مدرک بیاور که نشان دهد کار نیروهای حفاظت ماست.» رفته پیش نماینده شهرشان همدان: نماینده گفته مدرک بیاور تا برایت کاری کنیم.
در گرمای خرماپزان جنوب ٤٥روزی رفته عسلویه. کف ماشین داغان‌شده می‌خوابیده. با نان لواش و آب و دوندگی، روزها را شب می‌کرده است. بعد از یک هفته بخشدار، کوپن‌هایی را به او می‌دهد تا بتواند از رستوران بخشداری ناهار و شامی ابتیاع کند. دوندگی‌هایش به نتیجه می‌رسد و بخشداری، دادگستری، نیروی انتظامی، دفتر امام جمعه و... تایید می‌کنند که در سفر احمدی‌نژاد این بلا سر ماشینش آمده است.

«مدارک را بردم ریاست‌جمهوری، گفتند اینها دلشان سوخته، اینها را نوشته‌اند. خودشان با فرماندار کنگان مکاتبه کردند و او هم تایید کرد اما به من گفت اینها می‌خواهند خسارتت را بدهند اما مثل این است که کاسه‌ای را در آب خلیج‌فارس بزنند؛ اینقدر می‌شود. من سال‌ها در دوران جنگ خدمت کردم؛ حقم این نبود.

بعد ما را فرستادند کارشناسی، سرهنگی که مامور بود به من گفت: من را حلال کن، خیلی به من فشار آوردند و من خسارتت را کم نوشتم. گفتم چقدر نوشتی؟ گفت: ١٦٠هزارتومان برای هر روز. گفتم: بنده خدا، اینها روزی ١٦هزارتومان هم به من نمی‌دهند.»
نامه‌های بی‌ثمر ثمره هاشمی
‌چقدر خسارت به کامیونتان وارد شد؟
 ٣٠میلیون‌تومان آن زمان، الان اگر بخواهند تنها ضایعاتش را بخرند ٧٠‌میلیون‌تومان می‌شود. من را از تهران خواستند و تا خسارتم را بدهند، باز رفتم. گفتند: برو رضایت بده و بعد بیا حواله پراید و ٢٠میلیون وام بگیر و تو تنها کسی هستی که توانسته‌ای از ما اینقدر خسارت بگیری. بعد گفتند بیا برو مسکن مهر بده، گفتم آورده ندارم. گفتند با نامه ما می‌توانی. رفتم مسکن و شهرسازی همدان اما وقعی به نامه ننهادند و گفتند ما مسکن مهر نداریم.
‌قبول کردید؟
نه، گفتم من الان به خاطر ٢٠میلیون‌تومان وام بانک ٩٠میلیون‌تومان بدهکار شده‌ام. وام نمی‌خواهم.
‌چه موقع بود؟
سال٩٠. گفتند پس نامه می‌دهیم که ٥٠میلیون از وامت بخشیده شود. اما بانک ملی نامه بخشودگی را قبول نکردند. با نامه بخشودگی نهاد ریاست‌جمهوری رفتم وزارت دارایی. گفتند نمی‌شود، فردا رسانه‌ای می‌شود. مشکل حقوقی برای ما پیش می‌آید. ما ٥٠نفر بودیم که نامه بخشودگی داشتیم و تنها مال من را نپذیرفتند. بعد هم بانک خانه پدری‌ام در عباس‌آباد همدان را که الان ارزشی دومیلیاردی دارد، به مزایده گذاشت بدون اطلاع ما؛ مزایده ١٩٠میلیون‌تومانی. خانه‌ای که ١٦ورثه داشت. ما از طریق مردی که خانه روبه‌رویی‌مان را خریده بود و داشت می‌ساخت مطلع شدیم. او گفت: از بانک به من گفته‌اند بیا این خانه را بخر. وام هم می‌دهیم. او هم گفت من در مزایده نمی‌خرم اگر بخواهم از خودشان می‌خرم. بعد هم برادر شهردار وقت در یک مزایده صوری خانه ما را با دوشریک دیگر خرید. ٥١١میلیون‌تومان بانک سال٩٠ خانه را به‌خاطر وام ٢٠میلیونی سال٩٠ فروخت. آخرش هم چون میزان فروش خانه خیلی بیشتر از بدهی ما بود پنج‌دانگ آن را بانک مصادره کرد و باقی را برای مادرم گذاشتند یعنی ٤٠٠میلیون‌تومان را بانک برداشت و ١٠٠میلیون‌تومان به مادرم دادند. حالا هم که ریاست‌جمهوری‌اش تمام شده و رفته پی کارش. فقط بدبختی‌اش برای ما ماند.»

الان مستاجر شده. با ماهی ٤٥٠هزارتومان اجاره، که نیمش را از یارانه می‌دهد. پسرش دانشگاه نرفته و برای خرجی خانه پرده‌دوزی می‌کند. عقد است و همسرش تایباد زندگی می‌کند و از پس مخارج عروسی برنمی‌آیند. دخترش دوشیفت کار می‌کند و به‌دلیل ناتوانی در تامین جهزیه نمی‌تواند به خانه بخت برود. هرجا می‌رود می‌گویند خانه مادرش را بر باد داده، مادرش سر پیری آواره خانه این و ‌آن شده است. خانمش دستانش مشکل پیدا کرده و نیاز به درمان دارد. با نامه نهاد ریاست‌جمهوری رفته بیمارستان میلاد اما نامه را قبول نکرده‌اند و از پس هزینه‌های درمان برنمی‌آید.

حالا آن مرد رفته، محافظان گاردش هم نمی‌دانند در آن لحظه با زندگی مرد همدانی چه کرده‌اند، ثمره هاشمی هم با آن همه نامه‌های بی‌ثمرش از پاستور رفته است. مرد ایثارگر همدانی این روزها هنوز اندک امیدی دارد، به کمک میهمانان امروز پاستور.‎

    روزنامه شرق : وقتی گوشی تلفنش زنگ خورد و برادرش گفت: «خودت را برسان شاید این دیدار آخر باشد»، هیچ فکر نمی‌کرد این تماسی است که زندگی‌اش را زیر‌ورو می‌کند. کامیونش را گذاشت گوشه جاده فرعی در عسلویه و راهی تهران شد. درمان‌ها جواب داد و پدر یک‌سال دیگر زنده ماند اما مصیبت آن سفر چند روزه به تهران هشت‌سال است که گریبان غلامرضا قدیم‌پور را رها نمی‌کند.

    مرد همدانی، کامیون ١٨چرخ را با ٢٥میلیون وام خریده و رفته عسلویه برای کار. بارهای اسکله را جابه‌جا می‌کرده و از شرکت کره‌ای ماهی شش‌میلیون حقوق می‌گرفته، زندگی‌اش روی روال افتاده بود تا اینکه در خرداد ٨٥ آن اتفاق برایش می‌افتد.

    خودش این‌طور روایت می‌کند: «پدر من ناراحتی قلبی داشت. برادرم زنگ زد که خودت را برسان. پدر را بردم تهران و با زور دکتر و دارو یک‌سالی زنده ماند. همان موقع یگان حفاظت احمدی‌نژاد از جاده قدیم نخل‌نقی درحال عبور بودند که به کامیون من برخوردند، داشتند می‌رفتند یخ بخرند برای ماهی‌های سوغاتی‌شان. کامیون را روبه‌روی گاراژ پارک کرده بودم. صاحب گاراژ بهشان گفته: این صاحبش رفته تهران دنبال درمان پدرش، خاطرجمع باشید. بمبی چیزی درش نگذاشته‌اند. اما رییس یگان ویژه می‌خواسته قدرتش را نشان دهد. سه تا لودر آوردند برای جابه‌جایی کامیون و کامیون را از بین بردند. صاحب گاراژ به من زنگ زد که بیا ماشینت را از بین بردند. باورم نمی‌شد.»
    بانک قبول نمی‌کرد، می‌گفت ماشین را فروخته‌ای. کارشناسان بانک عسلویه آمدند دیدند.
    ‌بانک چرا؟
    آخر وام گرفته بودم برای خریدش و حالا ماشین از دست رفته بود و من مانده بودم و کلی بدهی و قرض.

    روایتش بریده‌بریده است. ذهنش جمع نمی‌شود. اینقدر که آمده و رفته و به این در و آن در زده و دستش به هیچ جا بند نبوده است.
    «آمدم تهران ریاست‌جمهوری. قبول نمی‌کردند. می‌گفتند ماشینت را در کوه چپ کرده‌ای و حالا آمدی از ما خسارت می‌خواهی. مدرک بیاور که نشان دهد کار نیروهای حفاظت ماست.» رفته پیش نماینده شهرشان همدان: نماینده گفته مدرک بیاور تا برایت کاری کنیم.
    در گرمای خرماپزان جنوب ٤٥روزی رفته عسلویه. کف ماشین داغان‌شده می‌خوابیده. با نان لواش و آب و دوندگی، روزها را شب می‌کرده است. بعد از یک هفته بخشدار، کوپن‌هایی را به او می‌دهد تا بتواند از رستوران بخشداری ناهار و شامی ابتیاع کند. دوندگی‌هایش به نتیجه می‌رسد و بخشداری، دادگستری، نیروی انتظامی، دفتر امام جمعه و... تایید می‌کنند که در سفر احمدی‌نژاد این بلا سر ماشینش آمده است.

    «مدارک را بردم ریاست‌جمهوری، گفتند اینها دلشان سوخته، اینها را نوشته‌اند. خودشان با فرماندار کنگان مکاتبه کردند و او هم تایید کرد اما به من گفت اینها می‌خواهند خسارتت را بدهند اما مثل این است که کاسه‌ای را در آب خلیج‌فارس بزنند؛ اینقدر می‌شود. من سال‌ها در دوران جنگ خدمت کردم؛ حقم این نبود.

    بعد ما را فرستادند کارشناسی، سرهنگی که مامور بود به من گفت: من را حلال کن، خیلی به من فشار آوردند و من خسارتت را کم نوشتم. گفتم چقدر نوشتی؟ گفت: ١٦٠هزارتومان برای هر روز. گفتم: بنده خدا، اینها روزی ١٦هزارتومان هم به من نمی‌دهند.»
    نامه‌های بی‌ثمر ثمره هاشمی
    ‌چقدر خسارت به کامیونتان وارد شد؟
    ٣٠میلیون‌تومان آن زمان، الان اگر بخواهند تنها ضایعاتش را بخرند ٧٠‌میلیون‌تومان می‌شود. من را از تهران خواستند و تا خسارتم را بدهند، باز رفتم. گفتند: برو رضایت بده و بعد بیا حواله پراید و ٢٠میلیون وام بگیر و تو تنها کسی هستی که توانسته‌ای از ما اینقدر خسارت بگیری. بعد گفتند بیا برو مسکن مهر بده، گفتم آورده ندارم. گفتند با نامه ما می‌توانی. رفتم مسکن و شهرسازی همدان اما وقعی به نامه ننهادند و گفتند ما مسکن مهر نداریم.
    ‌قبول کردید؟
    نه، گفتم من الان به خاطر ٢٠میلیون‌تومان وام بانک ٩٠میلیون‌تومان بدهکار شده‌ام. وام نمی‌خواهم.
    ‌چه موقع بود؟
    سال٩٠. گفتند پس نامه می‌دهیم که ٥٠میلیون از وامت بخشیده شود. اما بانک ملی نامه بخشودگی را قبول نکردند. با نامه بخشودگی نهاد ریاست‌جمهوری رفتم وزارت دارایی. گفتند نمی‌شود، فردا رسانه‌ای می‌شود. مشکل حقوقی برای ما پیش می‌آید. ما ٥٠نفر بودیم که نامه بخشودگی داشتیم و تنها مال من را نپذیرفتند. بعد هم بانک خانه پدری‌ام در عباس‌آباد همدان را که الان ارزشی دومیلیاردی دارد، به مزایده گذاشت بدون اطلاع ما؛ مزایده ١٩٠میلیون‌تومانی. خانه‌ای که ١٦ورثه داشت. ما از طریق مردی که خانه روبه‌رویی‌مان را خریده بود و داشت می‌ساخت مطلع شدیم. او گفت: از بانک به من گفته‌اند بیا این خانه را بخر. وام هم می‌دهیم. او هم گفت من در مزایده نمی‌خرم اگر بخواهم از خودشان می‌خرم. بعد هم برادر شهردار وقت در یک مزایده صوری خانه ما را با دوشریک دیگر خرید. ٥١١میلیون‌تومان بانک سال٩٠ خانه را به‌خاطر وام ٢٠میلیونی سال٩٠ فروخت. آخرش هم چون میزان فروش خانه خیلی بیشتر از بدهی ما بود پنج‌دانگ آن را بانک مصادره کرد و باقی را برای مادرم گذاشتند یعنی ٤٠٠میلیون‌تومان را بانک برداشت و ١٠٠میلیون‌تومان به مادرم دادند. حالا هم که ریاست‌جمهوری‌اش تمام شده و رفته پی کارش. فقط بدبختی‌اش برای ما ماند.»

    الان مستاجر شده. با ماهی ٤٥٠هزارتومان اجاره، که نیمش را از یارانه می‌دهد. پسرش دانشگاه نرفته و برای خرجی خانه پرده‌دوزی می‌کند. عقد است و همسرش تایباد زندگی می‌کند و از پس مخارج عروسی برنمی‌آیند. دخترش دوشیفت کار می‌کند و به‌دلیل ناتوانی در تامین جهزیه نمی‌تواند به خانه بخت برود. هرجا می‌رود می‌گویند خانه مادرش را بر باد داده، مادرش سر پیری آواره خانه این و ‌آن شده است. خانمش دستانش مشکل پیدا کرده و نیاز به درمان دارد. با نامه نهاد ریاست‌جمهوری رفته بیمارستان میلاد اما نامه را قبول نکرده‌اند و از پس هزینه‌های درمان برنمی‌آید.

    حالا آن مرد رفته، محافظان گاردش هم نمی‌دانند در آن لحظه با زندگی مرد همدانی چه کرده‌اند، ثمره هاشمی هم با آن همه نامه‌های بی‌ثمرش از پاستور رفته است. مرد ایثارگر همدانی این روزها هنوز اندک امیدی دارد، به کمک میهمانان امروز پاستور.

     

    Read more »
RSS
Iranian Online TV Network